خاطرات تلخ هجرت

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

اوج خشونت

( سیاست به دست کسانی خطاست   که ازدستشان دستها برخداست ( سعدی

ماجرای دستگیری برادرآقای حلیمی(اززبان خودش):

روی موتورسواربودیم وهمراه یکی ازدوستان می رفتیم جایی. به میدان نبوت رسیده بودیم(میدان نبوت یکی ازمیادین پایین شهری وفقیرنشین نیروگاه قم است) که ماشین پولیس سررسیدوبالحن بسیارزننده ای دادزد:"افغان بزن کنار"ماآرام کنارزده وایستادیم.آقای پولیس بایک لحن زننده وکوبنده ای که گویی بایک قاتل صحبت می کند گفت:"یالله کارت شناسایی"!

 پاسپورتم همراهم نبود، گفتم درخانه جامانده است. رفیقم پاسپورتش راداده بود برای تمدید اقامت ورسیدش همراهش بود،ارائه کردبه آقای پولیس. پولیس که نمی دانم ازکجاعقده داشت ومی خواست سرهرافغانی که پیداکردعقده اش راخالی کند شروع کرد به دری وری گفتن که این چیه میدی دستم و...

خلاصه ماراآوردبه کلانتری30شیخ آباد به نام کلانتری ولی عصر(عج)"قربان نام آقاشوم که درزیرنامش چه جنایتهایی بنام خدمت انجام می دهند" وبه شدت هولمان داد به داخل بازداشت گاه کناردوتا سیدافغانی دیگرکه آنهارا زودترازماگرفته بودند.متوجه شدیم که یکی ازآنهاپایش شکسته است یعنی بی رحمهابنده خداراباپای شکسته دستگیر کرده بودند.افسری که ماراگرفته بود بعدازاینکه مارا به کلانتری تحویل داد،خودش رفت به " ماموریت افغانی بگیر".

دراین فاصله فرستی شدکه بااستفاده ازتلفن همراه دوستم(که ازفرط هول وعجله افسردستگیرکننده تلفن همراه ایشان رانگهبانی تحویل نگرفته بود)به یکی ازدوستان دیگرم زنگ بزنم که پاسپورتم رابیاورد.وقتی مازنگ زدیم برادران سیدکه هم بازداشتگاهی مابودند، متوجه تلفن شدندوبندگان خداخواهش کردندکه اگر ممکنه ازتلفن شما ماهم زنگ بزنیم وبه خانوادمان اطلاع بدیم که کارتهای مارابیاورند.وقتی آنهاخواستندزنگ بزنندافسرنگهبان متوجه شدوباخشونت تلفن همراه راگرفت وپرت کرد به داخل کشوی میزش وگفت: اینجا زنگ بی زنگ...

من که زودترزنگ زده بودم وخانه مان هم نزدیک بود،دوستم پاسپورتم راباعجله تمام رساند وبه دست افسرنگهبان داد.درهمان لحظه ای بودکه افسرنگهبان تازه تلفن همراه ماراراگرفته بودوداشت برسرماهارت وپورت می کرد. وقتی پاسپورت من رادید،خطاب به دوستم گفت خودِت چی داری؟! ایشان جواب دادکه من هم پاسپورت دارم وحالابرای آوردن پاسپورت دوستم(اشاره به من)خدمت شما رسیده ام. جناب سروان خطاب به ایشان گفت: بروکنارآنها (اشاره به داخل بازداشتگاه کنارما) بایست ! ماپاسپورت رانمی شناسیم، پاسپورتهای شما افغانیها کلا قلابی است.

دوستم گفت:جناب سروان مزاح می فرمایید؟!من پاسپورت دارم شماچطورپاسپورت رانمی شناسید؟ پاسپورت همان است که شما به آن گذرنامه می گویید،ودرتمام دنیا اعتبارداردودرایران هم خیلی بیشترازکارت تردّدمعتبراست!!اینکه می گویید کلا پاسپورتهای ما قلابی است خوب می توانید نگاه کنید،ببینید این مهراقامت تحصیلی است.قبول ندارید،تحقیق کنید!

