یک روز بین واحدبودیم دریکی از ایستگاهها،یک گداآمدبالا.شما فکرمی کنیدمردم به گداها
چقدرکمک می کنند؟ ده تومان، بیست تومان،پنجاتومان.
حالا ادامه قصه راگوش بديد!
این گداوقتی که آمدبالا باشیوه خاصی ازخودش وخانواده اش وسابقه کارش که چقدرآدم زحمت کش وپرتلاشی بوده است، تعریف کردوبعنوان آخرین حربه گفت:
دریک کارخانه کارمی کردم بایک افغانی دعوایم شد،افغانی پدرسوخته زد داغونم کرد.کمرم فلان شد،پایم بهمان شدودستم چکارشد(تعبیراتش خوب یادم نمانده است خیلی رقت بار وترحم برانگیز صحبت میکرد)هنوزصحبتهایش تمام نشده بودکه سیل اسکناسهای صدتومانی ودویست تومانی وپنجصدتومانی به طرفش سرازیرشد.حتی بعضیهاهزارتومانی می دادند.
همه مسافران ، بجزمن به او کمک کردند.
می خواستم دادبزنم که دروغ می گوید؛ولی او اینقدر حرفهایش رامحکم گفته بودودورغش را اینقدرحرفه ای به مغز آنان فروکرده بود که اگرمن شاهدازقول پیغمبرهم می آوردم که دروغ می گویدبازفائده ای نداشت.
ازاین گذشته جواتوبوس برعلیه من تغییرکرده بود،ترسیدم که اگریک کلمه بگویم انتقام اورابجای آن افغانی ازمن بگیرند.
باتأسف گفتم:
بعضیهاخوب رگ خواب این ملت رابلدشده اند.
منتظر نظرات گل تان هستم.
ياحق.