نمایش
نویسنده وکارگردان: جبارعدالتخواه
( تقدیم به کود کان افغانی محروم ازمدرسه درایران. )
دو کودک بدون این که حق انتخاب در آمدن یا نیامدن داشته باشد
در دو خانه به دنیا آمد ند .
اولی . ایرانی شد وشناسنامه گرفت.
دومی.افغانی شد وکارت شناسایی نداشت.
اولی در شناسنامه اش بهزاد فرزند بهروز شد .
دومی با پیشنهاد مادربزرگش خداداد ولد چراغعلی شد.
در یکسالگی :
بهزاد در جشن تولدش کادو واسباب بازی هدیه گرفت.
خداداد در سالگرد تولدش پدرش به تله سیاه افتاد.
درسه سالگی:
هردو به کوچه آمدند.
برای بهزاد پدرش کفش خرید .
برای خداداد پدرش د مپایی پلاستیکی از محل کارش آورد هر دو خوشحال شدند.
در چهار سالگی :
برای بهزاد پدرش دو چرخه خرید.
خداداد فراموش کرده بود که کی به دنیا آمده است؟
بهزاد ازاین که خداداد در کوچه به دنبال دوچرخه اش می دوید ناراحت بود.
خداداد ازاین که بهزاد اجازه می داد که به دنبال دو چرخه اش بدود خوشحال بود.
در پنج سالگی:
خداداد گفت: بهزاد بیا بازی .
بهزاد گفت: با تو بازی نمی کنم .
خداداد : چرا؟
بهزاد: تو افغانی هستی تلویزیون گفته است که افغانی ها بیماری آورده اند.
خداداد سیاه قرمز زرد وخاکستری شد.
در شش سالگی:
بهزاد به مهد کودک رفت .
خداداد پولی نداشت که به مکتب القرآن برود.
در هفت سالگی:
بهزاد در مدرسه ثبت نام کرد کیف کفش کتاب ولوازم التحریر خرید.
مادرش از زیر قرآن رد کرد. وبا سرویس به مدرسه فرستاد.
خداداد اما کارت شناسایی نداشت .
بهزاد با دوستانش درس می خواند.
خداداد در کنار دیوار مدرسه کفاشی می کرد.
شعری از حسن محقق):
نفرین به هرکه نام تو را بی قلم نوشت
بخت کتاب عشق تو را درد و غم نوشت
صبح است و چشم مدرسه در راه تو تر است
تخته ، سیاه گشت و زتو دم به دم نوشت
هر روز پیش چشم تو ماهی میان آب
دریا چگونه سهم تو را بیش و کم نوشت
باور کن ای عزیز که آبال چشمهات
در قلب این قبیله ی سنگی عدم نوشت
کیف و کتاب و دفتر مشقت به رسم ابر
این عقده را به رنگ غزل در دلم نوشت
باران گرفت سمت دلم از نگاه تو
بند آمد این قلم که غزل در دلم نوشت
نظریادتان نرود.
درپناه حق باشید.