جناب سروان بامهربانی گفت:خفه شو!برای من بلبل زبانی نکن! من ازپاسپورت هیچی سردرنمی یاورم!!!اینکه می گویم پاسپورتهای شما افغانیها کلا قلابی است برای این است که خودم دیدم وشاهد بودم که با یک پاسپورت چندین نفر به ایران می آیند.

من گفتم شماوقتی یک درجه دارهستیدوبااون همه ستاره سرشانه هاتان اوّلاازپاسپورت سردرنمی یاورید،وبعدش هم اینگونه قضاوت می کنید؛ازیک سربازوظیفه که گله ای نیست!چراباید چنین باشد؟!چراشماراتوجیه نکرده اند؟ کی مقصراست؟تکلیف ماچیه؟ هنوزحرفم تمام نشده بود که جناب سروان ازپشت میزش بلندشد،باقیافه برافروخته ودرهم مثل ابربهاری خشمگین ونعره زنان آمدجلو...گفت:افغانی کثافت! حالا کارت به جایی رسیده که به افسرمملکت توهین می کنی؟!! نفهم خودتی! خرخودتی!

وبااین جملات رکیک،بامشتها وسیلیها ولگدهایش شروع کردبه نوازش کردن من.

ازصدای دادوفریادش بقیه ی افسران زیردست وسربازان وظیفه ازاطاقهاوپشت میزهایشان به طرف ماآمدندواززبان مافوقشان شنیده بودندکه یک افغانی به یک افسرتوهین کرده است.چشمتان روزبدنبیندهمه آنهابدون کوچکترین پرس وجووبدون کمترین تحقیق شروع کردندبه کتک زدن من. ازهرطرف مشت ولگد مثل تگرگ برسروصورتم می بارید.

من داشتم زیرمشت ولگد سربازان چپ وراست می شدم که افسردستگیرکننده ما ازمأموریت افغانی بگیربرگشت وازاینکه هیچ افغانی به تورناکسش نخورده خیلی عصبانی بودودراوج عصبانیت سررسید.مجال راازبقیه گرفت وبه تنهایی به اندازه همه سربازان وافسران کتکم زد.طوری کینه ونفرت وکرمش راخالی کرده بود که اگرتایک ماه هیچ افغانی را کتک نمی زدبرایش بس بود.

یکی ازسربازان دراطاقش خوابیده بود وازصدای سروصداازخواب پریده بودوناراحت بود که چرازودترازخواب بیدارش نکرده اند.خلاصه رفت بالای میزوبایک پرش جک چانی یک لگدمحکم کوبید به دنده چپم وگفت: این به تلافی اون افغانی که ازدستم فرارکرد ومن راانداخت داخل جوی فاضلاب ولباسهایم کثیف شد.

یکی ازافسران هرضربه ای که می زد، می گفت: بخاطرانتقام ازاون شیخ افغانی که ازدستم شکایت کرده بود.

خلاصه هرکس به خاطریک عقده ای ضربه ای به من می زد.

کسی نمی پرسیدکه این افغانی تقصیردارد یانه؟! گناهی مرتکب شده یانه؟!مدرک داردیانه؟!احساس می کردم فقط بخاطرافغانی بودن کتک می خورم.

من رابا سروصورت خونین ومالین به همراه رفیقم به اردوگاه فرستادندوازاردوگاه آزادشدیم.

من ازاردوگاه مستقیم آمدم مرکزجهانی علوم اسلامی خدمت آقای اعرافی مدیرلایق ودلسوزمرکزوازسیرتاپیازبرای ایشان تعریف کردم.ایشان که خداازایشان راضی باشد، بلافاصله زنگ زد به آقای وزیری رئیس اتباع قم وایشان رادعوت کردبه مرکزبیاید.آقای وزیری هم بعدازچند لحظه آمدووقتی ماجرای من رابرایش تعریف کردند؛ رئیس اتباع باقیافه حق به جانب شروع کردبه دفاع کردن ازعمل وقیح وننگین نیروهای انتظامی،که اینها شایعه ودروغ است. مامورین ما کاملا توجیه شده هستند.به مامورین گفته شده که ازدستگیری طلاب جدّاً خودداری کنند. حتی طلابی که اسماً جزوطلاب باشند ومدرک معتبری هم نداشته باشند،ویاطلابی که اشتباهامدرکشان به همراهشان نباشند.

