خاطرات تلخ هجرت

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

شنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٧

 

یک روزدرشرکت گاز

تعدای ازبچه های همشهری وهم محلی ما درمحله ی هاشم آباد تهران درشرکت حفرکانالهای گازکار می کردند.اتاقهای کارگریشان داخل همان شرکت بودندومن گاهی می رفتم به آنها سرمی زدم.یک روزوقتی هنوزیکی دوساعت یاکمتربه ظهر مانده بود، رفتم دیدم هنوزازسرکارنیامده اند. گلاب به روتون خیلی شدیدنیازبه دستشویی داشتم ومثانه ام داشت می ترکید.

پیرمردی نگهبان شرکت گازبود که چندبارهمدیگررودیده بودیم وسلام وعلیکی هم ردوبدل شده بود.ازبدحادثه اون روزکه زودتررفته بودم واون نیازشدید و...بچه هاهم هنوزنیامده بودند، پیرمردنگهبان به داخل شرکت راهم نداااااااااد.خواهش کردم که من ... دارم.

گفت:ازاونوردنیاپاشدی اومدی می خوایی اینجابشاشی!!

مهاجر:

  زیرنامش بنویسید که اوتنها بود

ازبدحادثه،ازجورزمان اینجابود

بنویسیدکه قربانی هجرت شده بود

اوکه ناخواسته سرباربرادرهابود

ازکنارهمه زخم زبانها ردشد

گوئی قلب اوبه اندازه یک دریابود

رنج یک ملت محروم به دوشش جاری

اشک یک قوم به چشمان ترش پیدابود

غم طولانی هجران وطن درچشمش

اوبه امید شکوفاشدن فردابود.

 پيام هاي ديگران ()

سعید بینا

سعید بینا


لینک ها

در دری
بتی
بشیر رحیمی
شریفی
قاصدک مهربون
کریمی
نیزار
درشرف ماه
محمد کاظم کاظمی
وطن دار2
مجمع فرهنگی انقلابی اسلامی افغانستان
گلشهر
وزارت عدلیه
باشگاه اندیشه
رادیو هزارگی
وبلاگهای افغانی
یاداشتهای از کابل
ترانه های زیبای افغانی
بی بی سی
هرات آنلاین
هجرت درايران
بهشت رویائی
سايت آرمان
حرف نزن افغان
بچه آزره
صدف سادات

نویسندگان

سعید بینا

آرشیو من

۱۳۸۸/٢/۱٢
۱۳۸٧/۱٢/۱٧
۱۳۸٧/۱۱/٢٦
۱۳۸٧/٩/٢٠
۱۳۸٦/٧/۱٩
۱۳۸٦/٢/٢٩
۱۳۸٦/٢/۱٥
۱۳۸٦/۱/۱۱
۱۳۸٥/۸/٢٠
۱۳۸٥/٤/۱٧
۱۳۸٤/۱٢/٢٠
۱۳۸٤/۱۱/٢٩
۱۳۸٤/۱۱/٢٢
۱۳۸٤/۸/٢۱
۱۳۸٤/۸/۱٤

امکانات

  RSS 2.0