خاطرات تلخ هجرت

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸۸

 

 

 

پاسخ به مطالب وقیحانهی یک روزنامه ایرانی

نویسنده: فریبا قندهاری

تاریخ دریافت: 02.03.2009

تاریخ نشر: 3.03.2009


«سنگ سفید» و «تلهی سیاه» دو اردوگاهی در ایران هستند که ایرانیها دوست ندارند که درباره آنها صحبت شود چه رسد به اینکه در مورد آنها فیلم ساخته شود. روزنامهی تندور«جمهوری اسلامی» در ایران که از کیسه هاشمی رفسنجانی ارتزاق میکند طی چند سال اخیر و از زمانی که رژیم طالبان یعنی همانهایی که دیپلماتهای ایرانی را در مزار شریف به رگبار بستند، حملات وقیحانهای را نسبت به دولت و مردم افغانستان سازماندهی کرده است.


 

«سنگ سفید» و «تلهی سیاه» دو اردوگاهی در ایران هستند که ایرانیها دوست ندارند که درباره آنها صحبت شود چه رسد به اینکه در مورد آنها فیلم ساخته شود. روزنامهی تندور«جمهوری اسلامی» در ایران که از کیسه هاشمی رفسنجانی ارتزاق میکند طی چند سال اخیر و از زمانی که رژیم طالبان یعنی همانهایی که دیپلماتهای ایرانی را در مزار شریف به رگبار بستند، حملات وقیحانهای را نسبت به دولت و مردم افغانستان سازماندهی کرده است. این روزنامه عقدهگشا هنگامی که حامد کرزی به عنوان رئیس دولت موقت انتخاب شد، در سرمقالاتی از اصطلاح«کرزی پیتزافروش» استفاده مینمود. البته استفاده از چنین ادبیات سبکسرانهای در فرهنگ نگارشی این روزنامه بیسابقه نبوده است و رییس جمهور مصر را « مبارک کمپ دیویدی» میخواند. این روزنامه که در داخل ایران میان جناحهای این کشور نیز اختلافافکنی میکند و دائم به این و آن میپرد و پاچهگیری میکند در چند سال اخیر با بزرگ جلوه دادن و حوادث کوچک و زدن اتهامهای جرم و جنایت به مهاجرین افغانی در ایران کوشیده است که بدبینی مردم ایران نسبت به افغانها را افزایش دهد. به یاد داریم که دو سال قبل همین روزنامه به دروغ خبری ر ا در باره تجاوز چند افغانی به یک دختر ایرانی در صفحهی حوادث خود منتشر کرد. چاپ این خبر مردم ساده لوح ایران را که چاپ هر مطلب کذبی را در روزنامهها وحی منزل میپندارند را به خشم آورد و در شهرهایی مانند تهران، قرچک و ورامین عدهای از ارازل و اوباش به جان مرد و زن افغانی افتادند و حوادث بسیار تلخی را به بار آوردند اما فردای آن روز دادستان تهران این خبر را تکذیب کرد و هویت عاملان آن فیلم بلوتوثی را به صراحت ایرانی اعلام کرد. سال گذشته نیز این روزنامه در یک صفحهی کامل انواع و اقسام تهمتها را به مهاجرین افغانی نسبت داد. اما وقیحانهترین اتهامات این روزنامه مربوط به 12/12/1387 است.

نویسنده مقالهی «ساخت فیلم ضد ایرانی در شمال کابل با کمک آمریکا» به بهانهی ساخت فیلمی به نام «سفید سنگ» که عنوان اردوگاهی معروف در تایباد ایران است، مطالب حاکی از کینه و نفرت را به چاپ رسانده است. مطالب بیپایه و اساس چاپ شده میتواند چهره نویسنده آن را در نظر خواننده این گونه مجسم کند که او در حالی که چشمانش به کاسهای از خون تبدیل شده و دهانش تا بناگوش باز و کف کرده و و نیشهایش از آن بیرون آمده به طرف ملت افغانستان در حال عربده کشیدن است. داستانی که فیلم سفید سنگ آن را دنبال میکند، تصویری از حادثهای است که خود این روزنامه از قلم نویسندگان افغانی آن را نقل میکند. حادثهی بسیار تلخی که در سال 1377 در اردوگاه سفید سنگ اتفاق افتاد اما اخبار آن توسط دولت ایران به شدت سانسور شد. اما آنانی که توانسته بودند از مهلکه جان سالم بدر ببرند خبر از قتل عامی هولناک افغانیهای دربند در این اردوگاه بدست قوای مسلح استان خراسان میدادند. صرف نظر از میزان و عمق این فاجعه که اینک در آستانهی تبدیل شدن به یک فیلم سینمایی است، نویسندهی هتاک روزنامهی جمهوری اسلامی به بهانهی ساخت این فیلم نیشهای زهرآلودی را بر پیکر شخصیت حقوقی مردم افغانستان وارد میکند. جالب اینجاست که او این حادثه هولناک را که در جریان آن بیش از ششصد نفر قتل عام شدند را از ریشه انکار میکند و استدلالهای سستی را پیش میکشد که انسان را به یاد ضربالمثل « چنگ انداختن غریق به هر خار و خس» میاندازد. نویسنده این مقاله که گویا بر ادعهای خودش پوزخند میزند و به همین دلیل از آوردن نامش خودداری کرده است، پیوسته فقر و فلاکت افغانها را به رویشان میکشد، آنان را جنگ طلب میخواند، مهاجران افغانی را قاچاقچی مینامد و آنان را میهمانان ناخونده میخواند که بوی خشخاش میدهند و کشورشان در اشغال آمریکاست. به بخشی از این ادعاهای پوچ توجه کنید:

«ایرانیان سی سال به افغانها کار و مسکن دادند تا از محل بیکار شدن کارگران ایرانی آنها مشغول کار شوند».

« حالا همین مهاجرین که به زور در حال تجربهی دورانی دموکراتیک هستند روزنامه و مجلهای دارند و مجلات و روزنامههایشان به دفعات از رفتار غیر انسانی ایرانیان با مهاجران غیرقانونی شکایت میکنند»

«افغانهایی که وارد اینترنت شدند، در سایتهای فارسی علیه ایران شروع به نوشتن مطالبی کردند و از آن گذشته  افغانیها برای پیدا کردن یک پیشینه فرهنگی و تاریخی عجله داشتند شروع کردند به ادعا. یکبار فردوسی را افغانی کردند و بار دیگر افغانستان را ایران غربی و ایران ما را ایران شرقی نامیدند.»

« این همسایه دردسرساز که ایران را معبر ترانزیت مواد مخدر  به جهان تبدیل کرده ست امروز از رفتار بد ایرانیان شکایت دارد جنگ میکرد و ایران هزینه جنگ آنان را پرداخت میکرد»

«مهاجران افغان مخارج سفر خود را با قاچاق مواد مخدر به کشور تامین میکردند، آنها که گرفتار میشدند سالهای سال در زندانهای ایران میماندند و در زندان جا خوش کردند و خوردند و خوابیدند. آنها هم که میتوانستند مواد مخدر را با خود به ایران وارد کنند به قاچاقچیان کوچکی تبدیل میشدند که کار اصلیشان کارگری ساختمان بود، اما بیزنس آنها مواد مخدر.»

آنچه ملاحظه نمودید بخشی از عربدههای نویسنده روزنامه جمهوری اسلامی است که در قبال تمام مردم نجیب و فهیم اما در در عین حال مظلوم افغانستان سرداده است. او مهاجران افغانی را در ایران میهمان میخواند که سی سال در حال میهمانی خوردن هستند. باید به این مقالهنویس که اگر وجدانی داشته آن را زیر پا گذاشته گفت که اگر آنان سی سال میهمان بودند کدام سفرهی بیمنتی را شما برای آنها گسترانیدید و آیا کسی میمانهایش را به سفید سنگ و تله سیاه انداخته و بر روی آنها از زمین و هو مانور جنگی برگزار میکند؟ کدام میزبان مهمانهایش را در دهات و شهرهای کوچک حبس کرده و با طرحهای مزخرفی پول و دارایی آنان را چپاول میکند؟ کدام میزبان مهمانش را در حد مزدوران جیرهخوار در اختیارکارفرمایان سنگدل قرار میدهد تا از آنان بیگاری بکشند.

او افغانی را جنگ طلب خوانده است و حال آن که بر همه واضح است که ایران در حوادث تلخ سی سال گذشته افغانستان یک پای ثابت ماجرا بوده است. باید به یاد او بیاوریم که هرچند افغانها میانشان جنگیدند اما هیچگاه در برابر قدرت خارجی سر تسلیم فرود نیاوردهاند و حال آنکه شما در برابر کشور کوچکی همانند عراق پس از هشت سال سال جنگ و تحمل صدها هزار کشته و خسارات هنگفت، دستها را به علامت تسلیم بالا بردید و با پذیرش قطعنامه 598 به خواستههای صدام حسین گردن نهادید و شما باعث شدید که عراق یک روز را به عنوان روز پیروزی بر مجوسیها در تقویم سالیانهاش به عنوان تعطیل رسمی اعلام کند. در ثانی مگر شما میان خودتان جنگ داخلی نداشتهاید. آیا رضا شاه و پسرش که به اذعان خودتان هزاران تن را کشتند ایرانی نبودند، آیا مجاهدین خلق که میان شما و آنان خونهای بسیاری ریخته شد که عملیات مرصاد تنها یک نمونه از آن است ایرانی نبودند. آیا زمانی که حزب کموله در کردستان سر و گوش پاسداران شما را میبریدند ایرانی نبودند، آیا همین الان گروه جندالله که سربازان شما را گروه گروه اسیر و سپس قتل عام میکنند ایرانی نیستند. پس بدانید که شما ایرانیها هم بینتان خونهای زیادی ریخته شده است. گفتهاید که هزینه جنگ افغانها را ما میپرداختهایم، اگر چنین است هزینهی جنگهای داخلی شما را آمریکا و اروپا پرداخته است که صدها هزار از شما از پیامد جنگهای داخلیتان اکنون به آنجا پناهنده شدهاند.

شما افغانها را زیر سلطه آمریکا خواندهاید و حال آن که همه میدانند که آمریکا از سرزمین خشک و بی محصول افغانستان که نفت و گاز ندارد چیزی را نخواهد برد و در مبارزه با تروریستها که شما آنها را تقویت میکنید به دولت افغانستان کمک میکند، اما به یاد داشته باشید که همین آمریکایی که افغانستان را مستعمره آن میخوانید با غرق کردن چندین ناوچه شما در اروند رود و ساقط کردن هواپیماهای مسافربری تان به شما گوشمالی سختی داد تا دیگر به نفتکشهای کشورهای دیگر در اروند حمله نکنید و هیچگاه هوس نکنید که حقوق بینالملل را زیر پا نهاده و اقدام به گروگانگیری دیپلماتها کنید. همان آمریکایی که رییس جمهورتان برای بوش و سپس اوباما نامه مینویسد اما آنان به آن هیچ اعتنایی نمیکنند. به یاد داشته باشید همین دو سال پیش هنگامی که ملوانان انگلیسی را در یک اقدام احمقانه گروگان گرفتید، تونی بلر نخست وزیر انگلیس به شما 48 ساعت مهلت داد تا ملوانها را آزاد کنید اما شما 18 ساعت پس از اولتیماتوم تونی بلر آنها را آزاد کرده، کت و شلوار به تنشان کردید و رئیسجمهورتان در فرودگاه آنان را بدرقه کرد و آن وقت نام آن را هم رافت اسلامی نهادید و حال آنکه جهانیان دانستند که شما تسلیم زور انگلیس شدید نه رافت اسلامی چرا که در همان سال  شما در سراسر ایران به جان مهاجران افغانی افتاده بودید که اغلب آنها مثل شما شیعه بودند و حتی شما به زنان و کودکان که در عرف بینالملل بیدفاع بوده و احترام زیادی دارند رحم نکرده و آنان را از منازلشان بیرون کشیده و به جرم غیرمجاز بودن حوادثی را آفریدید که چهرهتان را در انظار جهانی سیاه کرد.

اگر افغانیها قاچاقچی هستند و بوی خشخاش میدهند میخواهم بپرسم که شما که مدعی فرهنگ و تمدن هستید چرا با طناب افغانیها به چاه میروید و به عنوان بزرگترین مصرف کننده مواد مخدر در جهان شناخته شدهاید. طبق آماری که خودتان ارایه میدهید چهار میلیون معتاد دارید و در همین اندازه هم هستند کسانی که به قول خودتان تفریحی مصرف میکنند. من شک ندارم که نویسنده اباطیل روزنامه جمهوری اسلامی بارها و بارها با استفاده از سوغات افغانیها مزه نشئگی را چشیده و شاید هم این مزخرفات را در حین نشئگیاش نوشته است و در ثانی اگر دولت افغانستان دولت قدرتمندی نبوده شما که مدعی ابرقدرت بودن دارید چرا نمی توانید جلوی قاچاق را بگیرد. مگر غیر از این است که شما هم در این معامله سود کلانی برده و هزاران نفرتان به این شغل شریف مشغولند.

کاغذ را سیاه کرده اید که افغانها مدعی فردوسی و نام کشورشان را ایران غربی نهاده اند. باید در گوش این نویسنده که نادانی و جهالت از افکار او میبارد با فریاد زد که دیگر آن زمان گذشته است که جاهلان به انساب و مردههایشان مباهات میکردند. شخصیتهای بزرگی همانند فردوسی متعلق به ایران نیست بلکه از آن کل جهان است همان گونه که دیگر بزرگان جهان علم و ادب تعلق به تمام بشریت دارند و زدن مهر انحصار بر گور آنان کاری است از سر حماقت و گمراهی. اگر قرار به شمردن شخصیتهای ملی است بدانید که افغانستان آن قدر شخصیت جهانی دارد که نیازی به ادعا کردن در باره شخصیت دیگران ندارد تا جایی که شما نیز در انتساب به آنان خود را با ما شریک کردهاید. همین طور به این نویسندهی بیخرد باید گفت که هیچگاه و هیچ کس از افغانیها نام ایران غربی را بر افغانستان نگذاشتهاند، چرا باید آنها چنین کاری را کنند  و حال آنکه نام « ایران» قدمتی فقط یک صد ساله دارد که در زمان قاجاریه شما آن را اختراع کردید. افغانها اگر قرار باشد نام تاریخی بر خود بگذارند چرا از نام خراسان استفاده نکنند که دیرینه هزار و چند ساله دارد که بیایند نام بی ریشه و پیشینهی « ایران» را بر خود بگذارند.

بنابراین به روزنامهای که از صبح تا شب در جلوی دکههای روزنامه فروشی باد کرده و روی دست فروشنده میماند، توصیه میکنیم که بیش از این به مردم زجر کشیده ومظلوم افغانستان که با خون دل مشکلاتشان را بر دوش میکشند نیشتر وارد نکند و ذهنیت مردم ایران را که انسانهای شریف بسیاری هم در بینشان است را نسبت به مهاجرین افغانی که از بد روزگار هزار و یک زخم زبان و قلم را به جان میخرند اما دم بر نمی آورند، بدبین نکند. آنانی که با خون جگر از صبح تا شام برای لقمه نانی تن به بیگاری کارفرمایان میدهند و شبها مظلومانه به کلبههایشان میخزند شایستهی این قبیل تهمتها و افتراها نیستند. اگر شما بر خوان گستردهی نفت و گاز نشستهاید و شکمهایتان را پروار کردهاید بدانید که روزگاری نفت و گاز هم پایان خواهد یافت و این پایانی خواهد بود بر یک قرن مفت خوری .

به یاد داشته باشید که افغانستان از جای خود بر خواهد خواست و مردم زجر کشیده و سخت کوش آن افغانستانی متفاوت خواهند ساخت. همانگونه که سینماگران افغانی از جای خود بر خواستهاند و امروز سفید سنگ را میسازند و فردا تله سیاه را و پس فردا ... تا «سیه روی شود آنکه در او غش باشد».

 


موضوعات مرتبط مهاجرت و پناهندگی, ایران

ارسال این مطلب به شبکه‌های اجتماعی بالاترین دنباله Delicious Facebook

آخرین مطالب از این نویسنده (مهمان):

 

 

منبع: سایت آرمان http://www.armans.info/2009/03/03/2732.html

 پيام هاي ديگران ()

سعید بینا

دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٧

 

بازهم چاک دهانی بازشد!

سالهای زیادی است که مهاجرین افغانستانی میهمان مردم ایران بوده وصدالبته مشکلات فراوانی به وجود آمده است. این مشکلات گاهی ازناحیه مهاجرین وگاهی ازناحیه بعضی ازانصاربرای مهاجرین به وجود آمده است.نمونه های فراوانی ازمشکلات برای مهاجرین ازناحیه قلم به دستان وبه اصطلاح ژورنالیستها وخبرنگاران ایرانی هرچندوقت یک باروبه مناسبتهای واهی به وجود آمده ومی آید. نوشته های ذیل  درروزنامه کثیرالانتشارجمهوری اسلامی نشریه جناح راستی ایرانی یکی ازاین نمونه هاست که درآن نویسنده ی مقاله چاک دهانش را بازکرده و"به مناسبت فیلمی که معلوم نیست ساخته شود یانه "اراجیفی درحق هموطنان مهاجرمان نوشته وبه خوردمخاطبان داده است.ازنوشتن این مقاله احساسات هموطنان مهاجرجریحه دارشده ولی درعین حال حساب این نویسنده را ازمردم نجیب ایران جدامی دانند.بنده باخواندن آین مقاله جاهای که به نظرم نادرست وقابل جواب می آمد جوابهایی به رنگ دیگروداخل پرانتز نوشته ام.امیدوارم ادای دین کوچکی باشد برای هموطنانم که هرچندوقت یکبارآماج این بی مهریهاقرارمی گیرند.   

تولید فیلم ضد ایرانی در شمال کابل با سرمایه گذاری آمریکا

عصرایران ـ قریب به 30 سال است که 4 میلیون افغانی ترک وطن کرده و در ایران روزگار می گذرانند .
جنگ و ویرانی های مکرر در این کشور همسایه از یک سو و سیاست های جمهوری اسلامی ایران در پناه دادن به مسلمانانی که جان شان در خطر بود ایران را به پناهگاهی برای میلیون ها شهروند خارجی کرد.
افغانی ها هر چند تحت نام پناهنده به ایران آمدند اما بخش عمده آنها نه در اردوگاه های پناهندگان که در شهرها و روستاهای ایران ساکن شدند و بدین ترتیب سازمان های بین المللی برای تامین هزینه های اینان هیچ کمکی به ایران نکردند.
افغانی ها در ایران کار کردند تحصیل نمودند و حتی به مدارج عالی دانشگاهی هم رسیدند در این کشور ازدواج کردند و بدون آن که مالیاتی دهند از سوبسیدهای دولت ایران مانند یک شهروند ایرانی برخوردار شدند و البته بگذریم از جنایاتی که برخی
(انصاف رارعایت کرده ومثل بعضی دیگر ازهمصنفان تان جنایت را به تمام افاغنه نسبت نداده اید).
از آنها مرتکب شدند که این اقدامات را به حساب کل این ملت نمی گذاریم .
بعد از عقب نشینی ارتش سرخ شوروی از افغانستان انتظار می رفت افغانی ها به وطن شان بازگردند اما شروع جنگ داخلی مانع از این شد تا آن که با روی کار آمدن دولت حامد کرزای و ایجاد ثبات نسبی در این کشور دولت ایران برنامه خروج افغان ها از کشور را در دستور کار خود قرار داد ولی مقامات افغان سراسیمه به تهران آمدند و خواستند چند صباحی دیگر مردمشان را پذیرا باشیم که پذیرا شدیم .
اینک باز بسیاری از افغان ها عزم بازگشت به سرزمین مادری خود را ندارند و ترجیح می دهند ولو به طور غیرقانونی در ایران بمانند با این بهانه که در کشورشان کار نیست و تو گویی که در ایران مشکل بیکاری حل شده و ایرانی ها نیازی به فرصت های شغلی اشغال شده توسط افغان های ناخوانده ندارند.
(اشغال فرصتهای شغلی، چماقی به دست امثال شما شده است که هروقت دلتان خواست باآن به فرق مهاجرین می کوبید.اخه بی وجدان کارهای که ازطرف دولت شما برای افغانهامجاز شمرده شده کدام ایرانی حاضربه انجام آن می شود؟)  

این ها همه البته قابل تحمل است ; ایرانیان در طول 30 سال گذشته هزینه های زیادی برای مسلمانان جهان از کشمیر گرفته تا عراق و از بوسنی گرفته تا فلسطین و لبنان داده اند و افغانستان هم رویش ; اما آنچه بیش از هر چیزی آزاردهنده است نمک خوردن و نمکدان شکستن است.