من گفتم آقای وزیری من شاهدزنده روبروتان نشستم وخداکمک کرده که اززیرچکمه های نیروهایتان زنده بیرون آمدم وبه شما می گویم چی برسرم آورده اند وشماچشم درچشم من می گویی من دروغ می گویم.

دوتاازدوستانم که شاهد کتک خوردن من به دست نیروهای بی رحم انتظامی بودند هم حرفهای مراتایید کردند.

آقای وزیری وقتی دید چاره ای ندارد گفت: من نمی دانم چراآنها این کاررا کرده اند،واقعامتأسفم.

من را فرستادندکلانتری گلزارشهداوازآنجابانوشتن نامه سربسته ای معرفیم کردندبه پزشکی قانونی.یکی ازکارمندان مرکز جهانی هم همراهم به پزشکی قانونی آمدو"سعی می کردبه جای من حرف  بزندوموفق هم شد"

نتیجه این شد که پزشکی قانونی هم جواب را دریک پاکت سربسته بدستم داد وبه نیروی انتظامی فرستاد.

وقتی ازمحتوای نامه پزشکی قانونی باخبرشدم اصلا باورم نمی شدکه چنین کاری کرده باشند.فکرمی کنم برای شما هم جالب باشدکه ببینیدچی نظری داده بودند!!

ازده هامشتی که درِ گوشم خورده بود وتاهمین حالا گوشم سنگین است چیزی ننوشته بودند.ازآن لگدی جک چانی که باپرش ازروی میز به دنده چپم زده بودندومن بعداعکس گرفتم وبه دکترفتحی مقدم، پزشک مدرسه علمیه حجتیه نشان دادم وایشان گفت ضربه ی سختی دیده؛چیزی ننوشته بودند،و...

یعنی ازصدهامشت ولگدی که خورده بودم فقط یک ضربه مشتی که زیرچشم وروی گونه چپم ایجاد کرده بودبه ثبت رسیده بود.

نوشته بودند:"کبودی زیرچشم ولاغیر".

خلاصه پرونده تشکیل شد وبه دادسرای نظامی فرستاده شد.وقتی افسران خدمتگذارانتظامی خبردارشدند، تازه فهمیدندچی دسته گلی به آب داده اند.

وقتی تدّین واقعی واعتقادقلبی نباشدهیچ کاری برای انسان ننگ وعاربه حساب نمی آید.افسران وسربازان که چندروزقبل با چه نفرتی من راکتک زده بودند،هرکدام به انگیزه های شخصی انتقام ازیک افغانی دیگرباتمام تعصب نفرتشان رابرسرم خالی کرده بودند؛اکنون برای جلب رضایت من صف کشیده بودندوپاشنه درخانه را داشتندمی کندند.انگاریادشان رفته بودکه چی برسرم آورده اند.سرهایشان را جوری حق به جانب پائین انداخته بودند وچنان باحرمت واحترام حرف می زدندکه هرکس خبرنداشت فکر می کرد آنها شاگردهای من هستند.نه شرمی، نه حیایی،نه غیرتی ونه ننگی...

افسری که روزاول دستگیرم کردودرکلانتری ازهمه بیشترکتکم زدوازهمه فحاش تربودکسی بود به" نام نادری. شخصی ِکوتاه قد، سیاه چهره، واخمو" که بعدا متوجه شدم پیش خیلی ازطلاب پرونده سیاهی دارد.

وروز عذرخواهی ازهمه بیشتر چاپلوسی من را می کرد.حرفی که هیچوقت یادم نمی رود این است که می گفت: "من تورا باافغانیهای کارگراشتباهی گرفتم" این حرفش برایم خیلی دردناک بود."پیش خودم گفتم پس اینهاافغانیهای کارگررا می زنندفرقی نداردکه مدرک داشته باشند یانه!!!".

ولی درجواب نامردش گفتم چطوراشتباهی گرفتی من کارت حوزه به شما نشان دادم وگفتم طلبه هستم.

خلاصه مثل غریقی که وسط اقیانوس گیرافتاده باشد به هرخس وخاشاکی دست می زد تاخودش را نجات بدهد.

یک کسی هم بود که وساطت نادری را پیش من می کرد:آقای حلیمی شماببخیشیدبخاطراینکه ایشان همیشه باارازل واوباش سروکاردارنداعصابش خراب بوده وازبخت بد، شمابه تورش خورده اید.(عذری بدترازگناه).

