تعدای ازبچه های همشهری وهم محلی ما درمحله ی هاشم آباد تهران درشرکت حفرکانالهای گازکار می کردند.اتاقهای کارگریشان داخل همان شرکت بودندومن گاهی می رفتم به آنها سرمی زدم.یک روزوقتی هنوزیکی دوساعت یاکمتربه ظهر مانده بود، رفتم دیدم هنوزازسرکارنیامده اند. گلاب به روتون خیلی شدیدنیازبه دستشویی داشتم ومثانه ام داشت می ترکید.
پیرمردی نگهبان شرکت گازبود که چندبارهمدیگررودیده بودیم وسلام وعلیکی هم ردوبدل شده بود.ازبدحادثه اون روزکه زودتررفته بودم واون نیازشدید و...بچه هاهم هنوزنیامده بودند، پیرمردنگهبان به داخل شرکت راهم نداااااااااد.خواهش کردم که من ... دارم.
گفت:ازاونوردنیاپاشدی اومدی می خوایی اینجابشاشی!!
مهاجر:
زیرنامش بنویسید که اوتنها بود
ازبدحادثه،ازجورزمان اینجابود
بنویسیدکه قربانی هجرت شده بود
اوکه ناخواسته سرباربرادرهابود
ازکنارهمه زخم زبانها ردشد
گوئی قلب اوبه اندازه یک دریابود
رنج یک ملت محروم به دوشش جاری
اشک یک قوم به چشمان ترش پیدابود
غم طولانی هجران وطن درچشمش
اوبه امید شکوفاشدن فردابود.