( صاحبخانه باید سعی کندموجبات نمکدان شکستن توسط میهمان را فراهم نکند.به قول حجة الاسلام قرائتی وبه قول خودناکستان وقتی به افغانهاسرپناه واسکان وخانه میدهید، کارمی دهید،سوبسید بدون مالیات میدهید،آب ودانه می دهید، نمک بانمکدان می دهید؛یک ذرّه معرفت چیست که ازآنها دریغ می کنید؟ یه جومحبّت راچراازآنها دریغ می کنید؟چراجنایات که هموطنان خودتان مرتکب می شودنظیر خفاش شبهای تهران به گردن افغانهامی اندازید؟جریان عدم ترددافغانهااطراف سی وسه پل اصفهان وبعض مناطق ممنوعه برای افغانها چیست که به راه انداخته اید؟ اگرازبد حادثه وبخاطرهمدینی وهمزبانی ومشترکات فراوان دیگربامردم خونگرم وفهیم ایران اینجا به پناه نیامده بودیم قبل ازشکستن نمکدان به دهان امثال تو "که اینگونه بذردشمنی بین دوملت فخیم ایران وافغانستان می کاری" میریدیم). 
سخت است که مهمان آن هم مهمانی ناخوانده 30 سال در خانه ای بیتوته کند و از گزند حوادث بیرون خانه مصون بماند ادامه حیات دهد جای صاحبخانه را تنگ کند و پذیرایی شود و پس از بیرون رفتن از خانه فغان برآورد که ایها الناس در آن خانه بلاهایی بر سرمان آوردند که نگو و نپرس !
(آدم نادان ودیو صفت ! توکه ازآن بلاها بی خبری وکارت نوشتن اراجیفی نظیراین مقاله است چرامنکرحقایق زنده ی اردوگاههای سفیدسنگ وتله سیاه واراک وسمنان ودراین اواخراردوگاه کهریزک می شوی؟توکی دیدی آن افسرنیروی انتظامی را که درپاسخ به شیونهای زن میانسالی افغانی برای آزادی شوهرش بازدن سیلی به صورت آن زن بی پناه گفت:من نه خدارا می شناسم نه پیغمبرراونه امام وهبروکتاب وقرآن را!!!؟آیاتوناکس شاهدبی حرمتی سرباز نیروی انتظامی به دخترجوان افغانی که برای جستجوازسرنوشت تنهابرادرش به اردوگاه جاده اراک قم رفته بود،بوده ای، که حالا منکراین بلاها درخانه برسرمهاجرین می شوی؟نفرین به امسال تو که بانوشتن این اراجیف فقط به لقمه ی نانی فکرمی کنی که ازطریق این قلم زنی نابجا به دست می آوری ونمی دانی که بااین کارنسنجیده چه بلایی برسرآینده این دوملت می آوری!  
این اتفاق درباره افغان هایی که پس از 30 سال نان خوری ایران به کشورشان بازگشته اند رخ داده و البته با 300 هزار دلاری که آمریکایی ها به یک فیلمساز افغانی داده اند و چقدر بی مقداری و انصاف گریزی است که میلیاردها دلاری که ایران صرف پذیرایی از افغان ها کرد قربانی 300 هزار دلاری شود که آمریکایی ها پرداخته اند!
فیلم « سفید سنگ » که اخیرا در افغانستان ساخته شده نمونه ای است بارز از این کم لطفی و قدرناشناسی .
این فیلم روایتگر یک ماجرای تخیلی است
(ماجرای سفیدسنگ هرگزتخیلی نبوده ونیست وتانسلها بیاد افغانهای مهاجروغیرمهاجر خواهدماندوایرانیهای عزیزودوست داشتنی درآینده نزیدک ازآن جنایات باخبرخواهندشد.ساختن یک فیلم ازآن همه جنایت نظیر این می ماندکه بگوییم شمردرکربلافقط تیری به طرف خیمه های امام حسین "ع "پرتاب کرده است ) که ادعای قتل عام 630 " زندانی افغان " در ایران آن هم با هلی کوپتر را دارد و البته سناریست این فیلم نمی گوید که چگونه این واقعه از 10 سال پیش تا کنون برملا نشده ولی وقتی 300 هزار دلار رسید ناگهان افغان ها فهمیدند که 630 نفرشان را با هلی کوپتر کشته اند!(درست است اینجارا خیلی درست وبه جا گفته ای مشکل عدم برملایی فقط وفقط 300هزاربوده است وبس.البته اینکه شما آن300هزارراباتاکیدخاصی باواحدپولی دلار بیان می کنیدجای خوددادردومعلوم است که می خواهید استفاده های دیگربکنید.ماکاری به واحدپولی نداریم که دلارباشد یاریال یایورویاپوندوفرانک وین روپیه وافغانی و...هروقت پولی وامکاناتی داشته باشیم باهرزبانی که بتوانیم جنایات واقع شده درحق هموطنان خودرابیان خواهیم کرد حالاچه نمکدانتان بشکند ویابه دهنتان ریده شود...جنایت سفیدسنگ فردای همان روزبرملامی شد اگرپول وامکاناتش می بود وحالابعدازده سال نه بعدازبیست سال هم برملا نمی شد اگرامکاناتش نمی بود.البته اگربه آرشیواخبارخارجی مراجعه کنید می فهمید که ازآن جنایت تاحدودی مردم دنیاباخبرشدند).
 و البته به این سوال نیز پاسخ نمی دهد که اگر زندگی در ایران تا این اندازه برای افغان ها سخت و مرگبار بوده است پس چرا برنگشتند و چرا همین حالا هم بسیاری شان عزم بازگشت ندارند و چرا دولت افغانستان همچنان از دولت ایران التماس دعا دارد که افغان ها را بیرون نکند !
بد نیست روایت یک روزنامه نگار افغان را با قلم افغانی اش در باره این فیلم تخیلی که قرار است به عنوان واقعیت به خورد مخاطب داده شود بخوانید ; این نوشتار در رسانه های متعددی در افغانستان منتشر شده است و طی آن جواب 30 سال پذیرایی ایرانیان از افغان ها با اتهام « نژادپرستی » داده شده است بی آن که بگویند اگر حکومت ایران نژاد پرست بود همان لب مرز دست به کشتار آوارگانی می زد که وارد ایران می شدند نه این که آغوش به رویشان بگشاید و نان را در اردوگاه ها به رایگان و در شهرها و روستاها به همان بهایی بدانها بدهد که برای شهروندان خود می دهد ... .
« در سال 1377 قوای نظامی ایران 630 تن از افغانهای زندانی در اردوگاه « سفید سنگ » را قتل عام کرد . زندانیان که همه به جرم افغان بودن برای زمان نامحدودی در آن اردوگاه نگهداری می شدند; آن سال به خاطر وضعیت بسیار وحشت ناک اردوگاه دست به احتجاج زدند. دولت ایران با فرستادن هلیکوپترهای نظامی تمام زندانیان را به رگبار بست و پس از چندی بر روی گور دسته جمعی آنان یک سرک قیرریزی شده اعمار کرد. از میان زندانیان اما جمعی نیز توانستند پنهان شوند و یا فرار کنند; از آن میان داوود عظیمی است که حالا در فیلم « سفید سنگ » به عنوان یکی از بازیگران اصلی حضور دارد.
در فیلم « سفید سنگ » داوود وهاب تهیه کننده زبیر فرغند کارگردان و همایون پاییز بازیگر نقش اول آن است . تیم فیلمساز در شمال کابل اردوگاه « سفید سنگ » را بازسازی کرده اند و تمام حوادث فیلم نیز در همانجا فیلمبرداری می شود . بودجه 300 هزار دلاری فیلم از سوی یک موسسه آمریکایی پرداخت شده است . جالب اینجاست که محل فیلمبرداری این فیلم فقط کمی با پایگاه هوایی بگرام فاصله دارد جاییکه نظامیان آمریکایی زندانیان افغان را در آنجا نگهداری می کنند
(این زندانیان افغان همان اعضای القاعده هستند نه مردم عادی افغانستان)
.
تلاش زیادی صورت گرفته است تا فیلم « سفید سنگ » از هر نگاه بتواند تصویری باشد از آن واقعه مخوف سال 1377 که اتفاقا کسان زیادی از آن خبر ندارند
(اتفاقا کسانی زیادی، به زیادی تعداد مهاجرین داخل ایران وبستگانشان در داخل افغانستان ازآن خبردارند.روایتگرآن جنایت تنهایک نفرودونفرنبوده است که به دروغگویی متهشان کنیم.آیا به مقام معظم رهبری آیت الله خامنه ای ورییس تشخیص مصلحت نظام جناب حجة الاسلام هاشمی رفسنجانی ودیگرزندانیان ساواک می توانیم بگوییم جنایات ساواکیهابرعلیه شما دروغ است شما هیچ مدرکی نداریدکه ثابت کنیدساواک جنایت کاربوده است.درپاسخ به چنین پرسشی آقای خامنه ای ورفسنجانی چی خواهندگفت؟افغانهای زندانی شده دراردوگاه های سفید سنگ و... هم مدرکی جزتن زخمی ورنجورورخسارپریده ودست وپای شکسته وباندپییچی شده نخواهند داشت.اگراینها مدرک نیست برویددرستان راازاول بخوانید)
. واقعه ای که گزارشگر روزنامه « اندیپندنت » آن را کاملا هالیوودی می خواند و در شماره 20 نوامبر آن روزنامه درباره این فیلم می نویسد : « داستان بزرگی که می شود از آن فیلم بزرگی ساخت » . تهیه کننده فیلم به اندیپندنت گفته است : « ما تمام این اردوگاه به شمول سیم های خاردار دیوارهای سیمانی و تمام جزییات دیگر را بازسازی کردیم حتی با مواد فاضله ساختگی کف اتاقها را پوشاندیم » . با وجود مخارجی که در طراحی صحنه شده است و امکاناتی همچون دوربین 35 میلی متری وسایل حرکتی فیلمبرداری و نورپردازی اما می شود از زبیر فرغند یک فیلم خوش ساخت و قابل قبول انتظار داشت
بازیگر افغانی حمایت مالی آمریکایی
براساس واقعه ای خیالی ساخته شده و مدعی است در سال 1377 نیروهای ایرانی 630 تن از افغانیان زندانی در اردوگاه « سفیدسنگ » را قتل عام کرده اند. بر اساس این داستان که گفته شده چند نفر از کارگران افغانی که در آن قتل عام حضور داشتند(و مشخص نیست چطور خودشان قتل عام نشدند)
(برای اینکه ازهزاران تن زندانی فقط تعدای دست به فرارزدند.ازفراریان 630تن قتل عام وبقیه دستگیرشده و باسروصورت خونین ومالین ودست وپاشکسته به اردوگاه بازگردادنده شدند. آن قتل عام راکسانی ازدستگیرشده ها وکسانی که ازاول فرارنکرده بودند روایت کرده است). آن را نقل کرده اند دولت ایران با فرستادن هلیکوپترهای نظامی تمام زندانیان را به رگبار بسته و پس از چندی گور دسته جمعی آنان را آسفالت می کند. (و در تمام این مدت این راویان افغانی شاهد ماجرا بودند و عجب که بی هیچ آسیب دیدگی به وطن خود بازگشتند!) یکی از راویان این فیلم در همین فیلم هم بازیگر شده است او که داوود عظیمی نام دارد خودش از ساکنین آن اردوگاه بوده و حالا قرار است نقش اصلی فیلم را به عهده بگیرد! (نمی دانم فیلم در دست ساخت باآن هزینه اندک چقدرمی تواند آیینه آن جنایت باشد؟ فیلمی که به جای هزاران زندانی فقط یک نفر نقش اصلی داردچقدرمی تواندگویای ان حقیقت تلخ باشد؟)

تهیه کننده این فیلم یک نفر افغانی به نام « داوود وهاب » است و کارگردان آن « زبیر فرغند » است . این تیم در حال حاضر در شمال کابل اردوگاه « سفید سنگ » را بازسازی کرده اند و تمام حوادث فیلم در همان محل فیلمبرداری می شود . بودجه 300 هزار دلاری فیلم از سوی یک موسسه آمریکایی پرداخت شده است . جالب آنکه محل فیلم برداری این داستان فقط کمی با پایگاه هوایی بگرام فاصله دارد جایی که نظامیان آمریکایی زندانیان افغان را در آن جا نگهداری می کنند.
کارگردان فیلم کیست
« زبیر فرغند » با آن که از نام های نسبتا قدیمی در سینمای افغانستان (اگر بتوان نام آن را سینما گذاشت !) به حساب می آید اما تمام سابقه او به همان سابقه سینمای افغانستان بر می گردد یعنی حدود یک سال.
(شمااصلا نگران کم  تجربه گی کارگردان افغان نباشید.اوفقط به وظیفه اش عمل می کند دراین شرایط همین اندازه غنیمت است.کارگردانان ما دراین راه تجربه های زیادی خواهند اندوخت).
نویسنده مقاله ای در یکی از روزنامه های افغانستان که گویا از ساخت یک فیلم گران قیمت در کشورش به شدت به وجد آمده است می گوید : این فیلم داستان ناگفته و ناگفتنی رنج افغان های مقیم ایران است . این فیلم اولین گام بزرگی است برای بازگویی قصه های مهاجرت . آن چه در اردوگاه های ایران بر سر افغان ها می گذرد بخشی از تراژدی بی پایانی است که میلیون ها انسان بی صدا نقش قربانیان ازلی آن را بازی می کنند. حکومت نژادپرست ایران با تبلیغ نفرت و دگرستیزی در میان مردم ایران زندگی افغان ها را عملا به یک کابوس شبانه روزی تبدیل کرده است . این فیلم بدون شک نمی تواند تصویر کاملی از 30 سال مهاجرت افغان ها در ایران باشد; اما کم ازکم فتح بابی می تواند باشد بر این موضوع موضوعی که بدون شک بخشی از تاریخ معاصر ملت افغانستان به حساب خواهد آمد.
همچنان که نویسنده گستاخ
(نویسنده شجاع ودلیر) این مقاله به خود اجازه می دهد در مورد مردم ایران(مردم ایران نه! کسانی که بنام مردم ایران به افغانها ظلم می کنند.بسیاری ازدوستان صمیمی من ایرانی هستند ومن ازدوستی باآنها هرگزپشیمان نیستم وهمه شان رامثل دوست دارم.درسالهای مستأجری بسیاری ازهمسایه ها ی ایرانی ازترک وفارس گرفته تا قمی وسمنانی وتهرانی واصفهانی و... کوچک ترین مزاحمتی برای من ایجاد نکردندومن به عنوان یک انسان مسلمان همیشه برای شان دعا می کنم. من ودیگرافغانها همیشه گفتیم ومی گوییم حساب مقاله نویسان مزدورونان به نرخ روزخورمثل توو بعضی ازمجریان وبرنامه نویسان تلویزیون وبعضی ازافسران وسربازان  نیروی انتظامی نزدما همیشه ازحساب مردم شریف وخونگرم ایرانی جداست ) اینطور اظهار نظر کند مشخص است که در افغانستان موج جدیدی در حال شکل گیری است بی شک کمپانی آمریکایی بی هدف 300 هزار دلار را برای ساخت یک فیلم سینمایی به یک کارگردان بی تجربه افغانی آن هم با کمتر از یک سال سابقه کار نمی سپارد! خود این نویسنده هم ساخت این فیلم را فتح بابی می داند که تازه آغاز ماجراست .
حدود سی سال است که پس از حمله شوروی به افغانستان و از بین رفتن مزارع تریاک این کشور مهاجران افغان که بازار کار هیچ یک از همسایگانشان مثل ایران برایشان در آمد زا نبود به ایران سرازیر شدند . این اتفاق مصادف شد با وقوع انقلاب اسلامی سال 57 در ایران که موجی از انسان دوستی را در کشور ایجاد کرد.
ایرانیان سی سال به افغان ها کار و مسکن دادند تا از محل بیکار شدن کار گران ایرانی آنها مشغول به کار شوند.
(کذب محض است)
 بسیاری از افغان های مهاجر در ایران ازدواج کردند تشکیل خانواده دادند. برخی از آنها از مزایای تحصیل رایگان در ایران استفاده کردند و... تمام اینها اگر مهاجران مزبور قانونی بودند یا در این حجم (4 میلیون مهاجر) نبودند مشکل خاصی ایجاد نمی کرد . اما در کدام نقطه از جهان حتی پیشرفته ترین کشورهای جهان با مهاجران غیر قانونی رفتار ی مثل رفتاری که ایرانیان با افغان ها کردند می شود!
4 میلیون مهاجر غیرقانونی افغانی
(اولاچهارمیلیون نه، سه میلیون. ثانیا حدودی کمتراز یک میلیون غیرقانونی است .روی چه حسابی همه راغیرقانونی می گویید یانکند قوانین کشورخودتان راقبول نداشته وامثال تو برای خودش قوانین ویژه ای دارد؟!!که در زمان جنگ های داخلی کشورشان بار این مشکلات و هزینه های مربوط به آن را به دوش ایرانیان انداختند و میهمان ایرانیان شدند و ایرانی ها به خاطر باورهای مذهبی و ملی که داشتند از آنها به بهترین نحو پذیرایی کردند.(بابت این میهمان نوازی ایرانیها مامدیون آنان هستیم ودعای خیرماهمیشه شامل حال آنان خواهدبود.فقط این وسط یک عده آدمای مثل توازحسادت اینکه چراماراایرانیها پذیرفته، دارند می ترکند، وعقده های دلشان را هرچندوقت یکباراز تلویزیون،روزنامه هاومجلات نظیر همین مقاله تو بیان می کنند).