حالامنتظریم ببینیم دادگاه محترم چی رأیی صادرمی کنند؟

افسری که طلبه مغولستانی را باطلبه افغانی اشتباهی گرفته وبنده خداطلبه مغولی هرچه اصرار می کرده که من مغولم! افسرمی گفته تو غلت کردی که مغولی افغانی پدرسگ!! ضمن کتکهای زیادی که به او می زندآخرباضربه لگدی به سرش اورابه حالت کمامی برد.این افسرضمن ازدست دادن درجه اش ازخدمت هم تعلیق می شود.

اما نمی دانیم درمورد برادرما آقای حلیمی هم ازهمان کتاب قضاوت می شود؟!!

یاازکتاب دیگری باید حکم صادرکنند؟!!

ماجرای دستگیری دانشجوی افغانی درشهرقائم قم:

یک روزبعدازغروب که هواکاملا تاریک شده بودچندنفر با لباس شخصی سرراه جوان دانشجویی رامی گیردوازاوکارت شناسایی می خواهد.

جوان دانشجوهم می گوید:اینجاتاریک است بیایید زیرنورچراغ برق گذرنامه ام را به شما نشان بدهم.(به این دلیل این کاررا می کند که بسیجیان محترم بالباس شخصی بوده ومأموربودن ونبودنشان مشکوک بوده وازآنجایی که بخاطراین طرح خانمانسوزاخراج افاغنه ازایران سوءاستفاده چیان زیادی را به طمع دستگیری افغانی وخالی کردن جیبشان انداخته است.جوان بخت برگشته دانشجوی افغانی ازآنها می خواهد که به روشنایی بیایندتاحداقل اگردزدوولگرد بودندشناسایی شوند).

بسیجیان لشکرمخلص خدابه جان دانشجوی بیچاره می افتند واینقدرکتکش می زنندکه ازصدای فریاداوهمه همسایه ها ازخانه هایشان بیرون می آیند.بخاطردفاع ازعمل ننگینشان نعش نیمه جان اورا به داخل ماشین انداخته وبه ستاد امربه معروف ونهی ازمنکرمی برندوتهمت توهین به رهبری رادراول پرونده اش درج می کنند. لذت "مأموریت افغانی بگیر"بکام بسیجیان هم شیرین آمده است!!

آیا این بسیج همان بسیجی است که حضرت امام(ره) درباره اش فرمود:

" بسیج لشکرمخلص  خدااست؟!".آیابسیج ازمسیراصلیش منحرف نشده است؟!.

