خاطرات تلخ هجرت

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

پنجشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٤

 

هردو افغانی بودند

 

داستانی از کتاب «نوروز فقط درکابل باصفاست» نوشته محمد آصف سلطان زاده

بر گرفته از این وبلاگ: http://naslenav.blogsky.com/?postid=16

هردو افغانستانی بودند ، بعدا فهمیدم .آن یکی که یک سروگردن کوتاه تر ازآن دیگری بود ، چشمانی باریک وبادامی داشت درچهره ای گرد وپراز داغ چیچک . نزدیک تر که آمدند ، دیدم موهایش سیخ ، سیخ بود وماش و برنج ، نشانه پیری زودهنگام ک مگر خود من هم جوان نشده پیرنشده بودم ؟ آن دیگری که قدش دراز بود ، مانند ایرانی ها بود ، قد بلند ، سفید رو . موهایش هم اندکی به بوری میزد . دورچشمان بزرگ اش مژه ها سایه افگنده بود .ازآن تیپ هایی بود که که اگر به لباس پوشیدنش کمی رسیدگی می کرد ، یک تهرانی بود ا زخیابان جردن به بالا به خاطر همین از دورنشناختمش . هردو وقتی ازآن دور دورها می آمدند ، باهم بگو مگویی داشتند از تکان دادن دست هایشان می فهمیدم . گاه به قصد اعتراض دست بالا می بردند وآن دیگری سر را به طرف دگر می چرخاند یعنی که حرفت را قبول ندارم . تعجب کردم که یک افغانی چطورجرات پیداکرده با یک ایرانی .... هرچه نزدیک تر می شدند ، حرکات دست ها تند تر می شد . کشمکش شان گویی بالا می گرفت. پیاده رو پربود از آدم هایی که می رفتند ومی آمدند . دنیا جای گذر است . گاه رهگذران آنها را می پوشاندند وبعد که از نو نمایان می شدند ، همان تکان دست ها وسرها بود ومکث ها وباز به راه می افتادند . این کفش های شما که عمرشونوکرده مثل اینکه با این کفشها از چند تا کوه ودشت گذر کرده باشید ... درست می گم ؟ آهسته آهسته به این نزدیکی ها می رسیدند . جدل بالا گرفته بود . وقتی کاملا نزدیک شدند ، صداهایشان

هم شنیده می شد . قد کوتاه مغولی گفت : توگپ مرا نمی فهمی . قد بلند تر ناگاه دست به سینه او زد : تو به گپ نمی فهمی . از لهجه قد بلند فهمیدم که اوهم از افغانستان است . چی اختلافی داشتید ؟ اختلاف نمی توانست ازین جاها شروع شده باشد وشاید ازآن طرف مرز...... حالاکه به هم برخورد کرده بودند ، ازنو کشمکش وبحث و حالا هم که به جدل کشیده میشد . هردوجوان بودند وهم سن وسال ،حدود بیست وهشت ساله نشان میدادند . حتما مشکلات جنگ وآوارگی برجسم و قیافه شان تاثیر گذاشته بود وسن شان را بیشتر نشان می داد پس باید کم سال تر باشند ، نزدیک بیست وچهارساله . رفتار سرکش ومغرورانه شان هم این را نشان می داد .
_ با آدمی که گپ نمی فهمه، چی باید گفت .
_ توبه گپ نمی فهمی ... حتی قوم وطایفه ات نمی فهمند . این را هم بارها نشان دادند .
_ ببین ، مسائل آن طرف مرز ره بمان به آن طرف مرز .
_ولی حساب ره درهرجا میشه تصفیه کرد .
_ببین ما وتو بچه یک منطقه هستیم ، بازهم همدیگر ره می بینییم می خواست برود که قد بلند از دستش گرفت .
_کجا می رو ؟ از پشت ات درآسمان ها می گشتم ، درزمین پیدایت کردم مگر می مانمت که بری ؟ _ گفتم که ما وتو درافغانستان باهم داد وگرفت داشتیم ، وقتی هم که رفتیم درآنجا ....
_ حالا کو تارفتن به افغانستان .... همین جا باید ....
_ ببین پیش اینها ما وتو بیگانه هستیم ، عیب است که ...
_ بهتر است یک کفش دیگه بخری ، این دیگه عمرشو کرده .
_ باشه ... این دفعه روشما تعمیر کنین ، دراولین فرصت ...
_ بله که تعمیر می کنم .... این زمستونتو نو می شه .نگفتی؟ مثل اینکه باهاش چند تا کوه ودره رو رد شده باشی .... ها .
_ ببین آبروی هردو تای ما پیش اینها می ره ، شرم هم خوب چیزی اس .
_ تو شرم کن، مردکه ، توخجالت بکش که ....
_لاحول ولا .... شیطان می گه ازخدا حیانکن .
_چی میگه ؟