حالا همین مهاجران که به زور در حال تجربه دورانی دموکراتیک هستند روزنامه و مجله ای دارند و... در مجلات و روزنامه هایشان به دفعات از رفتارهای غیر انسانی ایرانیان با مهاجران غیر قانونی ! شکایت می کنند. تمام این دلشکستگی ها مربوط به چند جوک و شوخی با این مهاجران می شود. در حالی که سال هاست که در ایران برخی قومیت ها هم نسبت به هم این شوخی ها و طنزها را نسبت می دهند.
(ایکاش فقط به جوک وشوخی خلاصه می شد. طی بگیروببندهای نیروی انتظامی درزمستان سال1386واخراج اجباری مهاجرینی به قول شما غیرقانونی بیمارستان هرات گزارش داد: به دلیل سرماویخ زدگی 30نفرازمهاجرین عودت داده شده"یابه قول شماطردمرزشده!!"پایشان قطع شدند.خوب شما بگویید اینها داستانهای خیالی وتوهمی وساختگی است چنانکه رئیس اتباع کل کشورتان ادعای بیمارستان هرات را بی اساس خواند.اگراینها حقیقت نیست پس حقیقت چیست؟آنچه شما بگویید حقیقت است وواویلای مهاجرین کذب محض؟!!    
اینترنت آن لاین وسط خرابه ها
بعد از حمله آمریکا به افغانستان انگار به یکباره باید این کشور مدرن می شد! آنهم به وسیله مهاجران افغانی که در کشورهای اروپایی تحصیل کرده بودند و از فرزندان خانواده های متمکن افغانی بودند. آنها به کشور اشغال شده خود بازگشتند و وبلاگ های افغانی را براه انداختند.
افغان های پیشرو که وارد اینترنت شدند در سایت های وبلاگ نویسی فارسی علیه ایرانی ها شروع به نوشتن مطالبی کردند. از آن گذشت و افغانی ها که برای پیدا کردن یک پیشینه فرهنگی و تاریخی عجله داشتند شروع کردند به ادعا! یکبار فردوسی را افغانی
کردند (تاجایی که من بیاد دارم افغانها درمورد فردوسی ادعای ندارند فقط اورا پرورش یافته دردامان پرمهرافغانها می دانند.می گویند فردوسی در دربار محمود غزنوی رشدونمو یافت وبه شهرت رسید.افغانها درمورد سیدجمال الدین اسد آبادی،جلال الدین محمدبلخی "ملای رومی همان که شما به اولقب مولوی داده اید"ملا محمد کاظم خراسانی"آخوند خراسانی"خواجه عبدلله انصاری و...ادعا دارند ومتأسفانه به دلیل پول وامکانات نفتی، شما گوی سبقت را ازافغانها ربوده وتمام اینها رانیز ایرانی به ثبت رسانیده اید). 
و بار دیگر افغانستان را ایران شرقی و ایران ما را ایران غربی نامیدند.
ساک هایی با بوی خشخاش
به هر تقدیر در شرایط جنگ های داخلی افغانی ها به ایران هجوم آوردند. این همسایه دردسرساز ایران که ایران را به معبر ترانزیت مواد مخدر به جهان تبدیل کرده است و امروز از رفتار بد ایرانیان شکایت دارد جنگ می کرد و ایران هزینه جنگ آن را پرداخت می کرد.
مهاجران افغان مخارج سفر خود را با قاچاق مواد مخدر به کشور تامین می کردند آنها که گرفتار می شدند سال های سال در زندان های ایران ماندند و در زندان جا خوش کردند و خوردند و خوابیدند
(تو عقده ای بودن را ازحد گذرانده ای به قول خودتان تو دیگه کی هستی؟!!چی کسی ازبودن درزندان راضی وخوشحال است که می گویی افغانها درزندان جاخوش کردندوخوردند وخوابیدند؟بابا تو دیگه کی هستی؟
. آنها هم که می توانستند مواد مخدر را با خود به ایران وارد کنند به قاچاقچیان کوچکی تبدیل می شدند که کار اصلیشان کارگری ساختمان بود اما بیزینس آنها مواد مخدر!
حالا فرض کنید مهاجران ایرانی آن هم غیر قانونی وارد یک کشور اروپایی شوند مهاجرانی که تعدادشان یک نفر و دو نفر و 200 نفر نیست چهار میلیون مهاجر غیر قانونی وارد یک کشور اروپایی شوند. از خدمات شهری کشور دیگری استفاده کنند یک ریال مالیات نپردازند بازار کار مردم تبعه همان کشور را قبضه کنند و تازه قاچاق مواد مخدر هم بکنند. چه اتفاقی می افتد کشورهای دیگر چه کاری نمی کنند که ایران می کند
در مقابل برخی از رهبران اهل سنت جنوب شرق کشور همیشه مدافع افغانیان مهاجر غیر قانونی بودند. حالا که آنها یک جنایت بزرگ و یک قتل عام دروغین را به ایران نسبت می دهند آیا نباید این حامیان چشم هایشان را به روی حقیقت بگشایند و ببینند که افاغنه زیاد هم بی پناه نیستند
با استفاده از سایت « آینده » و « عصر ایران »

 

 

 پيام هاي ديگران ()

سعید بینا

شنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٧

 

یک روزدرشرکت گاز

تعدای ازبچه های همشهری وهم محلی ما درمحله ی هاشم آباد تهران درشرکت حفرکانالهای گازکار می کردند.اتاقهای کارگریشان داخل همان شرکت بودندومن گاهی می رفتم به آنها سرمی زدم.یک روزوقتی هنوزیکی دوساعت یاکمتربه ظهر مانده بود، رفتم دیدم هنوزازسرکارنیامده اند. گلاب به روتون خیلی شدیدنیازبه دستشویی داشتم ومثانه ام داشت می ترکید.

پیرمردی نگهبان شرکت گازبود که چندبارهمدیگررودیده بودیم وسلام وعلیکی هم ردوبدل شده بود.ازبدحادثه اون روزکه زودتررفته بودم واون نیازشدید و...بچه هاهم هنوزنیامده بودند، پیرمردنگهبان به داخل شرکت راهم نداااااااااد.خواهش کردم که من ... دارم.

گفت:ازاونوردنیاپاشدی اومدی می خوایی اینجابشاشی!!

مهاجر:

  زیرنامش بنویسید که اوتنها بود

ازبدحادثه،ازجورزمان اینجابود

بنویسیدکه قربانی هجرت شده بود

اوکه ناخواسته سرباربرادرهابود

ازکنارهمه زخم زبانها ردشد

گوئی قلب اوبه اندازه یک دریابود

رنج یک ملت محروم به دوشش جاری

اشک یک قوم به چشمان ترش پیدابود

غم طولانی هجران وطن درچشمش

اوبه امید شکوفاشدن فردابود.

 پيام هاي ديگران ()

سعید بینا

چهارشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٧

 

غریبی

غریبی در پی جنگ است دایم با من ای دنیا

بماند یا غریبی ها، بمانم یا من ای دنیا

نمی دانم که زیر آسمان آواره ی دیگر

شود پیدا و یا تنها منم، تنها من ای دنیا

وطن در کفش های خویش دارم، خانه بردوشم

نمی یابم به دامان بزرگت جا،من ای دنیا

چنان سرشارم از دلتنگی غربت که گر خواهم

به یک مژگان زدن جاری کنم دریا من ای دنیا

اگر آواره ام کردی، اگر دردادی ام در غم

نکردم جز تحمل با تو ای دنیا من ای دنیا

جفا کن بر من بی دست و پا حالا مجال توست

شکایت پیش داور می برم فردا من ای دنیا.

رمضان‬علی شفیعی از ایران-اصفهان
1- ساعت 8صبح بود،سرچهار راهی منتظرتکسی بودم، یک لحضه متوجه پسر همسایه‬ام شدم که در کنار دیوار ایستاده و در دستش دو بسته گوگرد بود. هنوز به سن قانونی که شامل مدرسه شود نرسیده است. 5 یا 6 ساله می‬باشد، برادر بزرگترش تازه امسال صنف اول ابتدایی می رود. اسمش را گرفتم و صدا کردم، برایش گفتم چرا اینجایی و باکی آمده‏ای؟ گفت: تنها آمدم. برای چه از خانه تا اینجا تنها آمدی، پدر و مادرت کجاست؟ با زبان محلی گفت: پدرم را پولیس‬ها گرفته و مادرم به دنبال اورفته است. گفتم پدر شما که کارت داشت او را چرا گرفته‬اند؟جواب داد که یک کارت دیگر باید داشته باشد،گفتم چه کارتی؟ به فکر فرو رفت و نتوانست بگوید چه کارتی،گفتم کارت کارگری؟جواب داد بلی. چراگوگرد به دستت گرفتی؟ جواب دادپلیس‏های که پدرم راگرفته اند را بااین گوگرد آتش می زنم، تمام بدنم لرزید،کودک که هنوزدست راست وچپ خودراتشخیص نمی دهد، به خشن ترین نوع انتقام فکرمی‏کند. درکوچکی برای ما آخوندمکتب می‏گفت؛ شماهرچیزی راکه درکودکی یادبگیریدویاهرشی رابه ذهن تان بسپارید، مانندنقشی می ماندکه دردل سنگ حک شده باشد. حال سوال اینجاست که درذهن این کودک مسلمان نسبت به نزدیک ترین برادران همسایه مسلمانش، دراین سن چنین فکرایجادشده عواقب آن چه خواهدبود؟ به یادسخنان آقای دکتر عبدالقیوم سجادی نماینده پارلمان افغانستان که در مسافرت تابستانی خویش به ایران در جمع طالبان مرکز جهانی علوم اسلامی ایراد نمود افتادم، ایشان گفت اگرامریکایی‬ها سال‬ها تلاش می‬کردند و مبالغ هنگفتی را مصرف می‬کردند، این شکاف و دوری که بین مردم مسلمان افغانستان و ایران با اعمال سیاست ناسنجیده ایران در برخورد و اخراج اجباری مهاجرین اتفاق افتاد ،قادر به اعمال آن نبود. ولی متاسفانه این امر که امریکا در اصل برای همین مساله به افغانستان آمده وسخت درتلاش بودکه به نحوی ازانحا روابط دوستانه عمیق دینی وفرهنگی این دوملت مسلمان را به دشمنی و تفرقه مبدل سازد. این امربه این مهمی وبزرگی مفت و بی پرداخت هیچ بهایی از طرف امریکا و با اعمال سیاست عجولانه و مغرورانه مسوولین ذیربط جمهوری اسلامی ایران، میسر گردید. در نقل سخنان آقای دکتر سجادی باید عرض کنم که مفهوم سخنان ایشان چنین بود؛ ولی ایشان با آن قدرت علمی و زبان بلیغی که داشت این سخنان را بسیار زیبا و در چوکات ادب و شان والایی که خود داشت، ایراد فرمود. ما شاهد بودیم که مسوولین ایرانی مرکز جهانی علوم اسلامی از شنیدن چنین واقعیت تلخ، آن هم با قدرت بیان اعجازی آقای دکتر سجادی، از شرم و خجالت سر به زیر انداخته بودند.
2- روز عید سعید فطر اول صبح به نانوایی رفتم، یک خانم هموطنم با نگرانی و اضطراب و بی‬قراری چشمش به دروازه‬ی مسجدی که در نزدیکی نانوایی قرارداشت، دوخته شده بود، رنگ ازصورتش پریده بود، اشک درگوشه های چشمش جمع شده بود، بغضی درگلووغمی دردل داشت، به اندازه همه غم‏های دنیا. حالت پریشان ایشان باعث شدکه از آن مادرسوال کنم چه شده است؟ منتظر همین اندازه بهانه بود تا اشک‬های جمع شده در چشمانش جاری شود، با ناله و گریه گفت: در صف نانوایی همین جا ایستاده بودم، دوتاپلیس آمدند ازمن سوال کردند که افغانی هابه نمازعیدآمده اند؟ باخوشحالی گفتم بله، الحمدلله همه مسلمان هستیم وبه نمازعیدشرکت می کنیم، پسرودامادم درهمین مسجدبه نمازعیدآمده بودند، تامن آنهاراگفتم این دوپلیس ازموتر پیاده شدند وداخل محوطه مسجدشدند. وی ادامه داد و گفت: کاش زبانم بسته می شد و این حرف‬هارا نمی‬گفتم، خاک بر سرم شد، وقتی نماز تمام شد، پسر و دامادم را گرفتند و عیدوشادی ماامروزبه غم تبدیل می‏شد.
در طول روز عید سعید فطر که‏ به‏ بازدید آشناها رفته بودم آنان نیز شبیه این قضیه را مطرح کردند و گفتند که در مساجدی که در آن محل ‏افغانی‏ها زیادهستند، پلیس‏ آنجا نیز حضور داشته است.
3- اتفاق غمبار و دردناک دیگری که در چنین روزهای با برکت عید سعید فطر اتفاق افتاده است، قضیه دامادنگون بختی است که درشب عروسی درکنج زندان خوابید. درروزدوم عید‏سعیدفطردامادوخانواده عروس برای خریدلباس عروسی به بازارسبزه میدان می روند، پلیس هایی که درآنجابوده اند، این دامادرابازداشت می کنند،عروس وداماد به پلیس هاالتماس می‏کنندکه امشب عروسی داریم، همه اقوام را دعوت کردیم، تمام مصارف را انجام دادیم شما را به خدا قسم می دهیم که ایشان را آزاد کنید ولی ماموران به گفته‏ی آنان هیچ اعتنایی نمی‏کنند، این واقعه به قدری رقت‬انگیز بود که حتا بازاری‏ها مجبور به دخالت می‬شوند و می‏گویند چنین برخوردی، به دور از انسانیت است. ماموران حتا به اعتراض آنان هم گوش نمی‏دهند و داماد را به زندان فلکه دانشگاه منتقل می‏کنند.
حال که با اتفاق چنین وقایع و حتا بدتر از این موارد، جریقه انفجار تفرقه بین این دو ملت زده شده است، از خردمندان و دلسوزان واقعی و آنانی که درصدد اعتلای عزت مسلمانان هستند، توقع آن می رود، تا این بمب نفاق به انفجار نرسیده، جلو چنین اعمالی را بگیرند.

مطلب فوق ازاین وبلاگ گرفته شده است:http://www.harfnazanafghan.blogfa.com/

وحرف آخر اینکه:خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند حیف من زاده ی امروزم. خدایا جهنمت فرداست پس چرا امروز می سوزم؟

 

 پيام هاي ديگران ()

سعید بینا

پنجشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٦

 

روزهای خفت بار افغانها در ایران

حکومت به دست کسانی خطاست...که ازدستشان دستها برخداست.

روز جمعه 23/6/1386 مصادف با دوم ماه مبارک رمضان

 

ظهر روز جمعه بنده به بازار سبزه میدان  اصفهان برای خرید مواد خوراکی برای ماه مباک رفته بودم . حدود ساعت 30/1 دقیقه بود که شخصی مچ دست مرا گرفت و پیچاند و مرا با خود به کیوسک 110 به همراه چندتن از همشهریان دیگر برد . در انجا از ما کارت شناسایی خواستند ، ما نیز کارت را نشان دادیم . به ما گفتند مورد خاصی نیست ، شما به پاسگاه منتقل شده سپس آزاد میشوید .

 

من که یکباردیگر در تاریخ 21/11/1385 چنین بلایی سرم آمده بود فهمیدم چه نقشه ای دارند و شروع

 

به اعتراض نمودم .در همین لحضه یکی ازماموران اطلاعات اسپری  که معلوم نبود چی بود در آورد وگفت اگرخفه نشوی، کاری میکنم تا چندیک هفته کور شوی و با دهان روزه چند تا فهش ناسزا به من حقیر وکل ملت افغانستان نثارنمود .  به ناچار دست از اعتراض برداشتم .

 

اعتراض می کردم چون میدانستم اگر  ما را به پاسگاه ببرد، از انجا به اردوگاه فلکه دانشگاه(فلکه وحشت)منتقل میشویم و باید چند روزی را آب خنک بخوریم .

 

بعد از  تحقیر های فراوان اینکه به پاسگاه رسیدیم یکی از باز پرسان ما را به باد کتک گرفت و میگفت : افغانهای پدر سوخته حالا کارتان به جایی رسیده که دختر بازی میکنید . خلاصه سرتان را درد نیاورم از همان ابتدا بدون هیچ جرمی به ما تهمت زده که خودمان از تعجب شاخ در آوردیم .

 

بعد از کتک مفصل به اردوگاه منتقل شدیم ، در آنجا سوالاتی از قبیل:

 

کسی که شما را  اذیت و آزار نکرد ؟

 

چیزی در پاسگاه به جای نگذاشتید ؟

 

من که میدانستم اگر حرفی بزنم دوباره کتک میخورم و فقط سیاست آنها بود به دیگران گفتم که حرفی نزنند . شبهای اول ما از نظر اعصاب بهم ریخته بودیم ، ولی به مرور دوستانی پیدا کرده و ارامتر شدم .و غمهایمان را باهم قسمت میکردیم

 

غذاهایشان یا بهتر بگویم افطاری و سحری ، یک قرص نان و یک مشت برنج بود . که اگر انرا نزد سگ میگذاشت نمیخورد ،یکی دوروز اول را نخوردم دیدم  نمیشود با خود گفتم روزه نگیرم  اما از خدا ترسیدم و کسانی که روزه نداشتند ومسافر به حساب میآمدند هم چیزی برای خوردن نداشتند اما ما به ناچار از انها غذا ها  خوردیمو به آن عادت کردیم .

 

فقط کافی بود یکی از سربازان با شما لج کند ، چنان میزدتان تا به گفته انها صدای سگ در بیاوری ، و شخص را از زندگی ، مسلمانی آنان سیر و آرزوی مرگ میکنند . نزاد پرستی و پست شمردن ما از خصوصیات این سربازها بود که با کوچکترین بهانه ای به ما حمله ور میشدند .

 

کارمندان که برای کارهای اداری و حل مشکلات افاغنه میآمدند سوالاتی مانند ، چند روز است که اینجا هستی ؟ از کجا دستگیر شدی ؟ و کسانی کمتر از یک هفته بین ما بود آزاد نمیشدند . آنهایی که بیش از یک هفته بود نگاهی به قیافه شخص میکرد ، اگر قیافه مندرس و خسته ای داشت نامش را به لیست آزادی ها اضافه میکرد واگر دل شان به بی رحمی میشد دوتادرغ دیگر به پروندهت اضافه میکرد اصلا نمیفهمیدیم برای چه برای ما پرونده تشکیل میدهند مگر ما تروریست یا مجرم هستیم ؟ .

 

همه بدون هیچ استثنایی فحش و کتک را میخوردیم بدون هیچ اعتراضی ، و  ما را داخل اسایشگاه میانداختند تا صبح دیگر .صبح زود ساعت 30/6 مارا به خط نمود ، یکی از بچه ها که تابحال صبح زود بلند نشده بود خواب آلود ، بیرون آمده و به ارامی راه میرفت ، یکی از سربازان به طرف او حمله کرده ولگدی را نثار ارواح پدر و مادر خود نمود ، فرد افغانی دست روی مادرزاد خود  گرفت و روی زمین پهن شد و ما فقط شاهد این اتفاق بوده و در دل آن سرباز را نفرین میکردیم . خلاصه بر سر افغانی های مقیم ایران ستمهای بسیار میشود .

 

مرا در تاریخ 29/6/1386 آزاد نمودند . وقتی آزاد شدم فردی ، لاغر اندام ، سیاه با لباسهای کثیف و بد بویی بیش نبودم . 

 

امیدوارم که مردم و کشور افغانستان بدون دخالت بیگانگان بخصوص ایران مسلمان نما در کنار یکدیگر با ارامش و پیشرفت جامعه افغانستان ، همگی زندگی خوبی داشته باشند .ومن این خاطره به یاد ماندنی را از دولت و مدیران نظام جمهوری اسلام وکشور امام زمان هر گز به فراموشی نخواهم فرستاد.

 

 پيام هاي ديگران ()

سعید بینا

شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

اوج خشونت

( سیاست به دست کسانی خطاست   که ازدستشان دستها برخداست ( سعدی

ماجرای دستگیری برادرآقای حلیمی(اززبان خودش):

روی موتورسواربودیم وهمراه یکی ازدوستان می رفتیم جایی. به میدان نبوت رسیده بودیم(میدان نبوت یکی ازمیادین پایین شهری وفقیرنشین نیروگاه قم است) که ماشین پولیس سررسیدوبالحن بسیارزننده ای دادزد:"افغان بزن کنار"ماآرام کنارزده وایستادیم.آقای پولیس بایک لحن زننده وکوبنده ای که گویی بایک قاتل صحبت می کند گفت:"یالله کارت شناسایی"!

 پاسپورتم همراهم نبود، گفتم درخانه جامانده است. رفیقم پاسپورتش راداده بود برای تمدید اقامت ورسیدش همراهش بود،ارائه کردبه آقای پولیس. پولیس که نمی دانم ازکجاعقده داشت ومی خواست سرهرافغانی که پیداکردعقده اش راخالی کند شروع کرد به دری وری گفتن که این چیه میدی دستم و...

خلاصه ماراآوردبه کلانتری30شیخ آباد به نام کلانتری ولی عصر(عج)"قربان نام آقاشوم که درزیرنامش چه جنایتهایی بنام خدمت انجام می دهند" وبه شدت هولمان داد به داخل بازداشت گاه کناردوتا سیدافغانی دیگرکه آنهارا زودترازماگرفته بودند.متوجه شدیم که یکی ازآنهاپایش شکسته است یعنی بی رحمهابنده خداراباپای شکسته دستگیر کرده بودند.افسری که ماراگرفته بود بعدازاینکه مارا به کلانتری تحویل داد،خودش رفت به " ماموریت افغانی بگیر".

دراین فاصله فرستی شدکه بااستفاده ازتلفن همراه دوستم(که ازفرط هول وعجله افسردستگیرکننده تلفن همراه ایشان رانگهبانی تحویل نگرفته بود)به یکی ازدوستان دیگرم زنگ بزنم که پاسپورتم رابیاورد.وقتی مازنگ زدیم برادران سیدکه هم بازداشتگاهی مابودند، متوجه تلفن شدندوبندگان خداخواهش کردندکه اگر ممکنه ازتلفن شما ماهم زنگ بزنیم وبه خانوادمان اطلاع بدیم که کارتهای مارابیاورند.وقتی آنهاخواستندزنگ بزنندافسرنگهبان متوجه شدوباخشونت تلفن همراه راگرفت وپرت کرد به داخل کشوی میزش وگفت: اینجا زنگ بی زنگ...