ناسيوناليسم ايرانى و پناهندگان افغانى

فرشاد حسينى

مدتى است که جمهورى اسلامى با وقاحت هر چه تمامتر و در اوج وحشى گرى اقدام به اخراج يک و نيم ميليون پناهنده افغانى از ايران و تحميل راسيستى ترين قوانين به اين شهروندْان دست زده است. بار ديگر دستهاى کثيف جمهورى اسلامى بر روى صدها هزار پناهنده افغانى که سالهاست در ايران کار کرده و با خون و عرقِ جبین ِخويش در اوج بيحقوقى روزگار سختشان را در اين کشور گذرانده اند، دراز شده است. بر روى جاده هاى اين کشور و بر روى در و ديوار و آجرهاى اکثر خانه ها و ساختمانهاى ايران ميتوان جاى کار و تلاش و عرق اين شهروندان را ديد.(به هرچه آینه تصویری ازشکست من است//به سنگ سنگ بناهانشان دست من است). انسانهايى که بيش از دو دهه به عريان ترين و خشن ترين شکلى استثمار شدند، تحقير شدند و از حقوق ابتدايى خود محروم شدند. هر يک از اين انسانها اگر ميتوانستند از زندگى سخت و کار شاق خود و انواع ستمهايى که به آنها رفته بنويسند قطعا دنيا را به حيرت و نفرت از رژيم جمهورى اسلامى و راسيسم و فاشيسم تحميلى بر زندگى آنان ميکردند. اما متاسفانه آنها در جغرافيايى بنام ايران پناهنده شدند. در جغرافيايى که ناسيوناليسم و تفکرات کثيف و ارتجاعى برترى نژادى و قومى، جوهر و خمير مايه مشترک کل اپوزيسيونش را تشکيل ميدهد.تصور کنيد اگر در يکى از کشورهاى اروپايى يک هزارم اين تعداد را به اين شکل ميخواستند مانند تفاله بيرون بيندازند چه قشقرقى بپا ميشد. صدها و هزاران سازمان و حزب و تشکل سياسى از راست گرفته تا چپ بلافاصله موجى از اعتراض را در جامعه راه مى انداختند. نمونه مشخص و عينى آن هلند است. با اعلام اخراج ٢٦٠٠٠ پناهجو از هلند کل جامعه بر سر اخراج پناهجويان قطبى شد. سازمانها و تشکلهاى هلندى از اپوزيسيونهاى بورژوايى پارلمانى تا صدها تشکل و سازمان و نهاد مدافع حقوق انسانى به اعتراض پرداختند. ميتينگ سازمان دادند. تظاهرات کردند کمپين گذاشتند. بيش از ٤٠٠ سازمان براى مقابله با اين سياست متحد شده و مشغول بکار شدند. مردم هلند دربهاى خانه شان را بروى پناهندگان باز کردند. و پناهجويان را در خانه هاى خود نگهداشتند. کودکان هلند در حمايت از همکلاسيهاى پناهجوي شان به خيابانها ريختند، کل جامعه در حمايت از پناهندگان غرق در اعتراض و مبارزه شد. اما سيماى اپوزيسيون ايرانى را در مقابل اخراج نزديک به دو ميليون پناهنده افغانى ببينيد. لبهاشان را لام تا کام بسته اند. به قلمهايشان قفل زده ند. مهر سکوت معنى دارى را بر نشرياتشان حاکم کرده اند. سکوتى که چيزى جز مشروعيت دادن به تعرضات راسيستى و فاشيستى جمهورى اسلامى نيست. از طيف توده اى و راه کارگرى که ضديتشان با پناهنده و مهاجرين افغانى را از همان نخستين روزهاى ورود اين پناهجويان به ايران بروز دادند، تا سلطنت طلبها و عظمت طلبان ايرانى و اپوزيسيون پرو غربى هيچکدام اين سازمانها از اين فاجعه هولناک خم به ابرو نمى آورند. گويا دو ميليون کاغذ و سنگ و آجر است که دارند بيرون مى اندازند.

اين سکوت و خاموشى در قبال چنين فجايع هولناکى ميزان پايبندى اين جريانات را به حقوق انسانها نشان ميدهد. افق شان را و جهان نگرى شان در قبال زندگى و شان و حرمت انسانها را بنمايش ميگذارد. اين آن راس هرم گنداب ناسيوناليسم ايرانى است. ناسيوناليسم و ايرانى گرى تنها غوطه خوردن در هپروت شاهنامه و تاريخ ٢٥٠٠ ساله نيست. ناسيوناليسم در طول تاريخ منفعت هاى مادى و ملموس طبقاتى معينى را پيش برده و جابجا کرده است.در ايران اما، مردم از افق و خطوط اين اپوزيسيون پيروى نميکنند. ميليونها نفر از مردم شريف و آزاديخواه ايران ميليونها نفر از کارگران و همسنگران و هم طبقه ايهاى افغانيها نسبت به اين وضع معترضند و اعتراضاتشان را به اشکال مختلفى بيان ميکنند. جنبش نوينى حول دفاع از حقوق انسانى در جامعه ايران در حال شکل گيرى است. اين اعتراضات ميتواند و بايد به يک جنبش عظيم و گسترده در دفاع از پناهندگان افغانى در دفاع از انسانيت و آزاديخواهى و در تقابل با ناسيوناليم، و راسيسم و کليت خود جمهورى اسلامى تبديل شود. بايد خاکستر زير اين آتش را کنار زد. بايد گذاشت که شعله هاى اعتراض در سراسر ايران و نه تنها ايران بلکه در سراسر دنيا پرتو افکند. مبارزه با ناسيوناليسم و ايرانى گرى و خرافات سرشار از تحقير و تبعيض ايرانى يکى از اصلى ترين شرطهاى دفاع صريح و بى قيد و شرط از ارزشهاى انسانى و اجتماعى است. جامعه ايران در مرحله حساسى از تحولات سياسى قرار گرفته است. اين تحولات در لحظه لحظه خود بايد بارها و ارزشهاى انسانى هر چه بيشترى به مبارزات خود دهد. بايد اين تحولات را عمق بيشترى داد و آنرا به ريشه هاى انسان کشاند. جمهورى اسلامى زبون تر عاجزتر و ناتوانتر از آنست که بتواند در مقابل موج عظيم اعتراضات مردم بايستد. بايد در مقابل تلاش جمهورى اسلامى براى اخراج افغانها، جنبش دفاع از افغانيها و اخراج جمهورى اسلامى و سرنگونى جمهورى اسلامى را سازمان داد و تقويت کرد. اين جنبش پايه مادى خود را دارد چه در ايران و چه در خارج. اين جنبش، کمونيسم کارگرى را با تمام صلابتش در کنار خود دارد. جنبشى که ستون فقرات و محور جنبش دفاع از حق شهروندى پناهندگان افغانى در ايران است.

