داستانی ازوبلاگ اميد قلب طلائی: http://www.age2.persianblog.ir/
(این خاطره مربوط به یک سال قبل است)
درعنوانی که می بینیدسعی دارم خاطراتی ازخود ودوستانی را بیاورم که چند صباحی دردیارهجرت بسر برده واین خاطرات راباتلخی تمام تجربه کرده اند.
«اگردر وطن یک غم داشته باشی در غربت هزاران غم داری»
به قول خلیل الله خلیلی:
درغربت اگرمرگ بگیردبدن من آیا که دهدغسل که دوزد کفن من
من یک پسردارم .یعنی اولین وآخرین پسری هست که دارم.حالااگربیایم وبگویم این یکی یکدانه پسرم را چقدر دوست دارم ودر کجای قلب ودلم جای دارد،غیر از کاغذ سیاه کردن از حوصله شما خواننده عزیزهم بیرون است.ویااینکه بگویم هرپدری برای خوشبختی و آینده فرزندش چه نقشه ها می کشدتا بهترین شرایط تحصیلی رابرای تعلیم وتربیت او فراهم کند،باز حرفی به
گزاف گفته ام.فقط همین قدر می توانم بگویم ازاینکه میدیدم پسرم قد کشیده وبزرگ شده و قراراست اولین سال تحصیلی را تجربه کند وبرودتا با میحط بیرون ازخانه یعنی بامعلم ومدرسه وکتاب ودفتر ومدادآشنا شودخیلی خوشحال بودم. وازشما چه پنهان می خواستم این خوشحالی را یکجورایی ثبت کنم تا برای همیشه بعنوان یک خاطره زیباودل انگیزتا سالهای سال درورق سبز خاطراتم باقی بماند.به همین دلیل،اولین روز مدرسه رفتنش را می خواستیم جشن بگیریم،فیلمبرداری کنیم،گوسفند قربانی کنیم،گل به گردنش بیاندازیم،نقل ونبات پخش کنیم و...
ولی افسوس... میدانیدبرای چی؟! نه نمی دانید. حتما این بیت راشنیدید؟که می گوید:
من فراق یار خواهم زانکه وصلش آرزوست چونکه هرگز برمرادکس فلک کاری نکرد
آری. مثل اینکه بازهم این چرخ و فلکِ نامرادِ روزگارتصمیم گرفته برای هزارمین بارمن به آرزوهایم نرسم.تمام عزمش را جزم کرده تا من به مرادم وبه آنچه که می خواهم وآنچه که دوست دارم وبه آنچه که عشق می ورزم،نرسم.
چی میدانم. حالا تویی خواننده در جوابم بگو!آخه پدرآمرزیده! توکجای این خط روزگارقرارداری که اوبخواهد باتو لج کند!!
دریا به محیط خویش موجی دارد خس پنداردکه این همه کشاکش بااوست .
خلاصه ماباصد شوق و ذوق خودمان را آماده میکردیم که پسری یکی یکدانه مان را به مدرسه بفرستیم.لباس ودفترومدادوکیف وکفشهایش راازقبل خریده بودیم.منتظر بودیم ثبت نام مدارس شروع شود.
همزمان یاقبل ازآغازثبت نام مدارس،اخباراعلام کرد که اتباع افغانستانی نمی توانند در مدارس ثبت نام نمایند.وبدلیل تشکیل دولت موقت آفغانستان ونیزبدلیل قطع کمکهای بشردوستانه سازمان ملل به ایران برای نگهداری ازاتباع مهاجرافغانستان،ثبت نام ازفرزندان اتباع درمدارس ممنوع می باشد. لذااتباع افغانستان تا فلان تاریخ مهلت دارند که به کشور خود برگردند ویا به کشورشان بازگردانده شوند.
بااعلام این خبرتازه یک عده ازاتباع فهمیدند،که این همه سال بی خود وبی جهت مرگ بر آمریکا وانگلیس گفته اند.نگو که انها ولی نعمت ما هستند(پناه برخدا).هزینه نگهداری مارا آنها می پرداخته اند، بودجه تحصیل فرزندان مان از کیسه دهن باز آنهاسرازیرمی شده است.