من که زودترزنگ زده بودم وخانه مان هم نزدیک بود،دوستم پاسپورتم راباعجله تمام رساند وبه دست افسرنگهبان داد.درهمان لحظه ای بودکه افسرنگهبان تازه تلفن همراه ماراراگرفته بودوداشت برسرماهارت وپورت می کرد. وقتی پاسپورت من رادید،خطاب به دوستم گفت خودِت چی داری؟! ایشان جواب دادکه من هم پاسپورت دارم وحالابرای آوردن پاسپورت دوستم(اشاره به من)خدمت شما رسیده ام. جناب سروان خطاب به ایشان گفت: بروکنارآنها (اشاره به داخل بازداشتگاه کنارما) بایست ! ماپاسپورت رانمی شناسیم، پاسپورتهای شما افغانیها کلا قلابی است.

دوستم گفت:جناب سروان مزاح می فرمایید؟!من پاسپورت دارم شماچطورپاسپورت رانمی شناسید؟ پاسپورت همان است که شما به آن گذرنامه می گویید،ودرتمام دنیا اعتبارداردودرایران هم خیلی بیشترازکارت تردّدمعتبراست!!اینکه می گویید کلا پاسپورتهای ما قلابی است خوب می توانید نگاه کنید،ببینید این مهراقامت تحصیلی است.قبول ندارید،تحقیق کنید!

جناب سروان بامهربانی گفت:خفه شو!برای من بلبل زبانی نکن! من ازپاسپورت هیچی سردرنمی یاورم!!!اینکه می گویم پاسپورتهای شما افغانیها کلا قلابی است برای این است که خودم دیدم وشاهد بودم که با یک پاسپورت چندین نفر به ایران می آیند.

من گفتم شماوقتی یک درجه دارهستیدوبااون همه ستاره سرشانه هاتان اوّلاازپاسپورت سردرنمی یاورید،وبعدش هم اینگونه قضاوت می کنید؛ازیک سربازوظیفه که گله ای نیست!چراباید چنین باشد؟!چراشماراتوجیه نکرده اند؟ کی مقصراست؟تکلیف ماچیه؟ هنوزحرفم تمام نشده بود که جناب سروان ازپشت میزش بلندشد،باقیافه برافروخته ودرهم مثل ابربهاری خشمگین ونعره زنان آمدجلو...گفت:افغانی کثافت! حالا کارت به جایی رسیده که به افسرمملکت توهین می کنی؟!! نفهم خودتی! خرخودتی!

وبااین جملات رکیک،بامشتها وسیلیها ولگدهایش شروع کردبه نوازش کردن من.

ازصدای دادوفریادش بقیه ی افسران زیردست وسربازان وظیفه ازاطاقهاوپشت میزهایشان به طرف ماآمدندواززبان مافوقشان شنیده بودندکه یک افغانی به یک افسرتوهین کرده است.چشمتان روزبدنبیندهمه آنهابدون کوچکترین پرس وجووبدون کمترین تحقیق شروع کردندبه کتک زدن من. ازهرطرف مشت ولگد مثل تگرگ برسروصورتم می بارید.

من داشتم زیرمشت ولگد سربازان چپ وراست می شدم که افسردستگیرکننده ما ازمأموریت افغانی بگیربرگشت وازاینکه هیچ افغانی به تورناکسش نخورده خیلی عصبانی بودودراوج عصبانیت سررسید.مجال راازبقیه گرفت وبه تنهایی به اندازه همه سربازان وافسران کتکم زد.طوری کینه ونفرت وکرمش راخالی کرده بود که اگرتایک ماه هیچ افغانی را کتک نمی زدبرایش بس بود.

یکی ازسربازان دراطاقش خوابیده بود وازصدای سروصداازخواب پریده بودوناراحت بود که چرازودترازخواب بیدارش نکرده اند.خلاصه رفت بالای میزوبایک پرش جک چانی یک لگدمحکم کوبید به دنده چپم وگفت: این به تلافی اون افغانی که ازدستم فرارکرد ومن راانداخت داخل جوی فاضلاب ولباسهایم کثیف شد.

یکی ازافسران هرضربه ای که می زد، می گفت: بخاطرانتقام ازاون شیخ افغانی که ازدستم شکایت کرده بود.

خلاصه هرکس به خاطریک عقده ای ضربه ای به من می زد.

کسی نمی پرسیدکه این افغانی تقصیردارد یانه؟! گناهی مرتکب شده یانه؟!مدرک داردیانه؟!احساس می کردم فقط بخاطرافغانی بودن کتک می خورم.

من رابا سروصورت خونین ومالین به همراه رفیقم به اردوگاه فرستادندوازاردوگاه آزادشدیم.

من ازاردوگاه مستقیم آمدم مرکزجهانی علوم اسلامی خدمت آقای اعرافی مدیرلایق ودلسوزمرکزوازسیرتاپیازبرای ایشان تعریف کردم.ایشان که خداازایشان راضی باشد، بلافاصله زنگ زد به آقای وزیری رئیس اتباع قم وایشان رادعوت کردبه مرکزبیاید.آقای وزیری هم بعدازچند لحظه آمدووقتی ماجرای من رابرایش تعریف کردند؛ رئیس اتباع باقیافه حق به جانب شروع کردبه دفاع کردن ازعمل وقیح وننگین نیروهای انتظامی،که اینها شایعه ودروغ است. مامورین ما کاملا توجیه شده هستند.به مامورین گفته شده که ازدستگیری طلاب جدّاً خودداری کنند. حتی طلابی که اسماً جزوطلاب باشند ومدرک معتبری هم نداشته باشند،ویاطلابی که اشتباهامدرکشان به همراهشان نباشند.

من گفتم آقای وزیری من شاهدزنده روبروتان نشستم وخداکمک کرده که اززیرچکمه های نیروهایتان زنده بیرون آمدم وبه شما می گویم چی برسرم آورده اند وشماچشم درچشم من می گویی من دروغ می گویم.

دوتاازدوستانم که شاهد کتک خوردن من به دست نیروهای بی رحم انتظامی بودند هم حرفهای مراتایید کردند.

آقای وزیری وقتی دید چاره ای ندارد گفت: من نمی دانم چراآنها این کاررا کرده اند،واقعامتأسفم.

من را فرستادندکلانتری گلزارشهداوازآنجابانوشتن نامه سربسته ای معرفیم کردندبه پزشکی قانونی.یکی ازکارمندان مرکز جهانی هم همراهم به پزشکی قانونی آمدو"سعی می کردبه جای من حرف  بزندوموفق هم شد"

نتیجه این شد که پزشکی قانونی هم جواب را دریک پاکت سربسته بدستم داد وبه نیروی انتظامی فرستاد.

وقتی ازمحتوای نامه پزشکی قانونی باخبرشدم اصلا باورم نمی شدکه چنین کاری کرده باشند.فکرمی کنم برای شما هم جالب باشدکه ببینیدچی نظری داده بودند!!

ازده هامشتی که درِ گوشم خورده بود وتاهمین حالا گوشم سنگین است چیزی ننوشته بودند.ازآن لگدی جک چانی که باپرش ازروی میز به دنده چپم زده بودندومن بعداعکس گرفتم وبه دکترفتحی مقدم، پزشک مدرسه علمیه حجتیه نشان دادم وایشان گفت ضربه ی سختی دیده؛چیزی ننوشته بودند،و...

یعنی ازصدهامشت ولگدی که خورده بودم فقط یک ضربه مشتی که زیرچشم وروی گونه چپم ایجاد کرده بودبه ثبت رسیده بود.

نوشته بودند:"کبودی زیرچشم ولاغیر".

خلاصه پرونده تشکیل شد وبه دادسرای نظامی فرستاده شد.وقتی افسران خدمتگذارانتظامی خبردارشدند، تازه فهمیدندچی دسته گلی به آب داده اند.

وقتی تدّین واقعی واعتقادقلبی نباشدهیچ کاری برای انسان ننگ وعاربه حساب نمی آید.افسران وسربازان که چندروزقبل با چه نفرتی من راکتک زده بودند،هرکدام به انگیزه های شخصی انتقام ازیک افغانی دیگرباتمام تعصب نفرتشان رابرسرم خالی کرده بودند؛اکنون برای جلب رضایت من صف کشیده بودندوپاشنه درخانه را داشتندمی کندند.انگاریادشان رفته بودکه چی برسرم آورده اند.سرهایشان را جوری حق به جانب پائین انداخته بودند وچنان باحرمت واحترام حرف می زدندکه هرکس خبرنداشت فکر می کرد آنها شاگردهای من هستند.نه شرمی، نه حیایی،نه غیرتی ونه ننگی...

افسری که روزاول دستگیرم کردودرکلانتری ازهمه بیشترکتکم زدوازهمه فحاش تربودکسی بود به" نام نادری. شخصی ِکوتاه قد، سیاه چهره، واخمو" که بعدا متوجه شدم پیش خیلی ازطلاب پرونده سیاهی دارد.

وروز عذرخواهی ازهمه بیشتر چاپلوسی من را می کرد.حرفی که هیچوقت یادم نمی رود این است که می گفت: "من تورا باافغانیهای کارگراشتباهی گرفتم" این حرفش برایم خیلی دردناک بود."پیش خودم گفتم پس اینهاافغانیهای کارگررا می زنندفرقی نداردکه مدرک داشته باشند یانه!!!".

ولی درجواب نامردش گفتم چطوراشتباهی گرفتی من کارت حوزه به شما نشان دادم وگفتم طلبه هستم.

خلاصه مثل غریقی که وسط اقیانوس گیرافتاده باشد به هرخس وخاشاکی دست می زد تاخودش را نجات بدهد.

یک کسی هم بود که وساطت نادری را پیش من می کرد:آقای حلیمی شماببخیشیدبخاطراینکه ایشان همیشه باارازل واوباش سروکاردارنداعصابش خراب بوده وازبخت بد، شمابه تورش خورده اید.(عذری بدترازگناه).

حالامنتظریم ببینیم دادگاه محترم چی رأیی صادرمی کنند؟

افسری که طلبه مغولستانی را باطلبه افغانی اشتباهی گرفته وبنده خداطلبه مغولی هرچه اصرار می کرده که من مغولم! افسرمی گفته تو غلت کردی که مغولی افغانی پدرسگ!! ضمن کتکهای زیادی که به او می زندآخرباضربه لگدی به سرش اورابه حالت کمامی برد.این افسرضمن ازدست دادن درجه اش ازخدمت هم تعلیق می شود.

اما نمی دانیم درمورد برادرما آقای حلیمی هم ازهمان کتاب قضاوت می شود؟!!

یاازکتاب دیگری باید حکم صادرکنند؟!!

ماجرای دستگیری دانشجوی افغانی درشهرقائم قم:

یک روزبعدازغروب که هواکاملا تاریک شده بودچندنفر با لباس شخصی سرراه جوان دانشجویی رامی گیردوازاوکارت شناسایی می خواهد.

جوان دانشجوهم می گوید:اینجاتاریک است بیایید زیرنورچراغ برق گذرنامه ام را به شما نشان بدهم.(به این دلیل این کاررا می کند که بسیجیان محترم بالباس شخصی بوده ومأموربودن ونبودنشان مشکوک بوده وازآنجایی که بخاطراین طرح خانمانسوزاخراج افاغنه ازایران سوءاستفاده چیان زیادی را به طمع دستگیری افغانی وخالی کردن جیبشان انداخته است.جوان بخت برگشته دانشجوی افغانی ازآنها می خواهد که به روشنایی بیایندتاحداقل اگردزدوولگرد بودندشناسایی شوند).

بسیجیان لشکرمخلص خدابه جان دانشجوی بیچاره می افتند واینقدرکتکش می زنندکه ازصدای فریاداوهمه همسایه ها ازخانه هایشان بیرون می آیند.بخاطردفاع ازعمل ننگینشان نعش نیمه جان اورا به داخل ماشین انداخته وبه ستاد امربه معروف ونهی ازمنکرمی برندوتهمت توهین به رهبری رادراول پرونده اش درج می کنند. لذت "مأموریت افغانی بگیر"بکام بسیجیان هم شیرین آمده است!!

آیا این بسیج همان بسیجی است که حضرت امام(ره) درباره اش فرمود:

" بسیج لشکرمخلص  خدااست؟!".آیابسیج ازمسیراصلیش منحرف نشده است؟!.

ناسيوناليسم ايرانى و پناهندگان افغانى

فرشاد حسينى

مدتى است که جمهورى اسلامى با وقاحت هر چه تمامتر و در اوج وحشى گرى اقدام به اخراج يک و نيم ميليون پناهنده افغانى از ايران و تحميل راسيستى ترين قوانين به اين شهروندْان دست زده است. بار ديگر دستهاى کثيف جمهورى اسلامى بر روى صدها هزار پناهنده افغانى که سالهاست در ايران کار کرده و با خون و عرقِ جبین ِخويش در اوج بيحقوقى روزگار سختشان را در اين کشور گذرانده اند، دراز شده است. بر روى جاده هاى اين کشور و بر روى در و ديوار و آجرهاى اکثر خانه ها و ساختمانهاى ايران ميتوان جاى کار و تلاش و عرق اين شهروندان را ديد.(به هرچه آینه تصویری ازشکست من است//به سنگ سنگ بناهانشان دست من است). انسانهايى که بيش از دو دهه به عريان ترين و خشن ترين شکلى استثمار شدند، تحقير شدند و از حقوق ابتدايى خود محروم شدند. هر يک از اين انسانها اگر ميتوانستند از زندگى سخت و کار شاق خود و انواع ستمهايى که به آنها رفته بنويسند قطعا دنيا را به حيرت و نفرت از رژيم جمهورى اسلامى و راسيسم و فاشيسم تحميلى بر زندگى آنان ميکردند. اما متاسفانه آنها در جغرافيايى بنام ايران پناهنده شدند. در جغرافيايى که ناسيوناليسم و تفکرات کثيف و ارتجاعى برترى نژادى و قومى، جوهر و خمير مايه مشترک کل اپوزيسيونش را تشکيل ميدهد.تصور کنيد اگر در يکى از کشورهاى اروپايى يک هزارم اين تعداد را به اين شکل ميخواستند مانند تفاله بيرون بيندازند چه قشقرقى بپا ميشد. صدها و هزاران سازمان و حزب و تشکل سياسى از راست گرفته تا چپ بلافاصله موجى از اعتراض را در جامعه راه مى انداختند. نمونه مشخص و عينى آن هلند است. با اعلام اخراج ٢٦٠٠٠ پناهجو از هلند کل جامعه بر سر اخراج پناهجويان قطبى شد. سازمانها و تشکلهاى هلندى از اپوزيسيونهاى بورژوايى پارلمانى تا صدها تشکل و سازمان و نهاد مدافع حقوق انسانى به اعتراض پرداختند. ميتينگ سازمان دادند. تظاهرات کردند کمپين گذاشتند. بيش از ٤٠٠ سازمان براى مقابله با اين سياست متحد شده و مشغول بکار شدند. مردم هلند دربهاى خانه شان را بروى پناهندگان باز کردند. و پناهجويان را در خانه هاى خود نگهداشتند. کودکان هلند در حمايت از همکلاسيهاى پناهجوي شان به خيابانها ريختند، کل جامعه در حمايت از پناهندگان غرق در اعتراض و مبارزه شد. اما سيماى اپوزيسيون ايرانى را در مقابل اخراج نزديک به دو ميليون پناهنده افغانى ببينيد. لبهاشان را لام تا کام بسته اند. به قلمهايشان قفل زده ند. مهر سکوت معنى دارى را بر نشرياتشان حاکم کرده اند. سکوتى که چيزى جز مشروعيت دادن به تعرضات راسيستى و فاشيستى جمهورى اسلامى نيست. از طيف توده اى و راه کارگرى که ضديتشان با پناهنده و مهاجرين افغانى را از همان نخستين روزهاى ورود اين پناهجويان به ايران بروز دادند، تا سلطنت طلبها و عظمت طلبان ايرانى و اپوزيسيون پرو غربى هيچکدام اين سازمانها از اين فاجعه هولناک خم به ابرو نمى آورند. گويا دو ميليون کاغذ و سنگ و آجر است که دارند بيرون مى اندازند.

اين سکوت و خاموشى در قبال چنين فجايع هولناکى ميزان پايبندى اين جريانات را به حقوق انسانها نشان ميدهد. افق شان را و جهان نگرى شان در قبال زندگى و شان و حرمت انسانها را بنمايش ميگذارد. اين آن راس هرم گنداب ناسيوناليسم ايرانى است. ناسيوناليسم و ايرانى گرى تنها غوطه خوردن در هپروت شاهنامه و تاريخ ٢٥٠٠ ساله نيست. ناسيوناليسم در طول تاريخ منفعت هاى مادى و ملموس طبقاتى معينى را پيش برده و جابجا کرده است.در ايران اما، مردم از افق و خطوط اين اپوزيسيون پيروى نميکنند. ميليونها نفر از مردم شريف و آزاديخواه ايران ميليونها نفر از کارگران و همسنگران و هم طبقه ايهاى افغانيها نسبت به اين وضع معترضند و اعتراضاتشان را به اشکال مختلفى بيان ميکنند. جنبش نوينى حول دفاع از حقوق انسانى در جامعه ايران در حال شکل گيرى است. اين اعتراضات ميتواند و بايد به يک جنبش عظيم و گسترده در دفاع از پناهندگان افغانى در دفاع از انسانيت و آزاديخواهى و در تقابل با ناسيوناليم، و راسيسم و کليت خود جمهورى اسلامى تبديل شود. بايد خاکستر زير اين آتش را کنار زد. بايد گذاشت که شعله هاى اعتراض در سراسر ايران و نه تنها ايران بلکه در سراسر دنيا پرتو افکند. مبارزه با ناسيوناليسم و ايرانى گرى و خرافات سرشار از تحقير و تبعيض ايرانى يکى از اصلى ترين شرطهاى دفاع صريح و بى قيد و شرط از ارزشهاى انسانى و اجتماعى است. جامعه ايران در مرحله حساسى از تحولات سياسى قرار گرفته است. اين تحولات در لحظه لحظه خود بايد بارها و ارزشهاى انسانى هر چه بيشترى به مبارزات خود دهد. بايد اين تحولات را عمق بيشترى داد و آنرا به ريشه هاى انسان کشاند. جمهورى اسلامى زبون تر عاجزتر و ناتوانتر از آنست که بتواند در مقابل موج عظيم اعتراضات مردم بايستد. بايد در مقابل تلاش جمهورى اسلامى براى اخراج افغانها، جنبش دفاع از افغانيها و اخراج جمهورى اسلامى و سرنگونى جمهورى اسلامى را سازمان داد و تقويت کرد. اين جنبش پايه مادى خود را دارد چه در ايران و چه در خارج. اين جنبش، کمونيسم کارگرى را با تمام صلابتش در کنار خود دارد. جنبشى که ستون فقرات و محور جنبش دفاع از حق شهروندى پناهندگان افغانى در ايران است.

حاشیه ای برناسیونالیسم ایرانی وپناهندگان افغانی:

دوست عزیزآقای فرشاد حسینی مطالبی را دردفاع ازحقوق پناهندگان افغانی نوشته است که بسیاری ازواقعیات رادرآن انعکاس داده است.جملاتی مثل:( انسانهايى که بيش از دو دهه به عريان ترين و خشن ترين شکلى استثمار شدند، تحقير شدند و از ابتدايى ترین حقوق انسانی خود محروم شدند// انسانهایی که برروی جاده هاودر و ديوار و آجرهاى اکثر خانه ها و ساختمانهاى ايران ميتوان جاى کار و تلاش و عرق جبین اين شهروندان را ديد) واقعیتهایی است که بردل تک تک مهاجرین درسالهای متمادی سنگینی کرده وتوان بیان وانعکاس آنهارادرهیچ نشریه نداشته است.

بهتراست بگوئیم افغانهاازاول انقلاب ایران همگام باایرانیهادرتمامی عرصه هابوده ازانقلاب گرفته تا جنگ تحمیلی وبعدازآن درسازندگی کشورشان همکار وهمگام بوده است.باتمام این خدماتی که انجام داده اند،به قول دوست مان آقای فرشاد حسینی "الآن حکم زباله وکاغذباطله وپاره آجر ونخاله وزواید دیگری ساختمانی را برایشان دارند".

 

مدت زیادیست که دست به قلم نبرده ام. اصلا حوصله نوشتن ندارم ونمی خواهم چیزی بنویسم؛اما بعدازاردیبهشت 1386حوادثی رخ داده وخاطرات تلخی اتفاق افتاده که اگرنگویم وننویسم عذاب وجدان شدیدی خواهم گرفت.