_ می گه زورت درکمرت ، این من واین تو . ببینم چی کارمی توانی بکنی .
_ من چی کار می توانم بکنم ؟ یک کاری می کنم که یک چشمت بنخده دیگرش گریه کند .
_ دستت خلاص تا لندن وبخارا.... چهارطرفت هم قبله .
_حالا یک قبله ای نشانت بدهم که کیف کنی ....
قد بلند سرش را بلند کرد وبه اطراف خود نظر کرد . گریبان قد کوتاه در دستش بود . چند نفر رهگذر که می گذشتند کنجکاو شده بودند ودورش جمع شدند .
_ یخن را ایلا کن ... گفتم یخن را ....
یخن همچنان دردستش بود . کمی کشمکش که کردند ، تکمه های پیراهن کنده شدند ویخن کمی از سرشانه چاک خورد . قد کوتاه یک مشت به سینه قد بلند زد . یخن اش رها شد . قد بلند دوگام پس تر رفت ، کمی مکثی کرد ونظری به مردم انداخت : آهای نگاه کنین این افغانی داره به من زورمی گه ...
قد کوتاه که جلوتر رفته بود به قصد زدن او ، تکان خورد و کمی رنگش پرید ولی بازهم برنگشت ومشتی دیگر ... دستی از پشت شانه اش را کشید وقتی برگشت یک مشت به صورتش خورد وشاید پیش چشمش جرقه زد . قد بلند هم به پشت اش که حالا به طرف او بود ، یک مشت زد کثافت، افغا نی...
_ چی خبره ؟
_ یه افغانی با یه ایرانی دعواش شده ناکس همین جا هم زور میگه .
_ بزنین اش ، گند زدن به این مملکت بی صاحاب ... حتما چیزی ازش دزدیده .
_ بعید نیست ، ازینا هرکاری بگی برمیاد . النگوی زنه یادته ؟ دست زنه روبا ...
_ خودم دیدم ، داشت به زنه متلک می گفت ،یک آقایی بهش گفت، خودت خوار ومادرنداری ، برو این کثافت کاریا تو توکشور خود انجام بده ناکس پر رو برگش ...

_ من بودم جای این .... همه اینا رو از دم اخراج ....
_ حالا داری ناموس مردم را اذیت می کنی ؟
_می گم شاید مواد ازش گرفتن .

_ تو این بساط منو بپا ، من برم حق این کثافتو بدم دستش بذارم و برگردم .
قد کوتاه کنار دیوار به زانو افتاده بود ومی کوشید سرش را بین دستهایش پنهان کند ودربین حرکات دستها وپاهای آدم ها، گاه پیدا وگاه پنهان می شد مرد کفاش حلقه مردم را ازهم شکافت وداخل رفت . سپس چهره خندانش از بین جمعیت پیدا شد وآمد پشت بساط اش نشست : حالشو جا آوردم م.
_چی کار کرده بود ؟
_ حتما یه خلافی ، ازین جماعت هرخلافی بگی برم یاد ...
_تو مطمئنی ؟
_اگر مطمئن نبودن که نمی زدن ... آقا رو یعنی این همه آدم یکی شون حالی شون نیست ؟
قد بلند که دورتر ایستاده بود ، آهسته خودش را بیرون می کشید نمی دانست ناراحت باشد یا خوشحال . خوشحال باشد ازین که زرنگی کرده وفکرش کارکرده وحریف را ... یا ناراحت باشد یا ناراحت باشد ازاین که نامردی کرده و..... عذاب می کشید ودستپاچه هم بود . وقتی می خواست برود ، لحضه ای نگاهش به نگاهم افتاد . درنگاهم چه چیزی بود که شرمزده سرش را پایین انداخت ورفت .
_ کمیته ، کمیته آمد ......
سرها به عقب برگشتند . ماشین گشت کلانتری که توجهش به جمعیت جلب شده بود ، نگه داشت . شاید هم کسی تماس گرفته بود واطلاع داده بود . ماشین های دیگری هم ایستاده بودند برای تماشا ، حتما پیش خودشان حدس های هم می زدند . دونفر مامور ، یک افسر ویک سرباز پیاده شدند . جمعیت را ه بازکردندوتابالای سرقد کوتاه رفتند . افسر دستبندی را ازکمرش بازکرد ویک سرش را بدست قد کوتاه قفل کردو سردیگرش را به دست سرباز داد . شاید سرباز دستبند را کشید که او سر بلند کرد یا شاید هم از تعجب این که چرا مشت ولگد قطع شده بود . سرش را بلند کردو به زحمت سر پا ایستاد . ازگوشه لبش خون می آمد . او هم حالا نمی دانست شاد باشد یا غمگین . شاد باشد ازین که لت وکوب قطع شده بود یاغمگین باشد ازین که کارش به کجا کشیده می شود ، نکند .... این ها که آمده بودند فرشته نجات بودند یا ....
_ چی کارکرده بود ؟
افسر چین به پیشانی اش انداخته بود وبا نگاهی نافذ تک تک چهره ها را می نگریست . همه از خودشان پرسیدند ، چی کارکرده بود ؟ حتما جوابی نیافته بودند که نگاه ها از نگاه افسر می گریختند . یک کسی از بین جمعیت داد زد : شما ببرین اش، بازپرسی کنین ، ببینین چی کارخلافی کرده ؟
_ آره ، شما که استادین برای اعتراف گرفتن .
_ ببینین این جرم اولش بوده یا سابقه دار بوده .
_ تو نمی خواد به سرکار وظیفه شونو یاد بدی ، خود شون فوت آبن .
_ سرکار ، نیگاه به موش مردگی اش نکن ، بدترن از ....
_ آخه باید ما بدونیم این چی کار کرده ، همین جوری که نمیشه
_ سرکار ، یه فصل بهش بزنی خودش مثل بلبل لب وا می کند ومقر میاد . شاید کارایی کرده که این کتکا کمش هم بوده .
جوانی با شلوار جین پاره وپیراهن ساتن مشکی چسبان پیش آمد ویقه قد کوتاه را گرفت : بگو ببینم ، چی کارکردی؟ قیافه ای خشمگین به خودش گرفته بود و می خواست او را بترساند .