به محض که اعلام کردند دیگر هزینه ای برای نگهداری مهاجرین پرداخت نمی کند؛دولت کریمه جمهوری اسلامی هم اعلام کرد که از ثبت نام بچه های اتباع خودداری می کنیم.حتی یک ماه هم مهلت نداد.(((ای روزگار!!!«خودمانیم ها!! این سیاست عجب موجودی بی پدرومادریه» حالا هرچه التماس کنی که بابا ما دین مشترک داریم،هرچه خودشیرینی کنی که ما مذهب
مشترک داریم ،فرهنگ مشترک داریم،زبان مشترک داریم می گویند:نووووچ!!ویااگرخیلی احساساتشان را به جوش آورده بگویی:
« من از سکوت شب سردتان خبردارم شهیدداده ام ازدردتان خبردارم
تویی که کوچه غربت سپرده ای بامن ونعش سوخته برشانه برده ای بامن»
بازمی گویند نووووچ!! بگوئی ماهمسایه دیوار به دیوارتان هستیم،رفیق حجره وگرمابه و
گلستان تان هستیم،ویاحتی اگرمظلوم نمائی کرده وترحم شان را جلب نمائی وفریادبزنی که:
این همه سال برایتان سختکوشترین وکم مزدترین کارگردنیا بودیم:
به هرچه آینه تصویری ازشکست من است به سنگ سنگ بناها نشان دست من است.
بازخواهند گفت:نووووچ!! تازه آدم می فهمدکه: کشورها رفیق ندارند؛منافع دارند))).
مدرسه ای در نزدیکی خانه مان بود که از درو همسایه شنیده بودیم دبیرهایش بچه هارا کتک
می زند.باشور ومشورت خانوادگی تصمیم گرفتیم بچه مان را دراین مدرسه ثبت نام نکنیم.
رفتیم یک خیابان دورتردرمدرسه دیگری ثبت نام کردیم.مدیر مدرسه به هیچ عنوان حاضربه ثبت نام نمی شد به همان دلیلی که اخبار اعلام کرده بود،که اتباع باید برگردندو...من هرچه اصرار می کردم که بابا حساب محصلین از بقیه مهاجرین سوااست وما پاسپورت داریم ودارای ویزاو اقامت معترهستیم؛مدیر محترم انکار میکرد.( این مدیرراازباب مشت نمونه خروارآوردم.داستانهای مشابه وازاین بدتررادوستانم برایم تعریف کرده اند.مثل اینکه اعلام این خبر سوژه ای شده بود برای یک عده آدمهای مغرض وعقده ای که هرچه عقده داشتند برسر اتباع خالی می کردند.من حیران ومبهوت مانده بودم که خدایا مگر ما چکارکرده ایم که حتی از
برخوردمناسب هم با من خودداری می کنند) بعدازکلی باز پرسی وسوال وجواب که چکار باید بکنیم وچکار نکنیم؛ به شرط آوردن نامه ای از مرکز جهانی علوم اسلامی مبنی برداشتن گواهی اشتغال به تحصیل واقامت معتبر حاضر شدند که موقتا(تازمانی که دستوری جدیدی نیامده واگر دستور بیاید که فلانیها اقامه شان باطل است فورا باید بچه تان راازمدرسه بیرون کنید لازم نباشد ما یادآوری کنیم) ثبت نام نمایند.
درراه مدرسه تا خانه با خودم می گفتم اِی روزگار! خوش پراکندی زهم شیرازه آمال من.چه فکرمی کردیم وچه شد؟!!
خلاصه باثبت نام بچه ام اولین دغدغه ذهنی ام که به وجودآمده بود( یابه وجودآورده بودند)برطرف شد.ولحظه شروع مدارس راانتظارمی کشیدیم. ده روزی تاآغازکلاسهای مدارس مانده بود،که سفری در زابل برایم پیش آمدو چون ثبت نام تمام شده بود من با خیال راحت(البته نه چندان راحت،جای نگرانی نبود ولی نمیدانم چرادلم بی قراربود یعنی شور
می زدمثل روزهای شده بودم که شب قبلش کابوس دیده بودم،بااین حال) به سفر رفتم.
آنچه هرگز فراموش نمی کنم،آنچه باعث شدتا خیلی از خاطرات تلخ دیگربرایم تکرار شود، آنچه باعث شد تامن دست به نوشتن خاطراتی اینگونه بزنم،آنچه برای یک مدیربافهم وشعورننگ وذلت است نه افتخاروخدمت،این است که بعداز سفرفهمیدم پسربی گناه وطفل معصوم مرا بی خود وبی جهت ازمدرسه اخراج کرده اند.
نفرین به هرکه نام تو را بی قلم نوشت
بخت کتاب عشق تو را درد و غم نوشت
صبح است و چشم مدرسه در راه تو تر است
تخته سیاه گشت و ز تو دم به دم نوشت
هر روز پیش چشم تو ماهی میان آب
دریا چگونه سهم تو را بیش و کم نوشت
باور کن ای عزیز که آبال چشمهایت
در قلب این قبیله ی سنگی عدم نوشت
کیف و کتاب و دفتر مشقت به رسم ابر
این عقده را به رنگ غزل در دلم نوشت
باران گرفت سمت دلم از نگاه تو
بند آمد این قلم که غزل در دلم نوشت (محمد حسن محقق).