 پيام هاي ديگران ()

سعید بینا

جمعه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

قصه ی سنگ وخشت

آنان که  با دستهای خسته و پینه بسته اما با قامت استوار شان ،نقش از غیرت ومردانگی ،صداقت وامانت داری را بر در ودیوار شهر ها وخانه های رقم می زنند که خو در آن حق زیستن ندارند!     (ازوبلاگ بامیان):http://bamyan2000.blogfa.com/

قصه ی سنگ وخشت

دیدمت صبحدم در آخر صف، کوله سرنوشت در دستت

کوله باری که بود از آن پدر، وهِشت ،در دستت

گرچه با آسمان در افتادی تا که طرحی دگر اندازی  

باز این فالگیر آبله رو طالعت را نوشت در دستت

بس که با سنگ وگچ عجین گشته،تکه چوبی در آستین گشته

بس که با خاک وگل به سر برده ،می توان سبزه کشت در دستت

شب می افتد و می رسی از راه با غروری نگفتنی در چشم

یک سبد نان تازه در بغلت وکلید بهشت در دستت

کاش می شد بینمت روزی پشت میزی که از پدر نرسید

وکتابی که کس نگفته در آن قصٌه سنگ وخشت، در دستت

بازی ات را کسی به هم نزند ، دفترت راکسی قلم نزند

وتو با اختیار خط بکشی ، یک خط سرنوشت در دستت. (محمدکاظم کاظمی)

اززبان هموطنان مهاجر

به هرچه آیینه تصویری از شکست من است

به سنگ سنگ بناها نشان دست من است.  (محمحدکاظم کاظمی)

 پيام هاي ديگران ()

سعید بینا

شنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٦

 

سال نو مبارک

سال جدید بر هم وطنان داخل وخارج ازکشورمبارک.

انشاءالله سالی سرشار ازبرکت،شادی وسلامتی داشته باشید.

متاسفم که این خبر را اعلام می کنم:ازقرار معلوم بعد ازفروردین عملیات

پاکسازی شروع می شود.

من فقط می توانم برای هموطنان خوبم دعای خیر نمایم:

الهی! مردم مارا ازشرمیمونهایی که ازکندن بال پروانه ها لذت

می برند نجات بده!

برخودم لازم می دانم تشکر نمایم ازدوستانی که همیشه به این

 وبلاگ سر می زنندوحقیررا با نظرات خوب وسازنده شان تشویق

 می نمایند

برادران امان الله امینی، حسن محقق ،محمد آقا،آقا مجتبی،دوست

عزیز گنجینه،آقای نعمت الله ترکانی ،احمدی رشاد وآقای هزاره کسانی

بودند که در پست قبلی منو تنها نگذاشته بودند.

یه خبر هم برای دوست عزیز ومهربان آقای ترکانی اینکه سراینده

آن غزل زیبا آقای محمد حسن محقق هستند که در پست قبلی

تشریف آورده ویکی از مصرعهای غزل رو اصلاح کرده بودند.

 پيام هاي ديگران ()

سعید بینا

یکشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٥

 

نمایش

نمایش

نویسنده وکارگردان: جبارعدالتخواه

     ( تقدیم به کود کان افغانی محروم ازمدرسه درایران. )

      دو کودک بدون این که حق انتخاب در آمدن یا نیامدن داشته باشد

      در دو خانه به دنیا آمد ند . 

      اولی . ایرانی شد وشناسنامه گرفت.

      دومی.افغانی شد وکارت شناسایی نداشت.

     اولی در شناسنامه اش بهزاد فرزند بهروز شد .

     دومی با پیشنهاد مادربزرگش خداداد ولد چراغعلی شد.

     در یکسالگی :

     بهزاد در جشن تولدش کادو واسباب بازی هدیه گرفت.

     خداداد در سالگرد تولدش پدرش به تله سیاه افتاد.

     درسه سالگی:

     هردو به  کوچه آمدند.

     برای بهزاد پدرش کفش خرید .

     برای خداداد پدرش د مپایی پلاستیکی از محل کارش آورد هر دو خوشحال شدند.

     در چهار سالگی :

     برای بهزاد پدرش دو چرخه خرید.

     خداداد فراموش کرده بود که کی به دنیا آمده است؟

     بهزاد ازاین که خداداد در کوچه به دنبال دوچرخه اش می دوید ناراحت بود.

     خداداد ازاین که بهزاد اجازه می داد که به دنبال دو چرخه اش بدود خوشحال بود.

     در پنج سالگی:

     خداداد گفت: بهزاد بیا بازی .

     بهزاد گفت: با تو بازی نمی کنم .

     خداداد : چرا؟

      بهزاد: تو افغانی هستی تلویزیون گفته است که افغانی ها بیماری آورده اند.

      خداداد سیاه قرمز زرد وخاکستری شد.

      در شش سالگی:

     بهزاد به مهد کودک رفت .

     خداداد پولی نداشت که به مکتب القرآن برود.

     در هفت سالگی:

     بهزاد در مدرسه ثبت نام کرد کیف کفش کتاب ولوازم التحریر خرید.

     مادرش از زیر قرآن رد کرد.  وبا سرویس به مدرسه فرستاد.

     خداداد اما کارت شناسایی نداشت .

      بهزاد با دوستانش درس می خواند.

 خداداد در کنار دیوار مدرسه  کفاشی می کرد.

شعری از حسن محقق): 

نفرین به هرکه نام تو را بی قلم نوشت

بخت کتاب عشق تو را درد و غم نوشت

صبح است و چشم مدرسه در راه تو تر است

تخته ، سیاه گشت و زتو دم به دم نوشت

هر روز پیش چشم تو ماهی میان آب

دریا چگونه سهم تو را بیش و کم نوشت

باور کن ای عزیز که آبال چشمهات

در قلب این قبیله ی سنگی عدم نوشت

کیف و کتاب و دفتر مشقت به رسم ابر

این عقده را به رنگ غزل در دلم نوشت

باران گرفت سمت دلم از نگاه تو

بند آمد این قلم که غزل در دلم نوشت

نظریادتان نرود. 

 درپناه حق باشید.

 پيام هاي ديگران ()

سعید بینا

دوشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٥

 

يك ازدواج خونين و هزارسكوت ننگين

خبر تاسف بارزيررا از سايت آرمان برايتان انتخاب کردم: 

روز جمعه ‪۱۹جوزا در كازرون ايران يك قتل جمعي بطوروحشيانه اتفاق افتاد. يك ايراني بنام سياوش موسوي پس از اطلاع از ازدواج دخترش با يك افغاني، با همكاري و همدستي اهل محل و تعداد همدست ديگر با استفاده از كلاشينكف، دختر خود و هفت نفر افغاني را از جمله داماد و شش نفرديگراز همراهان وخويشاوندان داماد از جمله پدر، مادر، برادرها و پسرعموهاي او را از چهار سو به رگبار بسته و همه را در جا كشتند. اين خبرمطابق معمول با تحريفات زياد در بعض مطبوعات الكترونيكي ايراني انعكاس پيدا كرد. درمنابع افغاني اولين مرتبه اين خبر را من در بخش خبري سايت آرمان ديدم وسپس به منابع كه ازانها نقل شده بود مراجعه نمودم و يادداشت كردم. مطابق به گزارش سايت شبكه اطلاع رساني افغان:
جريان از اين قرار بوده كه يك دختر ايراني بنام مرضيه موسوي با يك پسر افغاني بنام لياقت علي اوايل ماه جاري مخفيانه با هم ازدواج مي كنند. اين دختر پس از شانزده روز به منزل پدري مراجعه كرده و اظهارمي دارد كه با لياقت علي ازدواج كرده است اما پدر از پذيرش دختر خودداري ورزيده او را با خشونت ازمنزل طرد مي كند. پس از اين جريان هفت نفر ازبستگان مرد افغان به اتفاق مرضيه موسوي به‌ منزل سياوش موسوي (قاتل) براي گفتگو مراجعت مي كنند كه پدرخانواده با ديدن اين افراد به وسيله يك قبضه سلاح كلاشينكف اقدام به تيراندازي به سوي آنان مي كند كه در اين حادثه مرضيه موسوي و هفت نفرافغاني كشته مي شوند. با اطلاعاتي كه بنده پس از شنيدن اين خبر از منابع موثق به دست آوردم اين افراد از منطقه ولسوالي جاغوري ولايت غزني مي باشند. اخيرا بعض آشنايان و بستگان محلي كشته شدگان را پيدا نموده از آنها كسب معلومات نمودم. قرار صحبتها، آنچه در خبرها منعكس گرديده با آنچه انها گزارش مي دهند در موارد بسيار تفاوت دارد. قرار معلوم پس از مراجعت دختر بخانه پدر و برخورد او با دخترش و طرد او از خانه، آنها مجددا با سياوش موسوي در تماس شده موضوع را مطرح مي كنند كه آنها اگر اشتباه هم كرده باشند مي خواهند جبران كنند و از طرفي دختر و پسر با هم علاقه مند بوده و با پدرش چندين بار موضوع را مطرح نموده و پسر نيز از آنها خواستگاري نموده اما پدر به دليل تعصب شديد خوني از پذيرش خواست دختر و پسر خود داري مي ورزد. پس از طرح مجدد موضوع با پدر، او پيشنهاد مي كند كه بسيار خوب، كاري است كه شده و ما هم دوست داريم با هم صحبت كنيم و قضيه را خاتمه بدهيم. بر اين اساس مطابق پيشنهاد پدر دختر، قرار مي شود پسر با همراه پدر و مادر و برادران و پسرعموها و عروس به منزل موسوي رفته قضيه را حل و فصل نمايند. وقتي آنها وارد حياط منزل موسوي مي شوند نا گهان از چهار طرف به سوي آنها رگبار مي شود. بعد از كشته شدن آنها اجساد كشته شدگان را مثله مي كنند و پوست بدن شان را كنده با ساطور بدنهاي شان را قطعه قطعه مي كنند! من آنچه در باره اين خبر از اقارب و آشنايان كشته شدگان شنيدم بسيار بيشتراز اين موارد است و لي خبر قطعه قطعه نمودن بدن هاي اين هفت تن را در خبر سايت پژواك مطالعه نماييد« عصمت الله پسر ماماى نورعلى ادعا کرد: ازچهار طرف بالای فامیل ما درخانه دختر که جهت خواستگاری رفته بودند رگبارصورت گرفت و فامیل مارا بعد ازکشته شدن، با کارد پوست کرده وتوسط ساتور قطعه قطعه نمودند! او اضافه نمود که دخترایرانی با نورعلي دوست بوده ، آنها خواهان ازدواج با همديگر بودند و نورعلى از فامیل دختر خواستگاری نيز نموده بود، ولی آنها برایشان گفته بودند که چند روز بعد به خانه شان بیایند. به گفته وى، زمانیکه فاميل نورعلى وارد خانۀ دختر شدند با مرمى کلاشنکوف تيرباران گرديدند که چهارتن جا بجا کشته و سه تن، همراه با دختر که پا به فرارگذاشتند، نيز از پا در آورده شدند. به ادعای عصمت الله ، دولت ایران نه تنها اينکه درقسمت انتقال ایشان به افغانستان کمک نکرده، كه آنها را با اجساد به کمپ نظامى برده و سربازان هركدام مبلغ ده هزارتومان ايرانى از ایشان اخذ نموده اند. وي می افزاید ضمن اینکه سفارت افغانستان درایران ازموضوع آگاهی دارد و وعده پيگیری قضیه را نموده، اما تاحال دولت ایران تنها پدر دختر را که در این قضیه دست داشته دستگیر نموده ولی او حاضربه تسلیمی ساير قاتلین نگردیده است.عصمت الله اظهارداشت که يکتعداد اعضای فامیل ايشان در ایران بسرمیبرند وآنها هراس دارند که مبادا برای شان مشکلی ايجاد شود.»
من در اينجا مي خواهم چند نكته را خدمت خوانندگان عزيزعرض كنم:
1.
ازدواج يك مسئله خصوصي است كه كاملا به رضايت طرفين بستگي دارد. در ملل مترقي ازدواج يك امر كاملا فردي و خصوصي است و بر اساس رضايت طرفين مي باشد. بر اين اساس، ازدواج سياه با سفيد، رنگين پوست با تيره پوست و غربي و شرقي در ملل مترقي بر يك معنا استوار است و عبارت است از رضايت طرفين. در كشورهاي پيشرفته امروز مسئله ازدواج بين المللي حل شده و اصلا يك معضل براي يك كشور بشمار نمي رود. بعض كشورها مانند امريكا، كانادا و استراليا به قدري ازدواج ميان قومي صورت گرفته كه نسلي بنام « دورگه» وجود دارد. در تمام كشورها اين اصل پذيرفته شده است و به اين دليل دركشورهاي مرفه امروز ازدواج يك سفيد با سياه ننگ و حقارت شمرده نمي شود و بل شديدا هرنوع نگرش برتري جويانه كه منشاء نژادي و خوني داشته باشد سركوب مي شود. وقتي دو نفر از دو مليت با هم ازدواج مي كنند هرگاه نخواهند ازيكديگرجدا مي شوند. اين يك مسله طبيعي است و در تمام رژيمها راه حل دارد. در دين مقدس اسلام موضوع رضايت طرفين در ازدواج چنان مهم است كه حتي در بعض نظرات فقهي كه اجازه پدر را در ازدواج دخترشرط دانسته اند گفته شده كه وقتي پدر برخلاف مصالح دختر اقدام نمايد اين حق از پدر ساقط مي شود و ديگر حق ندارد مانع ازدواج دخترش با كسي شود كه مي خواهد با او زندگي كند. در واقع اين اختيار كه به پدر داده شده صرفا براي حمايت از مصالح دختر است نه به علت اينكه يك حقي براي پدرباشد. حالا پرسش اينجااست كه پدري كه با اين درجه از قساوت و بربريت و بي رحمي اقدام به قتل فرزند خود مي كند اما حاضر نيست زندگي او را با يك تبعه افغاني تحمل نمايد، چگونه حافظ مصالح و منافع فرزند خود بوده مي تواند؟ براي فرزند خود كدام مصلت دست نيافته راكمايي كرده است؟ با رگبار مسلسل و با نشانه گرفتن قلب فرزند و با در خون انداختن آن معصوم به خاطر تعصب بربري و وحشيانه خوني و نژادي چه نفعي براي فرزند و آينده زندگي او تامين نموده است؟ آيا چنين پدري مستحق پدري هست؟ آيا او باز هم بر زندگي، ازدواج و سرنوشت دخترش ولايت دارد؟ اگرآنطور كه مراجع ايراني مي گويند بگوييم او به عنوان يك پدر ايراني در نتيجه اين ازدواج نا خواسته دچار شوك روحي و رواني شد و فلهاذامجبورا دخترش را كشت! پس چرا وقتي دخترش به خانه مراجعت كرد و او را از موضوع با خبر نمود همان زمان او را نكشت؟ چرا مدتها صبر كرد و نقشه كشيد و اهل محل را با خود همراه نمود و گروهي آدمكش تشكيل داد و مطابق نقشه از پيش ساخته و كاملا با سازماندهي دختر و هفت انسان بي گناه را به خانه اش فراخواند و به خاك و خون كشيد؟ اين وحشيگري با بهانه عصبانيت و آسيب ديدن روحي و غيره هرگز قابل توجيه نيست. تنها تعصب خوني بربريت جاهلي و ماقبل تاريخي نژادي اين كشتارها را قابل توجيه مي سازد.
2.
مراجع رسمي ايراني در اين موارد و مانند آن دايما موضوع ازدواج غير قانوني با اتباع بيگانه( كه مقصود آن افغاني است) را به ميان مي آورند و طوري وانمود مي كنند كه جنايات به آن بزرگي را با يك تخلف ناچيز از قانون نژادپرستانه پوشش داده تحت الشعاع آن قرار دهند و چه بسا منشاء اين نوع جنايات را تخلف از قوانين ازدواج ايرانيها با بيگانگان وانمود مي كنند. معناي اين تلاشها اين است كه بگويند جنايتكاران از اين قبيل زياد مقصرنبوده و نيستند آن پسر افغاني با پدر و مادرش مقصر هستند كه برخلاف قوانين ازدواج ايران به در خانه سياوش موسوي رفته از او دختر خواستگاري كردند. به خلاصه اين گزارش نظر كنيد كه چه مي گويد: "مدير كل امور اتباع و مهاجرين خارجي استانداري فارس با صدور بيانيه‌اي حادثه كازرون را كه منجر به كشته شدن هفت نفر از اتباع افغانستان و يك ايراني شد، نتيجه رعايت نشدن قوانين ازدواج با بيگانگان ذكر كرد. در نسخه‌اي از اين بيانيه كه دوشنبه به خبرگزاري جمهوري اسلامي ارسال شد آمده است: رعايت نكردن قوانين ازدواج اتباع بيگانه با اتباع جمهوري اسلامي ايران كه قانون صراحتااينگونه ازدواجها را بدون اجازه ‌دولت ممنوع مي‌داند، چنين تبعات سوئي نيز در برخواهد داشت. سيد محمود موسوي افزود: بر طبق قانون، هيچگونه مجوزي براي ازدواج بانوان ايراني با اتباع خارجي صادر نمي‌شود و دولت هيچگونه تعهدي در قبال اينگونه پيوندهاي ناقص و بدون مجوز به عهده ندارد. وي اعلام كرد: اختلاف فرهنگي و سنتي خانواده‌هاي ايراني باافغان‌ها وبعضا نپذيرفتن اينگونه ازدواجهاازسوي عضو ايراني، مشكلات روحي و رواني مضاعفي براي خانواده بانوي ايراني ايجاد مي‌كند كه در نهايت فشار روحي، پدري را وادار مي‌كند از زندگي و جان خويش و دخترش گذشته و تعداد ديگري را به خاك و خون بكشد. مدير كل اتباع و مهاجرين خارجي استانداري فارس اضافه كرد: قانون براي اتباع خارجي و حتي اتباع ايراني و خانواده‌اتباع‌ايراني كه بدون اجازه دولت نسبت به‌ازدواج اتباع ايراني بااتباع بيگانه اقدام كرده باشند، مجازاتهايي پيش بيني كرده است. در اين بيانيه، موسوي از شهروندان خواسته است قبل از موافقت با ازدواج فرزندان خود بااتباع بيگانه به دفترامور اتباع و مهاجرين خارجي استانداري مراجعه و در خصوص مجوز و دارا بودن شرايط و امكانات لازم توسط تبعه خارجي با نمايندگان دولت مشورت كنند". پايان خبر.). در اين خبر چند تلاش احمقانه صورت گرفته است : اول اينكه خشونت و قباحت اين عمل ضد بشري را تا حد ممكن تقليل داده چنين وانمود شود كه علت اصلي اين واقعه غير انساني جريحه دار شدن عاطفه پدر ايراني بوده بعلت اينكه چرا فرزند او خواسته برخلاف قانون با يك افغاني ازدواج كند. در اين خبر حتي تلاش ورزيده شده كه اندازه تخلف از قانون ازدواج را بزرگتر از اندازه كشتار هشت انسان جلوه دهند زيرا در دنباله خبر تاكيد شده كه افراد كشته شده بعلت تخطي از قانون بعلاوه اين كه به قتل رسيده اند به زودي تحت مجازات نيز قرار خواهند گرفت! قرار معلومات از بستگان اين واقعه اتفاقات افتاده و بستگان اين كشته شدگان تحت بازجويي و تعقيب قرار گرفته اند. و همچنان به طور كاملا توهين آميز و غير انساني به همراه اجساد در قرارگاه ها و كمپ هاي نظامي برده شده و مبالغي پول و اجناس از آنها اخاذي گرديده است! تلاش دوم اين خبر در اين است كه بگويد ازدواج با اتباع بيگانه مجوزقانوني ندارد و هيچ مجوزي داده نمي شود ولي در همين خبر باز گفته مي شود كه براي اخذ مجوز بايد به مراجع قانوني مراجعه كرد. در باره اينكه ازدواج به خاطر تفاوتهاي فرهنگي و اقليمي و نژادي در كشورهاي نژادپرست تبعات سوئ دارد جاي شك و ترديد نيست. ولي انسان انسان است و شايد دو انسان به طوري به هم ديگر دلبسته شوند كه مرز نژاد و قلمرو جغرافيا براي شان موانع وحشتناك جلوه كنند. در اين مواقع تمام كشورها راه را براي وصلت چنين افرادي باز گذاشته اند حتي نژادپرست ترين ممالك. حال معلوم نيست اين خبرهاي متناقض در باره قوانين ايران چه معنا دارد كه هم به قانون ارجاع مي كنند و هم مي گويند قانون اجازه نمي دهد. اگر قانون هيچ اجازه نمي دهد، پس راه حل براي چنين موارد چيست؟ خودكشي؟ يا كشتار؟
3.
نكته سوم در باره موقف و موضع دولت افغانستان، رسانه ها راديوها سايتها راديوها و تلويزيونها مي باشد. در باره دولت افغانستان بايد بگويم هرمملكتي در ممالك ديگر نمايندگي باز مي كند به دنبال چند هدف : تعميق روابط ميان دو طرف، انتقال تجربيات متقابل و حمايت از حقوق اتباع. اين سه مؤلفه مهمترين اجزاي تشكيل دهنده تاسيس نمايندگيها است. حال پرسش اين است كه سفارت افغانستان در تهران هم مانند ديگر سفارتهاي كشورها وظيفه حمايت از حقوق اتباع خود را دارد يا براي حمايت از حقوق اتباع ايران در تهران مستقرشده اند؟ اگر حوادث به اين عظمت و خشونت براي اين سفارت بي اهميت است پس بايد چه اتفاقي بيفتد كه سفارت كبرا به آن رغبت نمايد؟ اگربه جاي اين هفت افغاني هفت ايراني به در خانه پدر افغاني رفته و كشته شده بودند مي ديديد كه صدها افغاني ديگركشته شده بود يانه؟ وظيفه اين سفارت چيست؟ سكوت در برابر تعدي و تجاوز در براربر حقوق اتباع شان است؟ همه كس ميگويند تا بحال در كدام موردي ديده نشده كه اين سفارت به عنوان يك نمايندگي كشور و براي اعاده حيثيت يك ملت و مردم وارد عمل گرديده اقدامي نمايد. رفتار اين سفارت به رفتار گروههاي مزدور جهادي در ايران بسيار شبيه است تا به رفتار يك نمايندگي با وقار و مدافع حقوق اتباع كشور. كاركنان از نوك پا تا فرق سر در غم منافع جناحي حزبي وشخصي گرفتار آمده و تا كنون نه تنها از حقوق اتباع خود دفاع نكرده كه با مراجعه آنها به اين بنگاه مانند به طور مكرر مورد اهانت و رفتارهاي ناشايست و آزار دهنده قرارگرفته اند كه گاهي مهاجرين كه به آنجا رفته مي گويند صد آفرين به ايرانيها و هزار نفرين به آنها كه بجز توهين و تحقير و بدزباني با هموطنان خود روش ديگري بلد نيستند. مطابق شنيدگي از طرف سفارت دراين تراژدي فقط صرفا وعده همكاري داده شده است! آيا اين سفارت يك بنگاه معاملاتي و دلالي است كه بايد در اين مسايل با مراجعه كنندگان وعده همكاري بدهد؟ آيا وظيفه حمايت از حقوق اتباع خود را هم دارد يا خير؟ اگر وظيفه دارد بدون اينكه كسي از آنها تقاضاي همكاري كند اول بايد در اين گونه واقعات بيانيه بدهد و عمل را محكوم نمايد، از دولت ميزبان بخواهد قضيه را بجد پيگيري نمايد. شما ببينيد وزيرداخله آلمان به دليل اينكه يك تبعه آلماني به طور غير قانوني در آبهاي ايران فعاليت داشته دستگير مي شود و در ايران زنداني مي گردد. وزير كشور ايران كه به بهانه ديدن بازي فوتبال به آلمان مي رود مي خواهد در آلمان با وزير كشور آلمان ديداركند. وزير داخله آلمان درخواست او را رد مي كند و مي گويد ايران به خاطر زنداني كردن يك تبعه آلمان راه را براي ديد و بازديد بسته است! حالا شما ببينيد كه قتل هفت نفر و توهين و تحقير بازماندگان آنها به اندازه يك تبعه مجرم يك كشور اهميت دارد يا نه؟ اميد وار هستيم جناب آقاي دكتر اسپنتا به وعده هاي خويش عمل نمايد و نمايندگي هاي حزبي و گروهي و باندي را اصلاح نمايد و افراد شايسته و مستقل وطن دوست و نيك سيرت را از ميان هزاران فرد موجود انتخاب ونارسايي هاي موجود را برطرف نمايند وسفارت هاي افغانستان را ديگر اجازه ندهند لانه هاي گماشتگان احزاب و باندهاي تبهكار قرار گيرد كه وظيفه اي در قبال حقوق مردم احساس نكرده هم و غم شان تامين خواسته هاي رهبران شان مي باشد. موضوع ديگر، سكوت ننگين رسانه هاي افغاني است. من تا حال در تلويزيونهاي طلوع و آريانا خبري نديدم از اين موضوع پخش كرده باشند مگر من نديده باشم. از راديوهاي افغاني در اين زمينه هيچ خبري نشنيده ام شايد فردا بشنوم چون اجساد را به داخل افغانستان انتقال دادند وامروز وارد هرات گرديد و فردا به غزني و جاغوري نقل داه خواهند شد. اما سخني با رسانه ها و سايتهاي الكترونيكي و خبري دارم . بجز دوسه سايت نامبرده ( پژواك، شبكه خبري افغان و آرمان)كه به خاطرانتشار چند خبركوتاه هم از آنها بسيارتشكر مي شود موج شرم آور سكوت بر اين همه سايت و رسانه هاي خبري و نويسندگان الكترونيكي كه گاهي خبر قتل يك موش را در افغانستان فراموش نمي كنند و با آب و تاب نقل و تفسير مي كنند دارم كه سكوت شما را در برابراين قساوت چه بايد تفسير كرد؟ هشت نفر به طرز فجيعي به قتل مي رسند و سپس با كارد پوست كنده مي شوند و آنگه با ساطور قطعه قطعه مي شوند دولت ايران نتنها از بازماندگان داغديده كشته شدگان دلجويي نمي كند كه آنها را به طور اهانتبار به كمپ هاي نظامي برده و مقصر قلمداد مي كند و در يك كلام مجرم را با يك حيله تبرئه مي نمايد مجرمين و قاتلين ديگر آزادانه زندگي مي كنند و دولت اصرار دارد كه قتل ها توسط يك فرد صورت گرفته ؟ سايتها نويسنده ها و مفسرهاي حقوق بشربا شما هستم؟
پايان.
1385.2
هجري شمسي
هرات. ن.غلامي

