آنان که با دستهای خسته و پینه بسته اما با قامت استوار شان ،نقش از غیرت ومردانگی ،صداقت وامانت داری را بر در ودیوار شهر ها وخانه های رقم می زنند که خو در آن حق زیستن ندارند! (ازوبلاگ بامیان):http://bamyan2000.blogfa.com/
قصه ی سنگ وخشت
دیدمت صبحدم در آخر صف، کوله سرنوشت در دستت
کوله باری که بود از آن پدر، وهِشت ،در دستت
گرچه با آسمان در افتادی تا که طرحی دگر اندازی
باز این فالگیر آبله رو طالعت را نوشت در دستت
بس که با سنگ وگچ عجین گشته،تکه چوبی در آستین گشته
بس که با خاک وگل به سر برده ،می توان سبزه کشت در دستت
شب می افتد و می رسی از راه با غروری نگفتنی در چشم
یک سبد نان تازه در بغلت وکلید بهشت در دستت
کاش می شد بینمت روزی پشت میزی که از پدر نرسید
وکتابی که کس نگفته در آن قصٌه سنگ وخشت، در دستت
بازی ات را کسی به هم نزند ، دفترت راکسی قلم نزند
وتو با اختیار خط بکشی ، یک خط سرنوشت در دستت. (محمدکاظم کاظمی)
اززبان هموطنان مهاجر
به هرچه آیینه تصویری از شکست من است
به سنگ سنگ بناها نشان دست من است. (محمحدکاظم کاظمی)