حاشیه ای برناسیونالیسم ایرانی وپناهندگان افغانی:

دوست عزیزآقای فرشاد حسینی مطالبی را دردفاع ازحقوق پناهندگان افغانی نوشته است که بسیاری ازواقعیات رادرآن انعکاس داده است.جملاتی مثل:( انسانهايى که بيش از دو دهه به عريان ترين و خشن ترين شکلى استثمار شدند، تحقير شدند و از ابتدايى ترین حقوق انسانی خود محروم شدند// انسانهایی که برروی جاده هاودر و ديوار و آجرهاى اکثر خانه ها و ساختمانهاى ايران ميتوان جاى کار و تلاش و عرق جبین اين شهروندان را ديد) واقعیتهایی است که بردل تک تک مهاجرین درسالهای متمادی سنگینی کرده وتوان بیان وانعکاس آنهارادرهیچ نشریه نداشته است.

بهتراست بگوئیم افغانهاازاول انقلاب ایران همگام باایرانیهادرتمامی عرصه هابوده ازانقلاب گرفته تا جنگ تحمیلی وبعدازآن درسازندگی کشورشان همکار وهمگام بوده است.باتمام این خدماتی که انجام داده اند،به قول دوست مان آقای فرشاد حسینی "الآن حکم زباله وکاغذباطله وپاره آجر ونخاله وزواید دیگری ساختمانی را برایشان دارند".

 

مدت زیادیست که دست به قلم نبرده ام. اصلا حوصله نوشتن ندارم ونمی خواهم چیزی بنویسم؛اما بعدازاردیبهشت 1386حوادثی رخ داده وخاطرات تلخی اتفاق افتاده که اگرنگویم وننویسم عذاب وجدان شدیدی خواهم گرفت.

 پيام هاي ديگران ()

سعید بینا

سعید بینا


لینک ها

در دری
بتی
بشیر رحیمی
شریفی
قاصدک مهربون
کریمی
نیزار
درشرف ماه
محمد کاظم کاظمی
وطن دار2
مجمع فرهنگی انقلابی اسلامی افغانستان
گلشهر
وزارت عدلیه
باشگاه اندیشه
رادیو هزارگی
وبلاگهای افغانی
یاداشتهای از کابل
ترانه های زیبای افغانی
بی بی سی
هرات آنلاین
هجرت درايران
بهشت رویائی
سايت آرمان
حرف نزن افغان
بچه آزره
صدف سادات

نویسندگان

سعید بینا

آرشیو من

۱۳۸۸/٢/۱٢
۱۳۸٧/۱٢/۱٧
۱۳۸٧/۱۱/٢٦
۱۳۸٧/٩/٢٠
۱۳۸٦/٧/۱٩
۱۳۸٦/٢/٢٩
۱۳۸٦/٢/۱٥
۱۳۸٦/۱/۱۱
۱۳۸٥/۸/٢٠
۱۳۸٥/٤/۱٧
۱۳۸٤/۱٢/٢٠
۱۳۸٤/۱۱/٢٩
۱۳۸٤/۱۱/٢٢
۱۳۸٤/۸/٢۱
۱۳۸٤/۸/۱٤

امکانات

  RSS 2.0