_هیچ کاری، فقط اون نامرد.
قدش کوتاه بودو کله کشید تا دربین جمعیت ، قد بلند را پیدا کند.
نامرد خودتی ، جد وآبادته .
_ می بینی سرکار ، اینم ازین دست بی نمکه ، همی اینجا پناهشون می دی ف هم می شی نامرد .
_ نه از اول نامرد بود که همگی شما را گول زد
_مارا گول زد ؟
این را همان جوان جین پوش گفت و رو کرد به افسر: می بینی سرکار .... این داره به همه ما توهین می کنه ، می گه ما گول خوردیم ، مگه ما هالو ایم ؟ سرباز احساس نا امنی کرد ودستبند را کشید وبه طرف ماشین گشت ... قد کوتاه هم به دنبالش به راه افتاد . کمی تلو تلو می خورد . افسر هم از دنبال شان آمد وسوار صندلی جلو شد . آن دو عقب سوار شده بودند و جماعت گویی برای خدا حافظی مسافری آمده باشند ، ایستاده بودند و ماشین را که به راه افتاد ورفت ودراولین خیابان سمت راست پیچید ، با نگاه دنبال کردند وبعد به خود آمدند . خوب حالا کجا داشتیم می رفتیم ؟ ها ، یادمان آمد .... هرکسی به طرفی روان شدند .

منبع اينترنت وبلاگ:http://naslenav.blogsky.com/?postid=16

 

 پيام هاي ديگران ()

سعید بینا

سعید بینا


لینک ها

در دری
بتی
بشیر رحیمی
شریفی
قاصدک مهربون
کریمی
نیزار
درشرف ماه
محمد کاظم کاظمی
وطن دار2
مجمع فرهنگی انقلابی اسلامی افغانستان
گلشهر
وزارت عدلیه
باشگاه اندیشه
رادیو هزارگی
وبلاگهای افغانی
یاداشتهای از کابل
ترانه های زیبای افغانی
بی بی سی
هرات آنلاین
هجرت درايران
بهشت رویائی
سايت آرمان
حرف نزن افغان
بچه آزره
صدف سادات

نویسندگان

سعید بینا

آرشیو من

۱۳۸۸/٢/۱٢
۱۳۸٧/۱٢/۱٧
۱۳۸٧/۱۱/٢٦
۱۳۸٧/٩/٢٠
۱۳۸٦/٧/۱٩
۱۳۸٦/٢/٢٩
۱۳۸٦/٢/۱٥
۱۳۸٦/۱/۱۱
۱۳۸٥/۸/٢٠
۱۳۸٥/٤/۱٧
۱۳۸٤/۱٢/٢٠
۱۳۸٤/۱۱/٢٩
۱۳۸٤/۱۱/٢٢
۱۳۸٤/۸/٢۱
۱۳۸٤/۸/۱٤

امکانات

  RSS 2.0