 

 پيام هاي ديگران ()

سعید بینا

یکشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٤

 

مرز دوغارون

مرز دوغارون ايران ، مرز زور و زر و تبعيض

مرز دوغارون ايران كه ارتباط دهنده اسلام قلعه افغانستان به آن كشور است و يكي از بنادر زميني مهم بين دو كشور همسايه ايران و افغانستان به حساب مي آيد هميشه دچار بي قانوني و زورگويي پاسبانان ايراني به افغان هاي در حال تردد بين اين دو مرز بوده است.
اكثرا از مرز دوغارون ايران به عنوان مرز بي قانوني ياد مي كنند.
مرزي كه زور حرف اول را مي زند و زر تعيين كننده سرنوشت مردم است.
تقريبا همه كالاهاي ايراني صادراتي به افغانستان كه حدودا يك سوم مايحتاج مردم را تامين مي كند از اين مرز وارد كشور مي شود.
اين مرز هم مرز صدور كالاهاي ايراني به افغانستان است و هم مرز اعمال زورگويي پاسبانان ايراني به افغان هايي كه در اين مسير تردد دارند.
يك سرباز عادي وظيفه كه فقط بايد دستورات مافوقش را اطاعت كند از هيچگونه عمل ناهنجار و گفتن حرف هاي ركيك ابايي نداشته نثار مردم بيچاره افغاني در مرز مي كند.
شايد اين دستورات از مافوقش به او توصيه شده باشد زيرا عملا برتري ايراني هاي مسافر در مرز ايران مشخص و قابل اجراست.
يك ايراني كه عازم افغانستان است بدون كمترين تشريفات اداري و بدون توجه به صف طولاني افغان ها در مرز ايران براي ممهور نمودن پاسپورت هاي شان به مهر خروجي يا دخولي مرز ايران را ترك مي كند در حالي كه افغان ها بايد ساعت ها انتظار بكشند تا اجازه دخول يا خروج به آنان داده شود.
در حالي كه اين تشريفات و تبعيضات مليتي هرگز در مرز افغانستان نيست

يك سرباز ايراني اجازه دارد مردمي را كه براي مهر خروج يا دخول ساعت ها در مرز ايران با دلهره و اضطراب انتظار كشيده اند با كمربند مورد لت و كوب قرار دهد و به آنان ناسزا بگويد و آنان را تحقير كند.
در بيشتر مواقع يك افغاني براي يك مهر خروج يا ورود در مرز ايران بيش از پنج ساعت منتظر مي ماند.
جمهوري اسلامي ايران كه ادعاي صدور انقلاب به جهان را دارد اينگونه مي خواهد سرمشق و الگوي ديگران باشد؟
اگر تبعيض در قوانين اسلامي و جمهوري اسلامي ايران عملي دور از شان يك حكومت اسلامي و يك مسلمان تلقي مي شود ، چرا در مرز دوغارون بين تبعه كشور خودش و يك افغاني تبعيض قايل شده يك ايراني در ظرف كمتر از پنج دقيقه كار ورود يا خروجش انجام مي شود و يك افغاني در زماني بيتشر از پنج ساعت ؟
در حالي كه هردوي آنها از نظر تشريفات اداري و گمركي يكسان هستند

گاهي اين فكر در ذهن متبادر مي شود كه ايراني ها به آزار و اذيت افغان ها عادت نموده اين عمل را ثواب نيز مي شمارند.
زيرا در جاهايي كه اصلا اذيت يك افغان هيچ سودي براي آنان كه ندارد هيچ كه باعث ايجاد كدورت و رنجش خاطر كساني مي شود كه شايد روزي اين حركات را بر روي برادران ايراني خود تلافي كنند.
موضوع ديگري كه در اين مرز ازار دهنده است تعطيلي دوساعته مرزي در زمان بيشترين تردد مسافر است كه خود باعث ازدحام بيش از حد معمول مي شود.
ما به عنوان يك رسانه خبري انجام اين حركات را سهل انگاري مسوولين مرزي ايراني ميدانيم كه هيچ ربطي به نظام و سياست هاي اصولي آنان ندارد.
اما منتظريم تا شاهد بهبود وضعيت برخوردهاي جاهلانه برخي مسوولين ايراني در مرز بين المللي دوغارون _اسلام قلعه باشيم.

اين دست نوشته را ازسايت هرات اونلاين گرفته بودم که آدرسش اين هست:

  http://www.herat1.mihanblog.com/? ArticleId=84

 

بقالهای همسایه مان:

نوشتارفوق مرا بیادداستانی انداخت که یکی ازدوستانم ازصفهان برایم تعریف کرد:می گفت درمردسه علمیه ای درس می خواندیم درراه رفتن به مسجد که ظهرها برای اقامه نمازجماعت می رفتیم چندتا بقالی بودند.

یک روز به مناسبت سالروز اشغال افغانستان توسط ارتش سرخ شوروی درمقابل کونسولگری آن کشور تجمع کرده ودست به تحصن زدیم مهاجرین زیادی جمع شده بودند که همه باهم شعار الله اکبر وخمینی رهبر ومرگ بر شوروی سرمی دادند.

برژنف بگذرازسودای ببرگ 

همین خاک ازمسلمان است بلاشک

نمیدهم یک وجب خاکش به صدلگ 

چی حق داردکه بفروشد به تو سگ.

درآن سالها(جنگ ایران وعراق)ازبین تمام کشورهای دنیا فقط شوروی گاهی به سلام وعلیکهاوکرنشهاوچاپلوسیهای ایران پاسخ می داد.وایرانیها هم به همان دلخوش بودند.وقتی خبرتحصن واعتصاب به گوش مقامات بلند پایه رسیدازترس اینکه نکند روسیه هم برایران غضب کند گاردهای ضدشورش را تا به دندان مسلح کرده وبه جنگ مهاجرین بی دفاع فرستادند.یکی ازطلبه های مدرسه ماکه آدم فعّالی بود رفته بود بالای بام کونسولگری تا پرچم روسیه را بکشدپائین.سربازان مسلح ودرجه داران بی اراده ایرانی اولین کاری که کردندآن دوست مارا باگلوله طوری زدندکه ازارتفاع چندین متری آمد به زمین افتاد.همه راباچوب وچماق ومشت ولگدمتفرق کردند.یکعده ی که سرشان به تنشان می ارزیدراهم دستگیر کرده وبا خودشان بردند.نکته فراموش نشدنی وباونکردنی درآن واقعه برخورد بازاریان باما طلبه ها بود.مخصوصا همان بقالهای که درهمسایگی ما بودند.همان کسانی که بامادریک صف به نمازمی ایستادند.کسانی که بارها بامادست داده بوده به همدیگر نمازهایمان راتقبل الله گفته بودیم.حالا شده بودند دشمن ما.آنها فقط شنیده بودندکه افغانهاتظاهرات کرده.اینکه برعلیه کی وچرا؟اصلا خبر نداشتند.ماوقتی ازاعتصاب متفرق شده برگشتیم ازترس آن بقالها نتوانستیم وارد مدرسه شویم.با همان آهنهای نوک کچ که کره کره مغازه هارا می آوردند پائین،به ما حمله می کردند.اینقدر منتظر ماندیم تا یک طلبه ایرانی پیدا شد وافتاد جلو وما هم پشت سرایشان باصددلهره وتشویش آمدیم تا به مدرسه رسیدیم.استاد پرسید کجا بودید؟وقتی برای استاد تعریف کردیم، با تأسف گفت:العوام کالانعام.

پیش خودمان گفتیم شاید به امید رسیدن به ثواب بیشترمی خواستند مارا بزنند.افغانی آزاری و تیغ زدن ازافغانی برای ایرانیها یک فرهنگ شده.که من فکر نمی کنم کسی از برادران ایرانی که به این عادت مبتلاشده باشد اصلاتاآخرعمر آن را ترک کند.چون هم نون وآب داراست وهم بی دردسر وهم ثواب بیشتری دارد.ضمنااین اعتیادبرای جسمشان هم ضرری نداردفقط گاهی بعضیهاشان که لقمه بزرگی برمی دارندتوگلوشون گیر کرده وسرشان رابه باد می دهند.مثل یکی ازرؤسای تله سیاه که خیلی می خواست ثواب ببرد سرش را ازدست داد.

ماازته دل دادوفرياد می کنيم که با ايران برادريم وايرانيها بخاطر فريفتن ماومردم دنياچنين شعاری می دهند ويک قدم ازما جلو ترهست نمی دانم چنين آرزوی بکنم که ماهم مثل ايرانيها مردم فريب بشيم تابه آنها برسيم يانه؟

 نظر تو خواننده عزيز چيه؟

 

موفق باشيد.راستی عيدتان پيشاپيش مبارک فقط به من گوش کنيد نرويد سبزی لغت.برويدسرقبر مرده هاتان فاتحه ای بخوانيدتا آنها هم روحشان ازشما شاد شوند وهم خودتان آرامش پيدا کنيد.ياحق.

 

 

 


 

 پيام هاي ديگران ()

سعید بینا

سه‌شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٤

 

شکايت به ...

 

درشهمیرزاد(یکی ازحومه های بسیار باصفای استان ؟؟؟) یک آقاسید جوانی بودبنام (؟؟؟)این آقاسید یک همسایه ای(افغانی) داشت که هروقت وناوقت باهاش روبرو می شد،بااخم صورتش را برمی گرداندوازشما چه پنهان،ازهمسایه بخت برگشته اش طوری بدش می آمدکه می خواست سر به تنش نباشد.اخه آقا سید، وقتِ بیادداستان جنایات چنگیز مغول می افتاد،خشم وغضبش به همسایه بیشتر می شدبرای اینکه اورابخاطر تشابه ظاهری چهره،ازنسل چنگیز میدانست!!(اینجورآدماوسعت دیدشان ازقله بی ارتفاع بینی شان تجاوزنمی کند؛که اگرمی کرد مردمان شرق وجنوب آسیارامی دید که همگی قیافه های مشابه دارند.) وباخودش می گفت:کی یک بهانه ای بدستم می آیدتادمارازروزگاراینها(افاغنه) دربیاورم!!

خوب این آرزوی آقاسید خیلی طول نکشید،چون یک روز صبح بعداز سرف صبحانه وقتی طبق معمول به سراغ ماشینش که مقابل خانه شان پارک بود،رفت،دید که ماشینش را خط انداخته است.(آدمای زمین کرباس ِ آسمان جل وقتی در زندگی فقط یک متر کرباس داشته باشد ازعرب جاهلی که به بتهاشان دلبسته بودند بیشتر به این یک متر کرباسشان دلبسته اند).

 آقاسیدوقتی اول خط ماشین رادید عصبانی شدوبه این طرف وآنطرف نگاه کرد؛ولی هیچکس راندید نمی دانست سرِچه کسی دادبزند ،یقه چی کسی را بگیردوبه کی فحش بدهد.ازعصبانیت داشت می مردونمی دانست چکارکند؟

یک فکر شیطانی به مغزش خطورکردوبلافاصله دنبال همان فکر براه افتاد. اخه اودنبال این فُرصت می گشت،باخودش می گفت خداخواسته من ازاین پدرسوخته(همسایه افغانی)انتقام بیگرم .

آقاسیدرفت به کلانتری(آن زمان کمیته انقلاب اسلامی کار حالای کلانتری را انجام می داد)وبا یک مأموربرگشت وصاف آمددرخانه همسایه اش.مردافغانی ازهمه جا بی خبرتازه لباس پوشیده بودکه برودسرکار.باصدای زنگ، درراباز کرد وباآقاسیدِعصبانی ویک مأمور کمیته مواجه شد.مأمورکمیته بدون تحقیق وپرس وجو بدستش دست بند زده واورا به زندان برد.(بااتهام افغانی بودن شاید بنظرشان دیگراحتیاج به تحقیق نبوده است.همین که افغانیست درمجرم بودنش کافیست).

این شعر دوست عزیزم آقای کاظمی شاید اشاره به چنین مواردی است:

اگرچه متهم جرم مستند بودم...

اگرچه لایق سنگینی لحد بودم

دم سفر مپسندید ناامیدمرا...

ولو دروغ عزیزان بحل کنیدمرا

اینکه درزندان کمیته به مرد افغانی چه گذشت بماند.جرمش چطوری ثابت شد؟یا نشد؟ واصلا جرمی درکار بوده یانه؟بماند.مردافغانی بعدازچندروز اززندان آزادشدوباعصبانیت تمام رفت سراغ آقاسید.اورابین جوی فاضلاب خواباندوتا آنجاکه جاداشت کتکش زدوبهش گفت:مرتیکه الاغ الآن برو شکایت کن که دفعه دیگه بکشمت.( آدماازنظرجرئت وشهامت فرق می کند،آقاسیدهمسایه اش را بانوع آفاغنه که بخاطرغربت ودوری ازوطن خودشان را درگير دادگاه وپاسگاه نمی کنند اشتباهی گرفته بود.چون همسایه اش ازمردان قوی هیکل وبادل وجرئتی «بچه های لوگر –یکی ازاستانهای نزدیک کابل- »بودکه بی خودی زیربارزورنمی رفت.)

آقاسیدآه وناله کنان که غَلَت کردم وبیجا کردم باسروصورتِ خونین خودش را به خانه اش رساندوازترس نتوانست دباره شکایت کند؛ولی یواشکی باخودش می گفت: تلافی این توهین رایک روزی درمیاورم.

آقاسید کارمندفرمانداری بود.بعدازیکی دوسال ازماجرای غم انگیزش اورابخاطر بیعرضه گی اش(اخه چون برادرشهید بوده درفرمانداری استخدامش کرده بودند،نه بخاطرتحصیلات وکمالات نداشته اش) که نمی تواندکارهای شهروندان را راه بیاندازد،مسؤل بخش اتباع می کند.