پسری که هنوزاولین درسش را نگرفته، وهنوزشیرینی گفتارمعلم رادرک نکرده، هنوزروی نمیکت ننشسته،هنوزدوست وهمکلاسی برای خودش انتخاب نکرده،هنوزلذت اولین زنگ تفریح رانچشیده،هنوزحتی یک لحظه ازشیطنت های شیرین کودکی درمدرسه راندیده وهنوزعلاوه بربسیاری ازندانسته هایش معنی اخراج را هم نمی داند؛راحت پرونده اش را داده اند زیر بغلش واورا راهی خانه کرده اند.
آری. قانون باعث شد تا پسرم دراولین روز مدرسه حضورنداشته باشد.باعث شدتاپسرم درجشن آغاز سال تحصیلی که هزاران کودک دبستانی شاخه های گل دردست باصدشوق وذوق درمدارس شان شادی میکردندحضور نداشته باشد.باعث شدتا پسرم یک هفته بعدازهمکلاسیهایش آن هم در مدرسه دیگری برسرکلاس حاضرشود.
(توصیه می کنم فیلم مستندزندگی آقای مهندس سید هادی تهرانی را( اگرمی توانیدتهیه کنید) حتماببینید.او وقتی شش سالش شده بودپدرومادرش بخاطرعدم تسلط به زبان آلمانی ونداشتن امکانات تحصیلی تصمیم گرفتند اورا از آلمان به تهران بفرستندتاحداقل دوره ابتدائی را درتهران بگذراند،تابعدانشاألله فرجی بشود.که روزبعدبطور اتفاقی صدای زنگ در بلند می شود. دررا بازمی کنندمی بینند پلیس آلمان پشت درایستاده وبه پدرومادر سیدهادی می گوید:شما بچه مدرسه ای دارید.از فرداباید اورابه مدرسه بفرستیدوگرنه می آییم وبه زور بچه را از شما میگیریم. پدرومادر سیدهادی که ازخدا می خواستند چنین اتفاقی بیفتدومنتظر چنین معجزه ای بودند(عدو شود سبب خیر اگرخدا خواهد)باتمام ذوق خداراشکرکرده وازفردا بچه شان را به مدرسه فرستادند.حالاسالها ازآن ماجرامی گذردواوحالا یکی ازسه شریک شرکت مشهورومعروف وبین المللی«B-R-T» آلمان است. اکنون او برای خودش کسی وبرای اسلام وایران وجهان افتخاری شده است.
مقایسه کنید بین پلیس نامسلمان آلمان وبین پلیس مسلمان ومتدین وشیعه ایران.واگر به شاخ سبیل یاپرقبای کسی بر نمی خورد مقایسه ای هم بکنید بین قانون یک کشور غیر اسلامی که کودکان را به اجباربه مدرسه می فرستدتا برای خودکسی شوندوقانون یک کشور اسلامی شیعی پیروولایت فقیه،که کودکان رابه اجباراز تحصیل باز می دارد.
فقیهی می گفت: امروزسرپیچی ازقانون یک خلاف نیست بلکه یک گناه است. خواننده ارجمند! با وجدان بیدار قاضی اعمال خودت باش! اگر یک بچه مهاجررادرمدرسه ای ثبت نام کنند که به احتمال حداقل پنجا پنجاممکن است برای آینده اسلام وایران وافغانستان مفیدباشد.باتخلف چنین قانونی کدام حکم خدا برزمین می ماند؟!).
وباهمه این تلخیهاخوشبختانه اولین سال تحصیلی را پسرم درمدرسه ای درس خواند که مدیرلایق ودلسوزی داشت.معلم پسرم آدم بسیارشایسته، فرهیخته، فهیم،باتجربه،ودریک کلام ازنظر من نمونه بود.تذکراتش راجع به تربیت بچه همیشه برای ما مفید بود.رابطه اش بامن مثل یک برادرودوست مهربان بود.وخوشحالم که اکنون پسرم دومین سال تحصیلی راهم درچنین مدرسه ای درس می خواند.
خداوند به همه توفيق خدمت گذاری به بندگانش را عنايت کند. آمين
---------------------
فعلا نمی دانم چرا آقای قلب طلائی خاطراتش را حذف کرده است.
موفق باشيد.
ياحق.