وقتی سید دراین پست قرار می گیرد تمام آرزوهایش را برآورده شده می داند.اخه روزانه چندین ارباب رجوع افغانی دارد که بابهانه های واهی بنی اسرائیلی می تواند اذیتشان کند،

لذاکارهای اداریشان را با کوچکترین بهانه موکول به فرداها می کرد.بی خودی سرشان دادوبیدادمی کرد.بعضیهاراکتک می زد.بعضیهاراهول می داد.کارت ونامه بعضیهاراباطل وپاره می کرد.وقاحت رابجایی رسانده بودکه حتی خانمهای افغانی مراجعه کننده را هم هول می دادوسرشان دادمی زد.

ارباب رجوعهای افغانی هم بی خبرازماجرایش،بابرخوردهای تحقیروتوهین آمیز او روبرو می شدند و باتصوّراینکه اینجاملک غربته وهیچکس برای ماکاری نمی کنند،دست رودست گذاشته بودند وحتی یک شکایت وگزارش مختصرهم به فرماندارنمی دادند که  جلوخودسریهای آقاسید رابگیرد.

بعدازچندین ماه که این آدم روانی ریشه های دشمنی وکینه را دردل مهاجرین کاشت ازکار برکنارشد.

آری اوعقده داشت.دشمنی او شخصی بود.مرض او چسپیده به دل وروان او بود.اوتوانست مرضش را به صدها افغانی سرایت دهد.خاطرات تلخ برخوردهای زننده وتحقیرآمیزاو دردل هزاران افغانی باقی ماند.

خوشبختانه بجای او بلافاصله یا بایکی دو فاصله آقایی آمدکه تاحدودخیلی زیاد بارفتارشخیص انسانی اش غبارهای تلخ حقارتهای اوراازدل وجان مهاجرین زدود.

آری باآمدن آقای (.؟؟؟.) مهاجرین فهمیدند که برادران انصارشان همه مثل آن روانی نیستند وآدمای شریف ونجیب زیادی بینشان هستند.

ازخدا می خواهیم خدمت گزاران به اسلام ومسلمین را درهرلباس وپست ومقامی که هستند درپناه خود محفوظ بدارد. 

 

 ( خاطره ای ازاميد قلب طلائی).

 

دوست عزیزم آقای امینی در کامنتشان سوألی مطرح کرده که درجوابشان این گزارش را نوشته ام.

 

گزارش شفاهی:

 

سلام به دوستان عزیزم آقای امینی ،آقای یحیی حسینی،بشیر رحیمی ودیگر

خوانندگان این وبلاگ!

از روز دوم حوت( 2/12/ تا4/12/1384 ) به مدّت سه روز سمینار علمای شیعه

وسنّی افغانستان درمشهدبرگزارشده است.

متأسفانه من دراین جلسه نبودم وازدوستان نزدیکم هم کسی دراین جلسه حضورنداشته است.

برای همین نمی توانم گزارش کاملی ازاین جلسه خدمت شما خوانندگان عزیز ارائه کنم.

فقط اززبان یکی ازمهمانان این نشست ، جسته وگریخته مطالبی بصورت شفاهی شنیدم که

نکاتی ازهمان صحبتهای شفاهی را برای شما نقل می کنم: 

این جلسه بسیار پربار وباثمر بوده وازسالهای گذشته خیلی بهتر بوده است.

علمایی شیعه وسنّی ازخارج وداخل دراین سمینار دعوت شده بوده اند.

 دکترولایتی مشاورعالی رهبری، آقای ابراهیمی نماینده رهبری درامورافغانستان،

احمد حسینی رئیس اتباع خارجه، استانداروامام جمعه استان خراسان ازشخصیتهای ایرانی حاضردراین جلسه بوده اند.

دراین نشست پیرامون موضوعات مختلف(اوضاع مسلمانان، شیعیان،اوضاع داخلی مخصوصا هرات واوضاع مهاجرین داخل ایران)  صحبت شده است.

دکترولایتی ،امام جمعه واستاندارخراسان مطالب خوب ومفیدی رادرسخنرانی های خود مطرح کرده اند.

به عنوان مثال استاندارخراسان گفته است: بین ایران وافغانستان پیوندهای بسیارعمیق دینی،مذهبی ،عقیدتی،اخلاقی،گویشی، رسم ورواجهای خانوادگی وسنّتی ازصدهاسال پیش برقراربوده وهست وهیچ قدرتی قادربه گسستن این پیوندها نخواهد بودانشاءالله.

الان بالای حدود60هزارافغانی بااتباع ایرانی ازدواج کرده وفرزندان اینهاشناسنامه ایرانی دارندو...

ازدیگر سخنرانان این نشست آقای احمد حسینی رئیس دفتراتباع وزارت کشوربوده است.

این آقاطبق همان تخصّص خودش درباره ی بازگشت مهاجرین ومهمان نوازی ایرانیان ودرب ودیواروخانه شخصی ومسئله قاچاق انسان وموادمخدروامنیت کشورودرنهایت از زوروقلدری

 وقوه ی قهریّه خودش حرف زده است.

مثلا آمده وتقسیم بندی کرده بین مهاجرین وگفته است:

یک عده ازمهاجرین کسانی هستندکه ازدر وارد شده ومجّوزقانونی دارند.

این عده مجازندتاهروقت که دلشان خواست به ایران بمانند.فقط فرزندان اینهاکه بزرگ شده ازپدرانشان خواهند پرسید که ما اینطور بی هویت ازکجاآمده ایم؟!

 پدرانشان هیچ جواب قانع کننده ای نخواهند داشت. پس بهتراست همین الآن به کشورمطبوع خودبرگردند!!!     

یک عده ازمهاجرین هم کسانی هستندکه ازدروارد نشده ، بلکه ازدیوار پریده اند.

 این عده غیر مجازندودولت کریمه جمهوری اسلامی ایران به هیچ عنوان حضورآنهارانخواهد پذیرفت.

دراین قسمت ایشان خیلی اوج گرفته بوده وازصحبتهایش لذت می برده وازخودش خیلی متشکرشده بوده است.

مسئله :(ایران خانه ی شخصی ماست) و (هرکس ازدیوارخانه وارد شود...بعدش تهدید وارعاب وفشار...ودست به  حربه های مختلف زدن ...) رادرهمین قسمت سخنرانی اش ایراد کرده است.

درجواب احمد حسینی کسی ازعلمایی که ازایران دعوت شده بوده ازترس چیزی نگفته است؛ ولی علمایی که ازداخل افغانستان دعوت شده بوده جوابهای دندان شکنی داده است که خیلی متأسف شدم که چرااین جوابیه هاکامل گیرم نیامده است.

مثلا خطاب به ایشان گفته است آقای محترم شعارمااینست که اسلام مرز ندارد.

مگرانقلاب اسلامی را به انقلاب پیامبر تشبیه نمی کنید که همه مستضعفان ازهمه جادرمدینه جمع شده بودند.خوب الآن هم تمام دنیا برعلیه مسمانان شیعه متحد شده وتمام دارایی وخانه ومزارع آنهارا نابود می کنندخودشان را قتل عام کرده وزنده هاشان راتحت پی گرد قرارمی دهند.الآن تمام شیعیان وقتی به بن بست می خورند به مدینه خودشان که ایران اسلامی است می آیند.واینجاراوطن خودشان می دانند نه خانه شخصی شما!مگر نمی گوئید انقلاب اسلامی جهانی است ؟ مگرنمی گوئید این انقلاب باید به تمام جهان صادرشود؟مگرنمی گوئید رهبرمسلمین جهان؟

خیلی خوب اگرانقلاب اسلامی ، ایرانی است نه جهانی؟ اگرشما برای ایران انقلاب کرده اید؟ اگراین انقلاب رابه تمام دنیا صادرنمی کنید؟اگر رهبر فقط مال شماست؟ اگرامام زمان ایرانی است ؟  و...ماسرازفرداازایران می رویم!

 

مادراین درنه پی حشمت وجاه آمده ایم  

ازبدحادثه اینجابه پناه آمده ایم.   (حافظ)

 

وقتی هم برویم هیچی باخودمان نمی بریم ، نه طلا ، نه نفت ،نه بنزین ، نه شکر، نه یخچال ونه پفک نمکی. فقط مهر تسبیح باخودمان سوغاتی می بریم.

 

به این امام قسم چیزی دیگری نبریم

بغیرخاک حرم چیزی دیگری نبریم.   (کاظمی)

 منتظر نظرات گلتان هستم.

ياحق.

 

 پيام هاي ديگران ()

سعید بینا

دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٤

 

سو استفاده ازترفند گدايی برای بدنام کردن يک ملت

 

یک روز بین واحدبودیم دریکی از ایستگاهها،یک گداآمدبالا.شما فکرمی کنیدمردم به گداها

چقدرکمک می کنند؟ ده تومان، بیست تومان،پنجاتومان.

حالا ادامه قصه راگوش بديد!

این گداوقتی که آمدبالا باشیوه خاصی ازخودش وخانواده اش وسابقه کارش که چقدرآدم زحمت کش وپرتلاشی بوده است، تعریف کردوبعنوان آخرین حربه گفت:

دریک کارخانه کارمی کردم بایک افغانی دعوایم شد،افغانی پدرسوخته زد داغونم کرد.کمرم فلان شد،پایم بهمان شدودستم چکارشد(تعبیراتش خوب یادم نمانده است خیلی رقت بار وترحم برانگیز صحبت میکرد)هنوزصحبتهایش تمام نشده بودکه سیل اسکناسهای صدتومانی ودویست تومانی وپنجصدتومانی به طرفش سرازیرشد.حتی بعضیهاهزارتومانی می دادند.

همه مسافران ، بجزمن به او کمک کردند.

می خواستم دادبزنم که دروغ می گوید؛ولی او اینقدر حرفهایش رامحکم گفته بودودورغش را اینقدرحرفه ای به مغز آنان فروکرده بود که اگرمن شاهدازقول پیغمبرهم می آوردم که دروغ می گویدبازفائده ای نداشت.

ازاین گذشته جواتوبوس برعلیه من تغییرکرده بود،ترسیدم که اگریک کلمه بگویم انتقام اورابجای آن افغانی ازمن بگیرند.

باتأسف گفتم:

بعضیهاخوب رگ خواب این ملت رابلدشده اند.

 

منتظر نظرات گل تان هستم.

 

ياحق.

 

 

 

 پيام هاي ديگران ()

سعید بینا

دوشنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٤

 

قسمتی از يک فيلم هندی

 

متن زير را ازيک فيلم هندی يادداشت کرده وبرای شما گذاشتم.معلوم می شودکه ماافغانها درکشيدن دردهای تلخ هجرت تنها نيستيم.

به اميدروزی که انسانهاطوری باهم مهربان شوندکه هيچ انسانی بين ديگر ان احساس غربت وآوارگی نکند.روزی بیایدکه دست لطفی گردغربت وهجرت وآوارگی را ازچهره های خسته مسافران بزداید.

فيلم:

اگرازبین ماها کسی بخواهدآینده خودش رادرست بنا کند پلیس این اجازه را بهش نمیدهد.اگرجایی سریکی بریده شود اول می آیندو ماهارا می گیرند.اگرجایی را دزد بزند اول می آیند خانه ماهارا میگردند.ایتالیائیها گروه مافیارا دارند،گلمبیاییاگروه کارتریزو،وچینیهاهم گروه لانگزرو.وهمه شان هم بقدری ازسازماندهی خوبی برخوردارندکه پلیس براحتی جرئت نمیکند برود سراغشان؛واما ماها.ماها هیچی نداریم.بجزاینکه یکعده سابقه داریم.به همین دلیل هم اگریک کورهم ازفاصله چهارصدمتری خطری رو احساس می کند میگوید باید کاریک هندی باشد.اونوقت پلیس هم ماهارا می گیرند ومی آورند اینجا(زندان).عوضیا نمی گویندکه ازفاصله چهارصد متری ممکن است آدم یک فیل را بجای یک گوساله ببیند.به هرحال ما بعنوان یک تبهکارشناخته شدیم.وهمینطورهم خواهیم ماند تازمانی که پول داشته باشیم.پول که داشته باشیم می توانیم بی گناهی خودمان را ثابت کنیم.

 

يادداشتی از دوست عزيزم آقای امينی:(بهشت رویائی)

نا جوانمردانه  و زشت

 چندی قبل چند نفر افغان جنایتی مرتکب شدند که تمام رسانه ها به بهترین نحواین خبر

را پوشش دادند . اما چند تا روز نامه چنان ذوق کردند از این جنایت که تا چندین  و چند

روز یا احتمالا ماه سوژه برای نوشتن داشته باشند وبا فروش کاغذ پاره هایشان و اخبار کذب

شاید نانشان در روغن غلطی بزند . جنایتی که رباینده ایرانی . ماشین ایرانی . فکر از ایرانی

جا و مکان و خلاصه گارکردان و تهیه کننده ایرانی . چند نفر افغان جنایت کار هم هم سفره

و هم پیاله  اما در گزارشهای روز نامه ها تماما به پای افغانها نوشته شد و هیچ اسمی از

ایرانیها نمی برند .چند تا از روز نامه ها که بخاطر فروش حاضرند دست به هر کاری بزنند

و باتحریک افکار عمومی قلاده ها را پاره نموده و چنان ناجوانمردانه به همه افغانها حمله

میکنند که نگو . حتی یکی از همین روز نامه ها به آرشیو خود مراجعه نموده و خبر چهار

سال قبل را به نشر سپرده . دیروز با دبیر سرویس حوادث یکی از همین روز نامه ها

تلفنی تماس گرفتم و گفتم شما با تحریک افکار عمومی ممکن است خود باعث جنایت شوید

و این درست نیست که شما به همه افغانها حمله کنید . اما این جناب به صراحت فرمودند

که از قیافه افغانها خوشش نمی آید واین بهترین بهانه است تا به افغانها فشار بیاورم

تا ایران را ترک کنند .

راستی راه دیگری برای بیرون کردن افغانها وجود ندارد ؟؟

با اميد روزی شادوخندان برای تمامی دلهای هجرت زده.

 

 

 پيام هاي ديگران ()

سعید بینا

پنجشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٤

 

هردو افغانی بودند

 

داستانی از کتاب «نوروز فقط درکابل باصفاست» نوشته محمد آصف سلطان زاده

بر گرفته از این وبلاگ: http://naslenav.blogsky.com/?postid=16

هردو افغانستانی بودند ، بعدا فهمیدم .آن یکی که یک سروگردن کوتاه تر ازآن دیگری بود ، چشمانی باریک وبادامی داشت درچهره ای گرد وپراز داغ چیچک . نزدیک تر که آمدند ، دیدم موهایش سیخ ، سیخ بود وماش و برنج ، نشانه پیری زودهنگام ک مگر خود من هم جوان نشده پیرنشده بودم ؟ آن دیگری که قدش دراز بود ، مانند ایرانی ها بود ، قد بلند ، سفید رو . موهایش هم اندکی به بوری میزد . دورچشمان بزرگ اش مژه ها سایه افگنده بود .ازآن تیپ هایی بود که که اگر به لباس پوشیدنش کمی رسیدگی می کرد ، یک تهرانی بود ا زخیابان جردن به بالا به خاطر همین از دورنشناختمش . هردو وقتی ازآن دور دورها می آمدند ، باهم بگو مگویی داشتند از تکان دادن دست هایشان می فهمیدم . گاه به قصد اعتراض دست بالا می بردند وآن دیگری سر را به طرف دگر می چرخاند یعنی که حرفت را قبول ندارم . تعجب کردم که یک افغانی چطورجرات پیداکرده با یک ایرانی .... هرچه نزدیک تر می شدند ، حرکات دست ها تند تر می شد . کشمکش شان گویی بالا می گرفت. پیاده رو پربود از آدم هایی که می رفتند ومی آمدند . دنیا جای گذر است . گاه رهگذران آنها را می پوشاندند وبعد که از نو نمایان می شدند ، همان تکان دست ها وسرها بود ومکث ها وباز به راه می افتادند . این کفش های شما که عمرشونوکرده مثل اینکه با این کفشها از چند تا کوه ودشت گذر کرده باشید ... درست می گم ؟ آهسته آهسته به این نزدیکی ها می رسیدند . جدل بالا گرفته بود . وقتی کاملا نزدیک شدند ، صداهایشان

هم شنیده می شد . قد کوتاه مغولی گفت : توگپ مرا نمی فهمی . قد بلند تر ناگاه دست به سینه او زد : تو به گپ نمی فهمی . از لهجه قد بلند فهمیدم که اوهم از افغانستان است . چی اختلافی داشتید ؟ اختلاف نمی توانست ازین جاها شروع شده باشد وشاید ازآن طرف مرز...... حالاکه به هم برخورد کرده بودند ، ازنو کشمکش وبحث و حالا هم که به جدل کشیده میشد . هردوجوان بودند وهم سن وسال ،حدود بیست وهشت ساله نشان میدادند . حتما مشکلات جنگ وآوارگی برجسم و قیافه شان تاثیر گذاشته بود وسن شان را بیشتر نشان می داد پس باید کم سال تر باشند ، نزدیک بیست وچهارساله . رفتار سرکش ومغرورانه شان هم این را نشان می داد .
_ با آدمی که گپ نمی فهمه، چی باید گفت .
_ توبه گپ نمی فهمی ... حتی قوم وطایفه ات نمی فهمند . این را هم بارها نشان دادند .
_ ببین ، مسائل آن طرف مرز ره بمان به آن طرف مرز .
_ولی حساب ره درهرجا میشه تصفیه کرد .
_ببین ما وتو بچه یک منطقه هستیم ، بازهم همدیگر ره می بینییم می خواست برود که قد بلند از دستش گرفت .
_کجا می رو ؟ از پشت ات درآسمان ها می گشتم ، درزمین پیدایت کردم مگر می مانمت که بری ؟ _ گفتم که ما وتو درافغانستان باهم داد وگرفت داشتیم ، وقتی هم که رفتیم درآنجا ....
_ حالا کو تارفتن به افغانستان .... همین جا باید ....
_ ببین پیش اینها ما وتو بیگانه هستیم ، عیب است که ...
_ بهتر است یک کفش دیگه بخری ، این دیگه عمرشو کرده .
_ باشه ... این دفعه روشما تعمیر کنین ، دراولین فرصت ...
_ بله که تعمیر می کنم .... این زمستونتو نو می شه .نگفتی؟ مثل اینکه باهاش چند تا کوه ودره رو رد شده باشی .... ها .
_ ببین آبروی هردو تای ما پیش اینها می ره ، شرم هم خوب چیزی اس .
_ تو شرم کن، مردکه ، توخجالت بکش که ....
_لاحول ولا .... شیطان می گه ازخدا حیانکن .
_چی میگه ؟

_ می گه زورت درکمرت ، این من واین تو . ببینم چی کارمی توانی بکنی .
_ من چی کار می توانم بکنم ؟ یک کاری می کنم که یک چشمت بنخده دیگرش گریه کند .
_ دستت خلاص تا لندن وبخارا.... چهارطرفت هم قبله .
_حالا یک قبله ای نشانت بدهم که کیف کنی ....
قد بلند سرش را بلند کرد وبه اطراف خود نظر کرد . گریبان قد کوتاه در دستش بود . چند نفر رهگذر که می گذشتند کنجکاو شده بودند ودورش جمع شدند .
_ یخن را ایلا کن ... گفتم یخن را ....
یخن همچنان دردستش بود . کمی کشمکش که کردند ، تکمه های پیراهن کنده شدند ویخن کمی از سرشانه چاک خورد . قد کوتاه یک مشت به سینه قد بلند زد . یخن اش رها شد . قد بلند دوگام پس تر رفت ، کمی مکثی کرد ونظری به مردم انداخت : آهای نگاه کنین این افغانی داره به من زورمی گه ...
قد کوتاه که جلوتر رفته بود به قصد زدن او ، تکان خورد و کمی رنگش پرید ولی بازهم برنگشت ومشتی دیگر ... دستی از پشت شانه اش را کشید وقتی برگشت یک مشت به صورتش خورد وشاید پیش چشمش جرقه زد . قد بلند هم به پشت اش که حالا به طرف او بود ، یک مشت زد کثافت، افغا نی...
_ چی خبره ؟
_ یه افغانی با یه ایرانی دعواش شده ناکس همین جا هم زور میگه .
_ بزنین اش ، گند زدن به این مملکت بی صاحاب ... حتما چیزی ازش دزدیده .
_ بعید نیست ، ازینا هرکاری بگی برمیاد . النگوی زنه یادته ؟ دست زنه روبا ...
_ خودم دیدم ، داشت به زنه متلک می گفت ،یک آقایی بهش گفت، خودت خوار ومادرنداری ، برو این کثافت کاریا تو توکشور خود انجام بده ناکس پر رو برگش ...

_ من بودم جای این .... همه اینا رو از دم اخراج ....
_ حالا داری ناموس مردم را اذیت می کنی ؟
_می گم شاید مواد ازش گرفتن .

_ تو این بساط منو بپا ، من برم حق این کثافتو بدم دستش بذارم و برگردم .
قد کوتاه کنار دیوار به زانو افتاده بود ومی کوشید سرش را بین دستهایش پنهان کند ودربین حرکات دستها وپاهای آدم ها، گاه پیدا وگاه پنهان می شد مرد کفاش حلقه مردم را ازهم شکافت وداخل رفت . سپس چهره خندانش از بین جمعیت پیدا شد وآمد پشت بساط اش نشست : حالشو جا آوردم م.
_چی کار کرده بود ؟
_ حتما یه خلافی ، ازین جماعت هرخلافی بگی برم یاد ...
_تو مطمئنی ؟
_اگر مطمئن نبودن که نمی زدن ... آقا رو یعنی این همه آدم یکی شون حالی شون نیست ؟
قد بلند که دورتر ایستاده بود ، آهسته خودش را بیرون می کشید نمی دانست ناراحت باشد یا خوشحال . خوشحال باشد ازین که زرنگی کرده وفکرش کارکرده وحریف را ... یا ناراحت باشد یا ناراحت باشد ازاین که نامردی کرده و..... عذاب می کشید ودستپاچه هم بود . وقتی می خواست برود ، لحضه ای نگاهش به نگاهم افتاد . درنگاهم چه چیزی بود که شرمزده سرش را پایین انداخت ورفت .
_ کمیته ، کمیته آمد ......
سرها به عقب برگشتند . ماشین گشت کلانتری که توجهش به جمعیت جلب شده بود ، نگه داشت . شاید هم کسی تماس گرفته بود واطلاع داده بود . ماشین های دیگری هم ایستاده بودند برای تماشا ، حتما پیش خودشان حدس های هم می زدند . دونفر مامور ، یک افسر ویک سرباز پیاده شدند . جمعیت را ه بازکردندوتابالای سرقد کوتاه رفتند . افسر دستبندی را ازکمرش بازکرد ویک سرش را بدست قد کوتاه قفل کردو سردیگرش را به دست سرباز داد . شاید سرباز دستبند را کشید که او سر بلند کرد یا شاید هم از تعجب این که چرا مشت ولگد قطع شده بود . سرش را بلند کردو به زحمت سر پا ایستاد . ازگوشه لبش خون می آمد . او هم حالا نمی دانست شاد باشد یا غمگین . شاد باشد ازین که لت وکوب قطع شده بود یاغمگین باشد ازین که کارش به کجا کشیده می شود ، نکند .... این ها که آمده بودند فرشته نجات بودند یا ....
_ چی کارکرده بود ؟
افسر چین به پیشانی اش انداخته بود وبا نگاهی نافذ تک تک چهره ها را می نگریست . همه از خودشان پرسیدند ، چی کارکرده بود ؟ حتما جوابی نیافته بودند که نگاه ها از نگاه افسر می گریختند . یک کسی از بین جمعیت داد زد : شما ببرین اش، بازپرسی کنین ، ببینین چی کارخلافی کرده ؟
_ آره ، شما که استادین برای اعتراف گرفتن .
_ ببینین این جرم اولش بوده یا سابقه دار بوده .
_ تو نمی خواد به سرکار وظیفه شونو یاد بدی ، خود شون فوت آبن .
_ سرکار ، نیگاه به موش مردگی اش نکن ، بدترن از ....
_ آخه باید ما بدونیم این چی کار کرده ، همین جوری که نمیشه
_ سرکار ، یه فصل بهش بزنی خودش مثل بلبل لب وا می کند ومقر میاد . شاید کارایی کرده که این کتکا کمش هم بوده .
جوانی با شلوار جین پاره وپیراهن ساتن مشکی چسبان پیش آمد ویقه قد کوتاه را گرفت : بگو ببینم ، چی کارکردی؟ قیافه ای خشمگین به خودش گرفته بود و می خواست او را بترساند .

_هیچ کاری، فقط اون نامرد.
قدش کوتاه بودو کله کشید تا دربین جمعیت ، قد بلند را پیدا کند.
نامرد خودتی ، جد وآبادته .
_ می بینی سرکار ، اینم ازین دست بی نمکه ، همی اینجا پناهشون می دی ف هم می شی نامرد .
_ نه از اول نامرد بود که همگی شما را گول زد
_مارا گول زد ؟
این را همان جوان جین پوش گفت و رو کرد به افسر: می بینی سرکار .... این داره به همه ما توهین می کنه ، می گه ما گول خوردیم ، مگه ما هالو ایم ؟ سرباز احساس نا امنی کرد ودستبند را کشید وبه طرف ماشین گشت ... قد کوتاه هم به دنبالش به راه افتاد . کمی تلو تلو می خورد . افسر هم از دنبال شان آمد وسوار صندلی جلو شد . آن دو عقب سوار شده بودند و جماعت گویی برای خدا حافظی مسافری آمده باشند ، ایستاده بودند و ماشین را که به راه افتاد ورفت ودراولین خیابان سمت راست پیچید ، با نگاه دنبال کردند وبعد به خود آمدند . خوب حالا کجا داشتیم می رفتیم ؟ ها ، یادمان آمد .... هرکسی به طرفی روان شدند .

منبع اينترنت وبلاگ:http://naslenav.blogsky.com/?postid=16

 

 پيام هاي ديگران ()

سعید بینا

چهارشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٤

 

خاطرات مهاجرت(۱)

 

داستانی ازوبلاگ اميد قلب طلائی: http://www.age2.persianblog.ir/

 

(این خاطره مربوط به یک سال قبل است) 

 

درعنوانی که می بینیدسعی دارم خاطراتی ازخود ودوستانی را بیاورم که چند صباحی دردیارهجرت بسر برده واین خاطرات راباتلخی تمام تجربه کرده اند.

«اگردر وطن یک غم داشته باشی در غربت هزاران غم داری»

 به قول خلیل الله خلیلی:

درغربت اگرمرگ بگیردبدن من       آیا که دهدغسل که دوزد کفن من

من یک پسردارم .یعنی اولین وآخرین پسری هست که دارم.حالااگربیایم وبگویم این یکی یکدانه پسرم را چقدر دوست دارم ودر کجای قلب ودلم جای دارد،غیر از کاغذ سیاه کردن از حوصله شما خواننده عزیزهم بیرون است.ویااینکه بگویم هرپدری برای خوشبختی و آینده فرزندش چه نقشه ها می کشدتا بهترین شرایط تحصیلی رابرای تعلیم وتربیت او فراهم کند،باز حرفی به

گزاف گفته ام.فقط همین قدر می توانم بگویم ازاینکه میدیدم پسرم  قد کشیده وبزرگ شده و قراراست اولین سال تحصیلی را تجربه کند وبرودتا با میحط بیرون ازخانه یعنی بامعلم ومدرسه وکتاب ودفتر ومدادآشنا شودخیلی خوشحال بودم. وازشما چه پنهان می خواستم این خوشحالی را یکجورایی ثبت کنم تا برای همیشه بعنوان یک خاطره زیباودل انگیزتا سالهای سال درورق سبز خاطراتم باقی بماند.به همین دلیل،اولین روز مدرسه رفتنش را می خواستیم جشن بگیریم،فیلمبرداری کنیم،گوسفند قربانی کنیم،گل به گردنش بیاندازیم،نقل ونبات پخش کنیم و...

ولی افسوس... میدانیدبرای چی؟! نه نمی دانید. حتما این بیت راشنیدید؟که می گوید:

من فراق یار خواهم زانکه وصلش آرزوست      چونکه هرگز برمرادکس فلک کاری نکرد

آری. مثل اینکه بازهم این چرخ و فلکِ نامرادِ روزگارتصمیم گرفته برای هزارمین بارمن به آرزوهایم نرسم.تمام عزمش را جزم کرده تا من  به مرادم وبه آنچه که می خواهم وآنچه که دوست دارم وبه آنچه که عشق می ورزم،نرسم.

  چی میدانم. حالا تویی خواننده در جوابم بگو!آخه پدرآمرزیده! توکجای این خط روزگارقرارداری که اوبخواهد باتو لج کند!!

دریا به محیط خویش موجی دارد    خس پنداردکه این همه کشاکش بااوست .

  خلاصه ماباصد شوق و ذوق خودمان را آماده میکردیم که پسری یکی یکدانه مان را به مدرسه بفرستیم.لباس ودفترومدادوکیف وکفشهایش راازقبل خریده بودیم.منتظر بودیم ثبت نام مدارس شروع شود.

همزمان یاقبل ازآغازثبت نام مدارس،اخباراعلام کرد که اتباع افغانستانی نمی توانند در مدارس ثبت نام نمایند.وبدلیل تشکیل دولت موقت آفغانستان ونیزبدلیل قطع کمکهای بشردوستانه سازمان ملل به ایران برای نگهداری ازاتباع مهاجرافغانستان،ثبت نام ازفرزندان اتباع درمدارس ممنوع می باشد. لذااتباع افغانستان تا فلان تاریخ مهلت دارند که به کشور خود برگردند ویا  به کشورشان بازگردانده شوند.

بااعلام این خبرتازه یک عده ازاتباع فهمیدند،که این همه سال بی خود وبی جهت مرگ بر آمریکا وانگلیس گفته اند.نگو که انها ولی نعمت ما هستند(پناه برخدا).هزینه نگهداری مارا آنها می پرداخته اند، بودجه تحصیل فرزندان مان از کیسه دهن باز آنهاسرازیرمی شده است.

   به محض که اعلام کردند دیگر هزینه ای برای نگهداری مهاجرین پرداخت نمی کند؛دولت کریمه جمهوری اسلامی هم اعلام کرد که از ثبت نام بچه های اتباع خودداری می کنیم.حتی یک ماه هم مهلت نداد.(((ای روزگار!!!«خودمانیم ها!! این سیاست عجب موجودی بی پدرومادریه» حالا هرچه التماس کنی که بابا ما دین مشترک داریم،هرچه خودشیرینی کنی که ما مذهب 

مشترک داریم ،فرهنگ مشترک داریم،زبان مشترک داریم  می گویند:نووووچ!!ویااگرخیلی احساساتشان را به جوش آورده بگویی:

« من از سکوت شب سردتان خبردارم       شهیدداده ام ازدردتان خبردارم

تویی که کوچه غربت سپرده ای بامن      ونعش سوخته برشانه برده ای بامن»

بازمی گویند نووووچ!! بگوئی ماهمسایه دیوار به دیوارتان هستیم،رفیق حجره وگرمابه و

گلستان تان هستیم،ویاحتی اگرمظلوم نمائی کرده وترحم شان را جلب نمائی وفریادبزنی که:

 این همه سال برایتان سختکوشترین وکم مزدترین کارگردنیا بودیم:

به هرچه آینه تصویری ازشکست من است       به سنگ سنگ بناها نشان دست من است.

بازخواهند گفت:نووووچ!! تازه آدم می فهمدکه: کشورها رفیق ندارند؛منافع دارند))).

مدرسه ای در نزدیکی خانه مان بود که از درو همسایه شنیده بودیم دبیرهایش بچه هارا کتک

می زند.باشور ومشورت خانوادگی تصمیم گرفتیم بچه مان را دراین مدرسه ثبت نام نکنیم.

رفتیم یک خیابان دورتردرمدرسه دیگری ثبت نام کردیم.مدیر مدرسه به هیچ عنوان حاضربه ثبت نام نمی شد به همان دلیلی که اخبار اعلام کرده بود،که اتباع باید برگردندو...من هرچه اصرار می کردم که بابا حساب محصلین از بقیه مهاجرین سوااست وما پاسپورت داریم ودارای ویزاو اقامت معترهستیم؛مدیر محترم انکار میکرد.( این مدیرراازباب مشت نمونه خروارآوردم.داستانهای مشابه وازاین بدتررادوستانم برایم تعریف کرده اند.مثل اینکه اعلام این خبر سوژه ای شده بود برای یک عده آدمهای مغرض وعقده ای که هرچه عقده داشتند برسر اتباع خالی می کردند.من حیران ومبهوت مانده بودم که خدایا مگر ما چکارکرده ایم که حتی از  

برخوردمناسب هم با من خودداری می کنند) بعدازکلی باز پرسی وسوال وجواب که چکار باید بکنیم وچکار نکنیم؛ به شرط آوردن نامه ای از مرکز جهانی علوم اسلامی مبنی برداشتن گواهی اشتغال به تحصیل واقامت معتبر حاضر شدند که موقتا(تازمانی که دستوری جدیدی نیامده واگر دستور بیاید که فلانیها اقامه شان باطل است فورا باید بچه تان راازمدرسه بیرون کنید لازم نباشد ما یادآوری کنیم) ثبت نام نمایند.

 درراه مدرسه تا خانه با خودم می گفتم اِی روزگار! خوش پراکندی زهم شیرازه آمال من.چه فکرمی کردیم وچه شد؟!!

خلاصه باثبت نام بچه ام اولین دغدغه ذهنی ام که به وجودآمده بود( یابه وجودآورده بودند)برطرف شد.ولحظه شروع مدارس راانتظارمی کشیدیم. ده روزی تاآغازکلاسهای مدارس مانده بود،که سفری در زابل برایم پیش آمدو چون ثبت نام تمام شده بود من با خیال راحت(البته نه چندان راحت،جای نگرانی نبود ولی نمیدانم چرادلم بی قراربود یعنی شور

می زدمثل روزهای شده بودم که شب قبلش کابوس دیده بودم،بااین حال) به سفر رفتم.

آنچه هرگز فراموش نمی کنم،آنچه باعث شدتا خیلی از خاطرات تلخ دیگربرایم تکرار شود، آنچه باعث شد تامن دست به نوشتن خاطراتی اینگونه بزنم،آنچه برای یک مدیربافهم وشعورننگ وذلت است نه افتخاروخدمت،این است که بعداز سفرفهمیدم پسربی گناه وطفل معصوم مرا بی خود وبی جهت ازمدرسه اخراج کرده اند.

نفرین به هرکه نام تو را بی قلم نوشت

بخت کتاب عشق تو را درد و غم نوشت

صبح است و چشم مدرسه در راه تو تر است

تخته سیاه گشت و ز تو دم به دم نوشت

هر روز پیش چشم تو ماهی میان آب

دریا چگونه سهم تو را بیش و کم نوشت

باور کن ای عزیز که آبال چشمهایت

در قلب این قبیله ی سنگی عدم نوشت

کیف و کتاب و دفتر مشقت به رسم ابر

این عقده را به رنگ غزل در دلم نوشت

باران گرفت سمت دلم از نگاه تو

بند آمد این قلم که غزل در دلم نوشت (محمد حسن محقق).

 پسری که هنوزاولین درسش را نگرفته، وهنوزشیرینی گفتارمعلم رادرک نکرده، هنوزروی نمیکت ننشسته،هنوزدوست وهمکلاسی برای خودش انتخاب نکرده،هنوزلذت اولین زنگ تفریح رانچشیده،هنوزحتی یک لحظه ازشیطنت های شیرین کودکی درمدرسه راندیده وهنوزعلاوه بربسیاری ازندانسته هایش معنی اخراج را هم نمی داند؛راحت پرونده اش را داده اند زیر بغلش واورا راهی خانه کرده اند.

آری. قانون باعث شد تا پسرم دراولین روز مدرسه حضورنداشته باشد.باعث شدتاپسرم درجشن آغاز سال تحصیلی که هزاران کودک دبستانی شاخه های گل دردست باصدشوق وذوق درمدارس شان شادی میکردندحضور نداشته باشد.باعث شدتا پسرم یک هفته بعدازهمکلاسیهایش آن هم در مدرسه دیگری  برسرکلاس حاضرشود.

(توصیه می کنم فیلم مستندزندگی آقای مهندس سید هادی تهرانی را( اگرمی توانیدتهیه کنید)   حتماببینید.او وقتی شش سالش شده بودپدرومادرش بخاطرعدم تسلط به زبان آلمانی  ونداشتن امکانات تحصیلی  تصمیم گرفتند اورا از آلمان به تهران بفرستندتاحداقل دوره ابتدائی را درتهران بگذراند،تابعدانشاألله فرجی بشود.که روزبعدبطور اتفاقی صدای زنگ در بلند می شود. دررا بازمی کنندمی بینند پلیس آلمان پشت درایستاده وبه پدرومادر سیدهادی می گوید:شما بچه مدرسه ای دارید.از فرداباید اورابه مدرسه بفرستیدوگرنه می آییم وبه زور بچه را از شما میگیریم. پدرومادر سیدهادی که ازخدا می خواستند چنین اتفاقی بیفتدومنتظر چنین معجزه ای بودند(عدو شود سبب خیر اگرخدا خواهد)باتمام ذوق خداراشکرکرده وازفردا بچه شان را به مدرسه فرستادند.حالاسالها ازآن ماجرامی گذردواوحالا یکی ازسه شریک شرکت  مشهورومعروف وبین المللی«B-R-T» آلمان است. اکنون او برای خودش کسی وبرای اسلام وایران وجهان افتخاری شده است.

 مقایسه کنید بین پلیس نامسلمان آلمان وبین پلیس مسلمان ومتدین وشیعه ایران.واگر به شاخ سبیل یاپرقبای کسی بر نمی خورد مقایسه ای هم بکنید بین قانون یک کشور غیر اسلامی که کودکان را به اجباربه مدرسه می فرستدتا برای خودکسی شوندوقانون یک کشور اسلامی شیعی پیروولایت فقیه،که کودکان رابه اجباراز تحصیل باز می دارد.

 فقیهی می گفت: امروزسرپیچی ازقانون یک خلاف نیست بلکه یک گناه است. خواننده ارجمند! با وجدان بیدار قاضی اعمال خودت باش! اگر یک بچه مهاجررادرمدرسه ای ثبت نام کنند که به احتمال حداقل پنجا پنجاممکن است برای آینده اسلام وایران وافغانستان مفیدباشد.باتخلف چنین قانونی کدام حکم خدا برزمین می ماند؟!).

وباهمه این تلخیهاخوشبختانه اولین سال تحصیلی را پسرم درمدرسه ای درس خواند که مدیرلایق ودلسوزی داشت.معلم پسرم آدم بسیارشایسته، فرهیخته، فهیم،باتجربه،ودریک کلام ازنظر من نمونه بود.تذکراتش راجع به تربیت بچه همیشه برای ما مفید بود.رابطه اش بامن مثل یک برادرودوست مهربان بود.وخوشحالم که اکنون پسرم دومین سال تحصیلی راهم درچنین مدرسه ای درس می خواند.

خداوند به همه توفيق خدمت گذاری به بندگانش را عنايت کند. آمين

---------------------

فعلا نمی دانم چرا آقای قلب طلائی خاطراتش را حذف کرده است.

موفق باشيد.

ياحق.

 

 پيام هاي ديگران ()

سعید بینا

سعید بینا


لینک ها

در دری
بتی
بشیر رحیمی
شریفی
قاصدک مهربون
کریمی
نیزار
درشرف ماه
محمد کاظم کاظمی
وطن دار2
مجمع فرهنگی انقلابی اسلامی افغانستان
گلشهر
وزارت عدلیه
باشگاه اندیشه
رادیو هزارگی
وبلاگهای افغانی
یاداشتهای از کابل
ترانه های زیبای افغانی
بی بی سی
هرات آنلاین
هجرت درايران
بهشت رویائی
سايت آرمان
حرف نزن افغان
بچه آزره
صدف سادات

نویسندگان

سعید بینا

آرشیو من

۱۳۸۸/٢/۱٢
۱۳۸٧/۱٢/۱٧
۱۳۸٧/۱۱/٢٦
۱۳۸٧/٩/٢٠
۱۳۸٦/٧/۱٩
۱۳۸٦/٢/٢٩
۱۳۸٦/٢/۱٥
۱۳۸٦/۱/۱۱
۱۳۸٥/۸/٢٠
۱۳۸٥/٤/۱٧
۱۳۸٤/۱٢/٢٠
۱۳۸٤/۱۱/٢٩
۱۳۸٤/۱۱/٢٢
۱۳۸٤/۸/٢۱
۱۳۸٤/۸/۱٤

امکانات

  RSS 2.0